X
تبلیغات
رایتل

madhouse

اگر تو آمده بودی بهار می آمد

زمانه با دل عاشق کنار می آمد...

تاریخ ارسال: 1389/12/28 ساعت 14:46 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 3 نظر

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تاریخ ارسال: 1389/12/25 ساعت 17:40 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 5 نظر

ویرگول

با آدمِ تان باید زندگی کنید. دوست دختر دوست پسر بازی نه پسرها را مرد بار می آورد، نه از دخترها مادر می سازد. باید باهاش زیر یک سقف زندگی کنید تا بفهمیدش. بفهمید عاشق این است که درحال آشپزی ببیندتان. عاشق این است که در مناسبات اجتماعی از همه سَر ببیندتان، و هزار تا چیز ریز و کوچک و بی اهمیت دیگر که راه به دنیای هیچ دوست دختر یا دوست پسری نمی یابد. لفظِ حقیرِ "دوست دختر" را از روی گُرده تان بردارد. شرافتمندانه و علنی دوستتان بدارد. بهترین دوستِتان باشد، قبل از اینکه آدمِ تان باشد!

تاهل ذات شریفی دارد. من نه آدمهای متاهلی را که زنشان را میگذارند منزل پدرزن، یا شوهرشان را به هوای فعالیتهای اجتماعی می پیچانند و خودشان میروند دنبال الواتی و هرزگردی و کثافتکاری با رفقای مثلا اجتماعی شان میفهمم، نه آدمهای خیلی روشنفکری که شرط ورود به جمع روشنفکرانه ی شان این است که از هر قید و بند عاطفی و اخلاقی خودت را رها کنی، به اسم اوپن مایند بودن خودت را به لجن بکشی، به هیچی معتقد نباشی و از همه مهمتر، بلد باشی چطور استایل زندگی متاهل های همسن و سال ات را تحقیر کنی و یک هفته درمیان با دوستهای اجتماعی ات بخوابی.

پ.ن: مدتهاست از زندگی توی این شهر می ترسم. آدمهای ولنگ و واز می ترسانندم. آدمهایی که عارِشان میشود از کرامت، شرافت، تعهد، و هرچیزی که به برداشتِ من از انسانیت ربط داشته باشد.
باید جمع و جور کنم بروم جایی که زندگی را شدیدتر می خواهند...
تاریخ ارسال: 1389/12/16 ساعت 11:07 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 24 نظر

نِیِستان را به آتش می کشانم...

تاریخ ارسال: 1389/12/10 ساعت 10:41 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 5 نظر

تویِ پست کردنِ یادداشت های خاصِتان دست دست نکنید. بیات که شدند دیگر نمی شود پابلیش شان کرد.

.

.

.

این پست قرار بود یک یادداشت خاص برای یک آدم خاص باشد.

تاریخ ارسال: 1389/12/10 ساعت 09:27 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 2 نظر

بارِ گناهتان را تنهایی به دوش بکشید. مرد باشید جان مادرتان

یک سال و نیم اینطورها باهام قهر بود. یعنی قهر ها!

اخم و تخم میکرد، راه براه حالم را میگرفت، کم محلی میکرد، میفرستادم دنبال نخودسیاه... خلاصه نهایت بدجنسی را بجا می آورد. هیچ وقت دلم نخواسته بود بدانم چه مرگش است. پوست کلفت شده بودم. اینهمه آدم بی دلیل قهر کردند باهام، این هم روش.

امروز نشسته بودم تو اتاق کارش داشتم غرغر می کردم که رئیس دانشکده چرا اینقدر گیر است. یهو برگشت گفت "ازت دلخورم." گفتم "بعدِ اینهمه وقت الان یادتان آمده مهندس؟" گفت "سه ترم پیش بدجوری زیرآبم را زدی. گران تمام شد برام." خونسرد و بی تفاوت تو روش درآمدم که "اگر حتی یک درصد پیش خودتان اطمینان داشتید کارِ من بوده و حق با شماست، همان سه ترم پیش مثل مرد تو روم می ایستادید بهم میگفتید. نه الان، بعدِ اینهمه وقت"

بعد براش توضیح دادم که آدمهای ترسو، دعویه شان را میگذارند برای وقتی که آبها از آسیاب افتاد. چون با خودشان که رودرواسی ندارند. میدانند حق با طرف مقابل است. بنابراین کینه ی شتری بی دلیل شان را توی دلشان نگه میدارند تا با مقصر دانستن بقیه، خشم شان کنترل شده باشد. اقلا یک کسی باشد فحشِ گندی را که خودشان بالا آورده اند را تحویلش دهند و طرف بی اینکه روحش خبر داشته باشد، حق اظهارنظر و دفاع هم نداشته باشد.

اینجورها بود که آشتی کردیم! بعدِ یک سال و نیم

تاریخ ارسال: 1389/12/03 ساعت 19:20 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 9 نظر

بارالها

این چه وضعشه؟

تاریخ ارسال: 1389/12/02 ساعت 19:17 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 2 نظر

ناخوش احوال دیده اید؟

حالِ الانِ ماست...

تاریخ ارسال: 1389/12/02 ساعت 10:15 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 3 نظر