X
تبلیغات
رایتل

madhouse

این تی شرته (کادوی تولد 17 سالگیم) رو هروقت میپوشم یه بوهای خوبی میدم. بوی 16 سالگیمو مثلن

اینا جنسشون چیه اینقد خوب میمونن بعد ۶ سال و نصفی؟

تاریخ ارسال: 1389/04/18 ساعت 05:51 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

این روزا خوابای عجیب میبینم

خوابامم لابد کابوس منو

تاریخ ارسال: 1389/04/18 ساعت 05:49 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

Let me to be MySelf, plzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz

اصن فک کن من کمبود محبت دارم. در این حد که ناچارم برای جلب توجه مثلا لبخند مصنوعی ژکوندمو بذارم بنر بلاگم، تا یکی مث تو بهم توجه کنه. درک اصول اولیه ی زندگی اجتماعی جدا اینقد سخته؟ اینکه بفهمی دیگران فقط و فقط به خاطر تو زندگی نمیکنند. بلاگ آدم، بنر بلاگ آدم، دیوار اتاق آدم، آلبوم عکس آدم، دغدغه های آدم، جزئی از شخصی ترین قسمتهای زندگی این آدمه، که just به خودش مربوطه.

به خدا، به قرآن، به موت قسم، من واسه تو بلاگ نمی نویسم که احساس مسوولیت میکنی هربار بعد خوندن پستهای عصبانی و مثلا هنجارشکنم شروع میکنی به نصیحت.

این خزعبلات واسه ثبت در تاریخه، که بعدنا ورق بزنم باهاش خودآزاری کنم. اگه ارزش دیگه ای داشت درِ اینجا رو تخته میکردم سرقفلیشم میذاشتم تو یکی از این home deep ها واسم آبش کنن.

Let me to be MySelf, plzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz

تاریخ ارسال: 1389/04/18 ساعت 05:46 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

من و دردونه هام

My new BanNeR

تاریخ ارسال: 1389/04/15 ساعت 03:16 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 15 نظر

Think BIG!

تاریخ ارسال: 1389/04/12 ساعت 13:06 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 19 نظر

کیسه بوکست ام

داشتم برای دوست جدید مهربانم قانون جذب را توضیح می دادم، قاطی اش قانون نیوتن را. که یعنی از دل خودم حرف در نمی آورم و اینها همه ش دلیل علمی هم دارد.

فرموده ند: "اصن تو اخلاقت مث کیسه بوکسه. هرچی محکم تر بزنیش، محکم تر میاد طرفت. اینایی هم که این حرفا (قانون جذب و نیوتن) رو زدن خل وضع بودن. نمونه ش همین نیوتن. رید تو اخلاق کیسه بوکسی تو... حالا یا من دروغ میگم یا نیوتن!"

حالا یا من قانون نیوتن را نقض کرده ام، یا نیوتن قانون اخلاق کیسه بوکسی من را!

تاریخ ارسال: 1389/04/11 ساعت 21:54 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 4 نظر

آقا داداش و آبجی خانمها برگشته اند از غربت

نشان به این نشان که جایِ مسواکم تنگ شده توی جامسواکی

تازه، مسواک زاپاس پری سا هم که مو نمی زند با مسواک الی

عجالتا قصه ها داریم تا سر پاییز

تاریخ ارسال: 1389/04/07 ساعت 14:39 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 16 نظر

اجسام از آنچه شما در عکس می بینید، خوشمزه ترند

یک جفت بهشت کوچک، منگوله ی گوش هایم

ببینم تابستونا، گوشواره گیلاس یادته؟

تاریخ ارسال: 1389/03/31 ساعت 23:35 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 26 نظر

یکی از برنامه های دراز مدتم اینه که زن یه کارمند خسته شم. و مامان سه تا بچه

به ترتیب: اکبر آقا، ضعیفه، صبریه

برنامه ی کوتاه مدتمم اینه که بشینم NickelBack گوش بدم به گور پدر یه کسایی بخندم.

تاریخ ارسال: 1389/03/30 ساعت 14:25 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 8 نظر

یک عدد "من" به شکل دردآور و وحشتناکی دلش گرفته 

زنگ نزنین، خاموشم 

چرا بلاگ اسکای اسمایل خودکشی نداره؟

تاریخ ارسال: 1389/03/30 ساعت 00:00 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 7 نظر

من از اوناش نیستم. لطفا سوال نفرمائید

کلا آدم ها یا از ایناش اند یا از اوناش

تاریخ ارسال: 1389/03/29 ساعت 23:56 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 3 نظر

کودک درون ناخلف من

من چه نسبتی با کودک درونم دارم؟ 

مادرش نیستم قطعا 

کودک درون من پسر 5 ساله ی بی تربیتی است که هرچه می گویم نشسته کارت را بکن، نیشخند می زند که "سرپا باحال تره"

تاریخ ارسال: 1389/03/29 ساعت 23:53 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 5 نظر

تنهایی که شاخ و دم ندارد..

