X
تبلیغات
رایتل

madhouse

!like.. unlike

من از اینکه آدم بابایش ماشینش را بفروشد بدم می آید.

من از اینکه آدم توی گرما با دوستش راه برود و بستنی بخورد خوشم می آید.

من از اینکه آدم بخواهد برود کلاس تیراندازی تا یک تپانچه بخرد و گلوله اش را خالی کند توی سر آدم نامردی که از او متنفر است، بعد بگویند به دلیل مسابقات کشوری فعلا کلاس تیراندازی نداریم بدم می آید.

من از اینکه هی همه فکر کنند آدم دپرس است بدم می آید.

من از اینکه آدم را هی خر فرض کنند و هر غلطی دلشان خواست با اعصاب آدم بکنند و تازه پررو پررو توقع داشته باشند تحویلشان هم بگیری بدم می آید.

من از اینکه آدم اینقدر تنبل باشد که امتحان رانندگی اش یک سال عقب بیفتد بدم می آید.

من از اینکه آدم چاق باشد و مانتویی که عاشقش می باشد اندازه اش نشود بدم می آید.

من از اینکه آدم یکی دوستش داشته باشد خوشم می آید.

من از اینکه آدم را جدی بگیرند خوشم می آید.

من از اینکه یکهو رامبد به آدم زنگ بزند چرت و پرت بگوید خوشم می آید.

تاریخ ارسال: 1388/05/26 ساعت 23:19 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 41 نظر

هزار بار دیگر هم

که از شانه ای به شانه ی دیگر بغلتی
این شب صبح نمی شود
وقتی دلت گرفته باشد...

عطا صادقی


پ.ن: نمیدونم چرا عکسه رو دوست دارم. آدم ترحمش میگیره

تاریخ ارسال: 1388/05/24 ساعت 01:29 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 11 نظر

اینجا هنوز نمیشه به آدمها نزدیک شد

آدمها از دور دوست داشتنی ترند

تاریخ ارسال: 1388/05/22 ساعت 21:29 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

از فیس بوک بدم میاد

هیشکی وبلاگ نمی نویسه

هیشکی وبلاگ آدمو نمیخونه

هیشکی با آدم حرف نمیزنه

تاریخ ارسال: 1388/05/21 ساعت 14:53 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

شعری از ابراهیم قدردان

خبر!...............خبر!
دوباره کشمکش میان آدم وخدا
بهشت سهم آدم است یاحوا ؟!!

وشوخی هزاره ی جدید
مناظره…!
میان آدم وخدا!

وکشف اخرین جنایت بشر
کشتن خدا!!!


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: 1388/05/21 ساعت 13:02 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 9 نظر

من از اینکه آدم بخواهد بخیه هایش را بکشد بدم می آید.

تاریخ ارسال: 1388/05/19 ساعت 02:58 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

بهانه هایی که گریاندندم...

من اشکم دم مشکم نیست برخلاف حرفهایی که پشت سر دخترها درآورده اند. اما بعضی بهانه ها حسابی اشکم را درآورد.

 


13

 

سرگشتگی های یک دختر 13 ساله. سکانس های پایانی فیلم آنقدر مرا گریاند که خودم هم تعجب کرده بودم برای یک فیلم هالیوودی معمولی دارم اینقدر گریه میکنم! همه ش برای این بود که خیلی نزدیک به 13 و 14 سالگی خود من بود. انگار Evan Rachel wood من را بازی میکرد.

چقدر روانپریشی های دخترهای نوجوان همه جای دنیا شبیه هم است!

 

Rachel getting married

 

انگار یک نفر یک هندی کم بگیرد دستش برود لای یک خانواده ی معمولی آمریکایی که برخلاف تصورات اکثر ماها، بسیار پایبندند به اصول و ارزشها و رسم و رسوماتشان. بدون نورپردازی، بدون صدابرداری، بدون گریم، و بدون هیچی. یک جاهایی توی این فیلم درب و داغونی بیش از حد Anne Hathaway اشکم را درآورد.

 

من ترانه 15 سال دارم.

 

سکانس مدرسه، که ترانه پشت نیمکت کلاس اولین لگد بچه اش را حس میکند، و آن پلانی که یکهو همه ی صداها محو میشوند و موسیقی متن توی گوش ترانه می نوازد و ترانه ی 15 ساله با استرس و نگرانی و امید و عشق لبخند میزند.. بغض کردم و توی سکانس دادگاه بغضم ترکید.

حاضرم تمام زندگی ام را بدهم در ازای آن یک لبخند...

 

ارتفاع پست

 

من هنوز طاقت دیدن این فیلم را ندارم. و هنوز هر وقت لیلا حاتمی انگشت اشاره اش را بالا می آورد و با صدایی که از خشم و بغض میلرزد میگوید: "اون موقع که قاسم وقت خوشگذرونیش بود، کنار جاده آب می فروخت.." من یکهو، بی هوا، و بی مقدمه می زنم زیر گریه!

