X
تبلیغات
رایتل

madhouse

هر قصه ای آغازی دارد، و پایانی

دو سه تا چهارراه را یک نفس دویده بودیم که نکند باز دیر شود و اخمهایتان را گره کنید و توی دلمان یک چیزی بریزد پایین و دستپاچه شویم مثل همیشه و دلبری کنیم و الکی لبخند بزنیم که باز شود گره ابروانتان. چشممان روشن شود به شیرینی نگاهتان، خاطرمان آرام شود.

نیم دقیقه ای هم زودتر از شما رسیده بودیم، که سلانه سلانه رسیدید و نیم دقیقه بعد، من تمام خودم را جا گذاشته بودم توی خیابان دلگشا، جلوی آن کلانتری.

این قصه اما زودتر از اینها تمام شده بود. خاطرتان که هست؟...

تاریخ ارسال: 1388/07/26 ساعت 21:21 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 34 نظر

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است.

زمین و آسمانم نورباران است.

کبوترهای رنگین بال خواهش ها،

بهشت پرگل اندیشه ام را زیر پر دارند.

صفای معبد هستی تماشایی ست:

ز هر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد!

تنها من، در این معبد، در این محراب:

دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند.

که من، تا روی بام ابرها پرواز می کردم،

از آنجا با کمند کهکشان، تا آسمان عرش می رفتم.

در آن درگاه، درد خویش را فریاد می کردم

که کاخ صد ستون کبریا لرزد...

تاریخ ارسال: 1388/07/26 ساعت 00:17 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

لطفا یکی بیاید من را بغل کند، موهایم را ببافد

توی گوشم بگوید: "عزیزم غصه نخور زندگی با ماست..."

+

تاریخ ارسال: 1388/07/24 ساعت 15:30 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 9 نظر

Me, Mandy, Obama’s daughter

من از خیلی جهات شبیه دختر رئیس جمهور آمریکام

یا اقلا شبیه Mandy More توی Chasing Liberty

جفتمون بدون بادیگارد حق نداریم جم بخوریم.

از یه ساعت مشخصی به بعد حق نداریم از خونه بریم بیرون.

آرایش و لباسهایی که جلب توجه کنه قدغن ِ

وقتی قراره یه دوست داشته باشیم، از قبل باید ریز سابقه های فردی و خانوادگی طرف (تا سه نسل قبلش) رو ارائه بدیم.

تمام فعالیتهای اجتماعی و شخصیمون باید خلاصه شه توی چیزهایی که دیکته میشه بهمون

و باید بابت هر رفتار خیلی ساده و کوچیکمون مقابل میز بازجویی جواب پس بدیم.

من فقط هواپیمای اختصاصی ندارم. وگرنه توی بیچاره گی دقیقا خود Mandy More ام توی Chasing Liberty

قشنگترین دیالوگشم میشه این:

پسره: !Anne! Just stop and think. Would you?

دختره: I don’t wanna think, I wanna LIVE

 

قشنگترین سکانسشم میشه سکانسی که دوتایی از رو بلندترین پلی که رو قشنگ ترین رودخونه ی اروپاست، میپرن پایین. به عبارتی همون Bungee Jumping که عاشقشم. حالا دونفره هم نبود، نبود!

بعدالتحریر: خوشی زندگی به این است که یک کارگردانی توی بلاد کفر و شیطان بزرگ، دغدغه هایت را فیلم کرده. و اصلا با همه ی تلخی اش آنچنان می چسبد بهت که آخر هفته ات رنگی می شود. مهم نیست دردها درمان می شوند یا نه. مهم تر این است که بدانی درک شده ای، همین...

تاریخ ارسال: 1388/07/23 ساعت 14:15 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 6 نظر

بگو مرا با خود ببرد، اینجا هوا نیست.


سایه روشن/ بنیامین جوادی

تاریخ ارسال: 1388/07/22 ساعت 23:04 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 6 نظر

خط چشم واترپروف نمیخوام

این پست به دلیل انرژی منفی بیش از حدش حذف شد.

لطفا سوال نفرمائید. 

تاریخ ارسال: 1388/07/19 ساعت 18:44 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 10 نظر

قابل درک بودن، روسپی بودن است.