من حریف روزگاری نمی شوم که لیلی گلستان اش با آن همه گندگی لابلای گریه هایش اعتراف کند که "اشک من در سوگ تمام این سالهایی است که هیچ مردی نبود به شانه هایش تکیه کنم."

تاریخ ارسال: 1389/03/27 ساعت 18:53 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 9 نظر

زنبورهای عسل پیچیده ترین، عجیب ترین، تُخس ترین، کمونیست ترین، فمنیست ترین، موذی ترین، مسخره ترین و کلا همه چی ترین موجودات دنیا اند.

امضا: یک آدم تازه برگشته از امتحان زنبورداری

تاریخ ارسال: 1389/03/24 ساعت 14:36 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 8 نظر

بی قید شده ام.

تاریخ ارسال: 1389/03/23 ساعت 22:02 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم...

انتظار فرج از نیمه ی دوم خرداد میکشیدیم با پشت دست زدن تو دهنمون

بنده از همینجا اعلام میکنم از این به بعد نه از خدا انتظار خدایی دارم نه از بابام انتظار پدری، نه از مامانم انتظار مادری، نه از هیچ خردادی انتظار فرج...

تاریخ ارسال: 1389/03/22 ساعت 17:29 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 6 نظر

خیر سرمان


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: 1389/03/22 ساعت 17:13 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 3 نظر

من با دو واسطه شاگرد انیشتین ام.

من کامران نجف زاده رو دوست دارم. با این حساب با یک واسطه طرفدار احمدی نژاد ام.

آقا دایی من که عمری معلم سرخونه ی همه ی بچه های فامیل بود شاگرد دکتر حسابی بود، ایشونم شاگرد انیشتین.. بنابراین با این حساب بنده و کل بچه های فامیل با دو واسطه شاگرد انیشتین ایم.

آخر زمون یعنی طرف بیاد به شاگرد انیشتین بگه چرا فلان آدمو دوس داری؟ خاک تو سر خائن وطن فروشت کنن!

پ.ن1: آدم مامان باباشم باید عاق کنه اگه طرفدار احمدی نژاد باشن؟

پ.ن2: آدمی که با دو واسطه شاگرد انیشتینه، باید فیزیکشو کنکور 0 درصد بزنه تو دانشگام بشه 11 با کلی ارفاق؟

نه انیشتین منو فیزیکدان کرد، نه احمدی نژاد تونست ازم یه گوسفند رام و نفهم بسازه. آدما خودشون اند، بدون انیشتین و احمدی نژادی که به دمشون آویزون باشه.

تاریخ ارسال: 1389/03/20 ساعت 11:26 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 15 نظر

مرا به نام بخوان که مرهمی ست صدایت

آقاهه اسمش علی علی نژاد بود، داداش بزرگش لابد علی اکبر علی نژاد، داداش کوچیکشم علی اصغر علی نژاد...

یه تنوعی چیزی بابا. پارسالم یه ارباب رجوع داشتیم اسمش یدالله ساسان بود. هی من تو کف بودم اینو بچه که بوده تو مدرسه یدالله صدا میزدن یا ساسان؟ اسم منطقی بذارین رو بچه هاتون ارواح امواتتون. مثلا چی میشد همه ی پسرا اسمشون بهرام رادان میشد؟ آدم خوشش میاد هی. ببین هم بهرام خیلی قشنگه هم رادان. هم اصلا کلا چیز خوبیه این اسم!

پ.ن: آ قربون اسمت بشم من!

تاریخ ارسال: 1389/03/18 ساعت 01:20 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 14 نظر

تصمیم کبری

کبری ترین تصمیم زندگی را باید وقتی گرفت که ناخن های درازت به قاعده ی چُس میلیمتر سنگینی میکنند از پوست پیازی ترین لاک دنیا، و هارمونی دارد با ماتیک صورتی گران قیمت بدمزه ات

می شوی شبیه همه ی دخترهای دور برت که عمری فراری بودی ازشان، طرز فکرشان، استایل زندگیشان، سرگرمی های چیپشان، آخر هفته هایشان، آدمهایشان، Relationship هایشان...

عمری پُزش را می دادی که "من از اوناش نیستم" و حالا دقیقا یکی از اوناش از آب در می آیی..

تکست میده که "هیچ خوشم نیومد از لاک و ماتیک و آرایشت. دفعه ی دیگه خودت باش لطفا"

پ.ن: والا این ناخونا دراز بود. تصمیم کبرامم نمیگم چی بود.

تاریخ ارسال: 1389/03/15 ساعت 01:27 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 13 نظر

من رو نزائیدن. من رو آفریدن!

می فرمایند: "خانوم شما رو نزائیدن، شما رو آفریدن! خدا شخصا شما رو با زنبیل از تو آسمون نزول فرمودن روی زمین"

جنبه ی تحقیری داشت این جمله نه تعریفی!

جای اینکه ناراحت شم قهر کنم رومو برگردونم مشت بکوبم رو میز، نیشمو واز کردم تا اینجا ( ) گفتم "متشکرم"

این مربوط به لهیدگی بعد از یه جلسه ی انرژی بگیر یه پروژه ی کارشناسی ارشد روانشناسیه. که نتیجه ش این شد که من رو نزائیدن، من رو آفریدن! اگه حال داشتم با ریز جزئیات تعریف میکردم داستان چی بود. هروقت یه نامه فحشی به بالاترین زدم واسه بستن بی دلیل آیدیم، اینم تعریف میکنم. (خدایا چرا اینقدر مبتذل شده م این روزها؟)

تاریخ ارسال: 1389/03/11 ساعت 23:32 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 7 نظر

خر تو خر

_ میدونستی خیلی خری؟

_ اوهوم. چون تنها خصوصیت بارزمه. اونقد بارز که بقیه ی خصوصیات ریزمو تحت الشعاع قرار میده و اگه یه روزی یکی قرار باشه باهام کانکت شه قطعا جذب خریتم میشه نه هیچی دیگه م.

مث زرافه که گردن درازشو همه میبینن، دمشو نه، شایدم کمتر

یا فیل که گنده س فقط. گنده گیش پیداس، اون خال ریز روی پای راستش نه

(اصن فیلها چار تا پا دارن کلن؟ یا دو تا دست و دو تا پا؟ دستشونو نمیتونن بکنن تو دماغشون؟ با پا میرن تو خرطومشون؟ wow زندگی چه عجیبه!)

تاریخ ارسال: 1389/03/11 ساعت 23:18 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 2 نظر

عاشق ردپای مشتی دیوانه روی سیمان شُل ام، بعد از سفت شدن

تاریخ ارسال: 1389/03/08 ساعت 12:38 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 13 نظر

Lose my Lost


نـــَــــع

آر یو کدینگ می؟

فاینال سیزن و درد. فاینال سیزن و مرض

به همین راحتی یعنی لاست باید تموم شه؟

الان؟ تو این بحران روحی من؟

مگه الکیه؟

جواب احساسات منو کی میخواد بده؟

خدایا منو بکـــــــــــُـــــــــش

تاریخ ارسال: 1389/03/07 ساعت 19:17 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 8 نظر

من هرجوری حساب کردم دیدم با هیچ منطقی جور درنمیاد آدم چن سال همینجوری رو یه خط راست راه بره. I don't know ... راه بره، لی لی کنه، بپره...

قطعا گذر زمان آدمها رو عوضی تر خواهد کرد. عوضی تر و لایعقل تر از چیزی یا کسی که بتونه صاف رو یه خط راست راه بره، چه برسه به لی لی...

برای مراسم تودیع رئیس دانشگاه گه گرفته م چه برنامه ها ریخته م. یا عملی میشه یا نه. یا اخراجم میکنند یا نه.

بعد از سه هفته هنوز توی شوک بسته شدن آیدیم توسط بالاترینم. تو این هیر و ویری که من اینقد بی حال و نزارم باید اینقدر اتفاق بیفته؟ رئیس دانشگاه باید عوض شه؟ آیدی بالاترین من باید بسته شه؟ واحدای ترم آخرم باید حذف شه؟ با انصرافم باید مخالفت شه؟ لاست باید تموم شه؟

چرا هیشکی با من هماهنگ نیس؟

تاریخ ارسال: 1389/03/06 ساعت 22:23 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 3 نظر

شرطی تر شده ام

بی قرص تا حوالی صبح بیدار، با قرص تا لنگه ی ظهر خواب ام

تاریخ ارسال: 1389/03/06 ساعت 20:12 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 1 نظر

آدمها by default یک دیوار دراز قرمز نیستند.

تاریخ ارسال: 1389/03/04 ساعت 20:11 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 4 نظر

خواهر teen ager دانشمند بزرگم

"تو ازدحام سالن مطالعه ی دانشگاه (!) صدای هندزفریم تا ته بلنده، موزارت عزیزم داره فلوت می زنه تو گوشم، دارم تو قرن 17 (شایدم 18 یا 16) رسم خط در فضای سه بعدی میخونم. احتمالا دانشمند بزرگی ام!"
من چه کنم با این خواهر teen ager دانشمند بزرگم؟!

پ.ن: دلم برای آدمهای کندذهن نفهم می سوزه. جملات ابتدایی این پست، از زبان خواهر تین ایجرم بیان شده نه من! آدمهای کندذهن نفهم بیشتر البته اعصابم رو خرد میکنند تا دلسوزیم رو تحریک...
تاریخ ارسال: 1389/03/02 ساعت 22:01 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 5 نظر

خط خطی

من پاره خط هم نیستم

چه برسه به هفت خط

جناب سی سی جون۱!

پ.ن1: منظور از سی سی، سیاوش می باشد.

تاریخ ارسال: 1389/03/02 ساعت 19:57 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 2 نظر

خوش ات باد ۴ سالگی ات

امروز دیوونه خونه ی من 4 ساله شد.

به یاد اولین پستم و کامنتهاش که حالی ام کرده بودن "خوش برگشتم"

چهار سال گذشته و من هنوز نه ما ام نه نیم من...

تاریخ ارسال: 1389/02/30 ساعت 17:18 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 18 نظر
( تعداد کل: 816 )
<<   1      ...      3     4      5      6     7      ...      28   >>
صفحات