 

دوزن

 

سکانس دادگاه و تمام دیالوگ های نیکی کریمی...


بوتیک

سکانس پل هوایی. اتی، دختر سر به هوایی که خانواده درست و حسابی ندارد و در شهر پخش و پلاست، تا شوالیه‌ خیر خواهی به کمک او بیاید.

اتی روی پل هوایی: "منم میخوام شلوار جین بپوشم. مانتوی خوب داشته باشم. برم اسکی.."

اتی در آبمیوه فروشی: "چیه عروسی؟ هی کتک، فحش، بدبختی. می‌زنین پرده گوش آدم پاره می‌شه. بعد فحش می‌دین زنیکه کر! بعد هم آدمو طلاق می‌دین می‌رین یه زنی که گوشش بشنوه می‌گیرین"


 

 

توضیح عکس: هدیه ی کودکان اسرائیلی برای کودکان فلسطینی!

این عکس حسابی اشکم را درآورد. هرچقدر هم دور از این سیاست بی پدر و مادر باشی. گاهی وقتها نمی شود بی تفاوت بود.


 آهنگ شهرتاریک زدبازی آخرین آهنگی بود که احساساتم را قلقلک داد و اشکم را درآورد. گاهی وقتها یک ترانه ی رپ، می بردت به همان اصلی که دیر یا زود باید بازجویی اش...

دانلود آهنگ

توضیح آهنگ: ترانه ای برای غزه

 

این رمیکس سر اومد زمستون هم حسابی قلقلکم داد ولی نگریاندم!


 

کتاب بامداد خمار هنوز تنها کتابی است که 12 سال بعد از اولین بار خواندنش اشک من را درمی آورد. و فقط هم توی فصل عروسی محبوبه، دختر سرتق داستان که با عشق و عاشقی اش گند زد به زندگی خودش و همه.

 


آخرین اتفاقی که حسابی گریاندم، 17 دیماه 87. مرگ بهداد...

 

و خیلی فیلمها، خیلی کتابها، خیلی آهنگها، خیلی عکسها و خیلی اتفاقات دیگر...

تاریخ ارسال: 1388/05/18 ساعت 15:55 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 17 نظر

امام زمان جون، میشه فعلا نیای؟

من کلی آرزوها دارم حالا حالاها

تاریخ ارسال: 1388/05/16 ساعت 01:39 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

من هنوز توجیه نشدم که عمل سرپایی دقیقا به چه معنیه؟! فک کن مثلا کله تو تیغ بندازن، با مته پوستتو بکنن! شرشر خونریزی کنه کله ت جلو چشمت، تیغ جراحی رو حس کنی هر دفعه که کشیده میشه رو این غده ی مزخرفی که روزگارتو سیاه کرده، دکترت با دستای خون آلود سوزن نخ کنه بخیه بزنه کله تو و بعدش که از درد میپیچی به خودت پوزخند بزنن که: "ای بابا، همش یه عمل سرپایی بود چه شلوغش کردی!"

تاریخ ارسال: 1388/05/14 ساعت 02:43 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 21 نظر

شنبه ی لعنتی

-  شنبه روز بدی بود. روز بی حوصلگی. وقت خوبی که میشد، غزلی تازه بگی...

-  مزخرف ترین شنبه ی دنیا بود امروز. خرگوش نازنینم مرد. آقا رستم. باورم نمیشه دیگه نیست که وول بخوره تو دست و بالم و بشکن بزنم و گوشاشو تیز کنه با تمام وجود لیس بزنه انگشتامو

-  عالیجناب تومور کار خودش رو کرد. پس فردا نوبت عمل دارم. که درش بیارم این لعنتی رو از تو کله م. این اواخر سنگینی میکرد روی سرم. اگه فک میکنین زندگی ارزش بیشتر از این زنده موندن رو داره وادارم کنین امیدوار شم به بعدتر از این.) دارم مظلوم نمایی میکنم. یه عمل ساده ست. (

-  هرچی من مظلومم، دیده نمیشه. مجبور میشم مظلوم نمایی کنم، اونم دیده نمیشه. اصلا به جهنم. من هیچیم نیست. خیلی هم حالم خوبه. وقتی مردم شاید کسی باورش شه یه خبرهایی بود اینجا..

 

این خیلی جدی و غم انگیزه که هیشکی آدم رو جدی نگیره. نه دلتنگیاشو، نه غصه هاشو، نه خوشحالیاشو، نه آرزوها و هدف هاشو. منم خیلی چیزا تو دلم دارم، به خدا

تاریخ ارسال: 1388/05/10 ساعت 22:15 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 20 نظر

تنها در خانه

کلی خانوم خونه بودم تو این ده روز تنها در خانه! کلی چیز جدید یاد گرفتم. فهمیدم که:

 

1.      تو خونه نشستن و خونه تکونی و بشور بساب و بپز خیلی لذت بخش تر از شغل مزخرفیه که داشتم.