تاریخ ارسال: 1388/07/19 ساعت 11:29 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 11 نظر

من، یدالله، شانزه لیزه

 

  اسباب کشیدیم به تاریخ یک روز مانده به عیدفطر. خاطره هایم را جا گذاشتم و سبکبار آمدم. به ستاره های آسمان نزدیک تر شدیم. فعلا که سرم شلوغ است. سر فرصت می چینمشان.

 


 

 

 بالش من یک بچه بالش دارد که وقتهایی که خیلی دلم بغل بخواهد، مورد بغل قرار می گیرد. (بچه بالش نامبرده در بغل یدالله قرار دارد.)

 


 

 

 یک کاناپه ی آبی اینجا هست که گاهی با آبی پرده دعوایش می شود. یک وقتهایی این می برد، یک وقتهایی آن.

  

 اینجا وقتی اذان می گویند پشت بام مسجد، اسپیکر من دارد Dance with me برایم می خواند. مطمئنم خدا آنقدر بخشنده هست که به دل نگیرد. این می گوید:  When we dance you have a way with me ... آن از قیامت و بلوا و آشوب می گوید. اگر خدا رگ خواب ما آدمها دستش بود، اولین نفری که عاشقش میشد خود من بودم.


 

 

 من شبها تا خود جزیره ی هرمز و قشم را توی قاب بزرگ پنجره ام دارم. به چشمهای ضعیفم حسودی کنید. فقط با چشمهای اینقدر ضعیف می شود سوسوی تیز چراغها و ماشینها و ستاره ها را  اینقدر قشنگ پخش کرد توی چشم (آخرش هم هیچ دوربینی نتوانست اینقدر قشنگ که نور توی چشمم پخش میشود، ثبتش کند). هوا که تاریک شد و چراغ ها تک و توک پخش شدند توی چشمهای ضعیف عینک نزده ام، خیابان دراز شلمچه شانزه لیزه ی من می شود.

 

پ.ن: آدمها می گویند من زیادی شلوغش میکنم. اما این چیزهای اینقدر معمولی اینقدر قشنگ اند که نمی شود شلوغش نکرد.

تاریخ ارسال: 1388/07/16 ساعت 14:52 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 17 نظر

Damn pinglish

وقتهایی پینگلیش می نویسی دقیقا یاد باربد میفتم که فارسی را با لهجه ی British حرف میزد. و غر که میزدم، با همان لهجه که حرف "ر" را به طرز وحشتناکی از زیر زبانش میگفت و ته جمله هایش را مثل جمله های سوالی ساده ی انگلیسی می کشید، گارد می گرفت که: "تو چرا اینجوری شدی اینقدر غر میزنی؟ من خیلی هم معمولی دارم صحبت میکنم. اصلا هم سعی نمیکنم لهجه ی English داشته باشم!"

حالا من به درک. تن فردوسی را نلرزانید توی گور اینقدر.

تاریخ ارسال: 1388/07/16 ساعت 14:43 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

چند روز پیشها اتفاقی آهنگی گوش دادم که گرفت مرا.

وسطش پراند که: "اینقده داشتن، خود نداشتنه. اینقده خواستن، خود نخواستنه.." 

همان "سنگ بزرگ علامت نزدن است" خودمان!

کیف کردم کلی

تاریخ ارسال: 1388/07/16 ساعت 14:42 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

اصلا دیده ای دیدن یک عالمه دختر دبیرستانی چقدر حال آدم را خوب میکند؟ مخصوصا که از توی همان دبیرستانی دربیایند که 6-7 سال پیش خودت و همکلاسیهایت تویش آتیش ها سوزانده باشید. پسربچه های دبیرستانی هم کلی جالب اند. با این موهای سیخ سیخی و کفشهای all star صورتی و سبز و آبی و قرمزشان!

تاریخ ارسال: 1388/07/16 ساعت 14:41 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

جیم

ـ وقتی محبوب ترین خواننده ی وبلاگش بمیره، تموم شه.

تاریخ ارسال: 1388/07/13 ساعت 17:44 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 17 نظر

سین

ـ می دونی یه وبلاگ نویس کی میمیره، تموم میشه؟

تاریخ ارسال: 1388/07/06 ساعت 12:24 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 31 نظر