2.    جوهرنمک رو تحت هیچ شرایطی نباید با آب ژاول قاطی کرد. برای برطرف شدن کنجکاوی میشه از تجربیات دیگران استفاده کرد. لزومی نداره شخصا دست به هر کار خطرناکی زد، به صرف برطرف شدن کنجکاوی!

3.    بعد از یک تجربه ی تلخ فهمیدم برای رسیدن به هدف نباید خیلی عجله داشت. گوشت رو باید با دمای کم در مدت زمان زیاد پخت. نه در زمان کم با شعله ی زیاد.

4.       گاهی وقتها ظرف شستن میشه اوج لذت یک زن. و آدمی گیر میکنه بین این دو زنانگی...

5.       پذیرایی ما جون میده واسه مراسم خواستگاری!

6.       غیر از ماکارونی و کنسرو، غذاهای دیگه ای هم هست که بشه یه روز درمیون تو روزهای تنها در خانه میل کرد.

 

تو این روزای سرشلوغی که یهو از کار بیکار شدن و کار خونه و همه چی و همه چی خراب شد سرم، هرچقدر هم وقت نکردم دلم برای کسی تنگ شه، باز اقلا یک وقتهایی یک جاهایی دلم هوای خیلی ها رو کرد. خیلی آدمها، خیلی چیزها...

هرچند بچه گانه به نظر می رسید همش، شبیه یک خاله بازی بزرگونه بود بیشتر.. اما چه لذت عجیب غریبی داره زن بودن. حس مالکیت به یه مشت قابلمه و کاسه بشقاب. همش به شرط آرامش شیرینی که یهو وسط خستگیات از راه می رسه و غافلگیرت میکنه. و تو دستکش به دست، تنت بوی پیازداغ میده هنوز، از تنت در میره خستگیهای روزهای قبل و بعدش حتی...

.

.

.

تموم شد. شامم رو پختم. خونه تکونیمو کردم. حیاط ها، حموم دستشویی ها، اتاق ها، آشپزخونه، همه چیز مرتبه. از روز اولش بهتر.. یک ساعت دیگه خانواده ی محترم از مسافرت ده روزه برمیگردند و همه چیز سر جای خودشه. دلم یک استراحت مطلق میخواد. یک تابستان به تمام معنا. بدون کار، بدون مسوولیت، بدون دلتنگی...

تاریخ ارسال: 1388/05/08 ساعت 19:02 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 8 نظر

ما اینجا دو تا همخونه ایم که حتی وبلاگای همدیگه رو هم نمیخونیم.

و همخونه ی من هیچ وقت نفهمید من به تاریخ دوشنبه 5 مرداد 1388 هجری شمسی ناهارم جزغاله شد و تا وقتی اون سر برسه با مهارت یه جوری سرهمش کردم.

عالم و آدم فهمیدند و همخونه ی من نفهمید.

تاریخ ارسال: 1388/05/08 ساعت 18:54 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

بعضی شبها آدم لازمه که تا 5 صبح بیدار بمونه.

نصفه شبی کره مرباش بگیره، دم صبحی سیگارش بگیره، به صبح که نزدیک تر میشه دلش بگیره...

کلا بعضی شبها هست در زندگانی که اینجوری صبح میشن.

چه با تو، چه بی تو...

تاریخ ارسال: 1388/05/08 ساعت 05:07 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

خوابم نمیاد چرا؟

تاریخ ارسال: 1388/05/08 ساعت 05:06 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

و این آدمهای رودرواسی دار!

اون: دو تا آمپول باهم زدم یه قسمت خاصی از بدنم درد میکنه!

من: وا؟ چه کاریه؟ خوب یه دونه شو امروز میزدی یکیشو فردا

اون: وقتی یه خانوم تزریقات چی باکیفیت (!) میگه بکش پایین، تو هم بودی ناز نمیکردی میکشیدی پایین!

من:

تاریخ ارسال: 1388/05/07 ساعت 13:50 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 8 نظر

ناهار امروزم به طرز دردناکی جزغاله شد

تنظیم خانواده که با زور استاد شدم ده

اینم از آشپزیم

من هیچ وقت زن خوبی نمیشم در آینده

این خط /

این نشون &

تاریخ ارسال: 1388/05/05 ساعت 12:31 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

1. این کولی های دوره گرد چطوری عاشق میشن؟ این روزها که برای در آغوش کشیدن معشوقت (ساده ترین زبان عشق ورزیدن) فقط باید خونه خالی داشته باشی؟!

2.  به شدت به یک همخونه ی مهربون، لطیف، رمانتیک، و در عین حال با جذبه نیاز دارم.


پ.ن: آگهی شماره 2 فرمالیته ست. لطفا تقاضا نفرمائید.

تاریخ ارسال: 1388/05/05 ساعت 01:23 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 13 نظر

روزهای زن تر شدن...
تاریخ ارسال: 1388/05/05 ساعت 01:20 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

لج نکنین با من
تاریخ ارسال: 1388/05/02 ساعت 21:57 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب