X
تبلیغات
رایتل

madhouse

روزای خاص رو تبریک میگن یا تسلیت؟

آخرین جمعه ی سالتون چه میدونم تبریک.. تسلیت

از همینا

تاریخ ارسال: 1388/12/28 ساعت 04:37 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

آخرین جمعه ی سال

چه فرقی میکنه آخرین چند شنبه ی چه سالی باشه؟

تاریخ ارسال: 1388/12/28 ساعت 04:25 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

من غمگینم، همین



ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: 1388/12/27 ساعت 17:43 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

خورشید خانوم چارقد مشکی نمی خواس

آقا فتوا داده ن موسیقی از نوع غنا حرام است و شنیدن صدای زن اوف ف ف

مسلمون راست راستکی بودن سخته

فکر کن مثلا گوگوش و هایده و پوران و دلکش تعطیل!

زنده گی بدون جانماز و مهر و تسبیح و حاج آقا رو میشه تحمل کرد،

بدون گوگوش... نوچ

پ.ن: آخرین پنج شنبه ی سال

تاریخ ارسال: 1388/12/27 ساعت 02:52 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

Chocolate Girl


تاریخ ارسال: 1388/12/26 ساعت 19:27 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

I've been out

پولدارتر که شدم میدهم یک احمدرضا نبی زاده بخرند برایم که دکمه ی pause هم نداشته باشد.

بنشیند ور دلم شب تا صبح برایم "عزیزم غصه نخور زندگی با ماست" بخواند.

صبح تا شبم را خودم بلدم چه جوری پر کنم که هی یادم برود زنده گی با ما نیست.

تاریخ ارسال: 1388/12/26 ساعت 19:20 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

EX

مرا یک سلیطه ی ۱۳۵ سانتی متری خراب کرد

با شراکت شرکایی که لنگ های درازشان به مردها شبیه بود فقط

شده ام پارادوکس گنده ی آفرینش

تاریخ ارسال: 1388/12/26 ساعت 17:58 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

رو چهارشنبه به مه ات گفت...

آخرین چهارشنبه ی سال

تاریخ ارسال: 1388/12/26 ساعت 15:13 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

َِاز اینام نمیخوام درضمن دیگه


پی نوشت: آخرین سه شنبه ی سال

تاریخ ارسال: 1388/12/25 ساعت 17:34 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

آزمودم عقل دوراندیش را

عاقبت دیوانه سازم خویش را

تاریخ ارسال: 1388/12/24 ساعت 21:02 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

کاش آدمها، دانه های دلشان پیدا بود.

سهراب جونم بهتر نیست حرفتو پس بگیری الان؟

پیدا نبودن دانه های دل خیلیا بهتر از پیدا بودنشونه

کلن راسته که میگن دوری و دوستی

بعد کم کم میشه دوری خالی

بعد تو این خالیه گم میشی

حرف میزنی صدات میپیچه

اینقده کیف میده

تاریخ ارسال: 1388/12/24 ساعت 20:53 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

ایش ش ش

خیلی وحشی و عصبی و بی حوصله و عصبانی ام جدیدا ها

فاصله ی قانونی رعایت شه لطفا

از سرعت خود بکاهید

من مسوولیت عواقب بعدی رو به عهده نمیگیرم

تاریخ ارسال: 1388/12/24 ساعت 20:52 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

اووووووف

میگن نگو تخمی. شنیدن این کلمه از دهن یه دختر مودب زشته.

ولی یه کم هم نمیگن که تخمی کردن اعصاب آدم زشت تر از بردن اسمشه.

من مودب بابامم نیستم، چه برسه به مودب تو

................................

سال تخمی ای بود این 88

اونقد تخمی که نمیشه به جاش گفت اوف

من تو عمرم اینقد آدم عوضی یه جا ندیده بودم، که تو سال 88 دیدم

آدم به بقیه ی سالهای عمرش امیدوارتر میشه

اقلا مطمئنم عوضی تر از این دیگه به پستم نمیخوره چون وجود نداره

تاریخ ارسال: 1388/12/24 ساعت 20:45 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

شخصیانه

"الف جون" از اهواز تشریفشو آورده، "سین جون" از شیراز

مگه زنده گی تو یه شهر جدید و دانشجوی خوابگاهی بودن چقد جذاب و عجیب غریبه که این دو تا اینقد حرف برای گفتن دارن؟ ده تای همه ی حرفای این 23 سال و 4 ماه و 4 روز من

با پتانسیل بالای بی جنبگی ای که من دارم رسمن مرسی خدا که زنده گی اینقد هیجان انگیز عطا نکردی بهم. که دهن اطرافیان سرویس بود از هیجان سرخود بودن من تا حالا


پ.ن1: تمام دیشب "الف جون" تا 4 صبح از خاطرات این یک ماه اهوازش سخن می راند. پشت سرهم و بی وقفه. بین دم و بازدم هم یه موضوع جدیدتر یادش میومد و دوباره از اول...

کلافه م


پ.ن2: جوجه رنگی هوس کرده م. با خرگوش. به یاد گل اندام و گل مراد و آقا رستمم

یادش بخیر

پارسال همین موقعا بودا

تاریخ ارسال: 1388/12/24 ساعت 20:37 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

اینقده لج درآرن اینا که فقط تا جلوی چششون رو میبینن

یعنی رسمن فاجعه ن

یعنی از من بی عینکم تو شبای خوابالودگیم بدتر

خیییییلی پوست کلفت شدم

یه چیزی اشتباهه

آدم باهاس پوست نازک باشه

دور وریاش باهاس آدم تر باشن

تاریخ ارسال: 1388/12/24 ساعت 20:31 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

دم عیدی آدم باید خیلی خر باشه یکیو اینقد ریش ریش کنه

من عاشق گنده کردن چیزای کوچیکم

بهونه دست من ندین

تاریخ ارسال: 1388/12/24 ساعت 15:38 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

آخرین دوشنبه ی سال

تاریخ ارسال: 1388/12/24 ساعت 15:38 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

آخرین یک شنبه ی سال

تاریخ ارسال: 1388/12/23 ساعت 22:05 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

چند شماره ی ساده و بوق بوق نبودن تو در تلفن...


امضا: کسی که دوست ندارد با شنیدن صدای بوق پیغام بگذارد.


پ.ن: با شرکت استامینوفن و یغما گلرویی

تاریخ ارسال: 1388/12/22 ساعت 23:05 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

دلم تنگ ته

دیوونه خونه ی من

تاریخ ارسال: 1388/12/21 ساعت 16:10 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

دلم گرفته

دیشب که نه

امروز

خواب بد دیدم

از این خوابها که با خودش می بردت

9 روز مونده به عید

هرچی داره عیدتر میشه

دلشوره ی منم بیشتر میشه

خدایا خودت ختم به خیرش کن

تاریخ ارسال: 1388/12/21 ساعت 15:58 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

کاش مردم

دانه های دلشان پیدا بود

تاریخ ارسال: 1388/12/18 ساعت 00:51 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

شب تا صب بیدار موندن 

دیدن طلوع خورشید 

و صدای گنجشک ها 

.......................... 

بهشت یعنی همین

تاریخ ارسال: 1388/12/17 ساعت 05:48 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

کاش آدما جای ماهی گلی جوجه رنگی میذاشتن تو هفت سین

هم خوشگلتره هم زنده تر

بامزه ترم هس

تاریخ ارسال: 1388/12/11 ساعت 15:46 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

آسایش دو گیتی تفسیر این سه حرف است

سیگار پشت سیگار

تاریخ ارسال: 1388/12/09 ساعت 15:15 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

مسخره ترین کار دنیا اینه که بشینی ساعت ۳ صبح آرشیو ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ مسنجرتو چک کنی و بخندی به اسگول بودنای اون موقع هات

چقد همه چی عجیب غریب و خوب بود

وای

یادته تو ام؟

تاریخ ارسال: 1388/12/09 ساعت 03:03 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

- دلم برات تنگ شده بود. میدونستی؟

- دستت درد نکنه چقد تقدیم کنم؟

- یه مرسی

- مرسی

تاریخ ارسال: 1388/12/08 ساعت 23:37 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

زندگی بدون وبلاگ یک چیز گنده کم داره

جولی و جولیا رو دوتا دوست داشتم.

یکی به خاطر خوش آب و رنگ بودنش، یکی هم به خاطر حس نزدیک درگیری عاطفی قهرمان فیلم با وبلاگ و خواننده های وبلاگش. این هالیوود زیادی تلخ و رئالیسته حتی توی نشون دادن چیزهای خیلی دل خوش کنک. انگار خود "من" اند.

 

جولی (وبلاگ نویس): من به این نتیجه رسیدم که به ازای هر نفری که مینویسه، صدها نفر هستن که نمینویسن. انگار یک عالمه آدم هستن که به من مرتبط اند. یه جورایی به من نیاز دارند. مثلا اگه من ننویسم خیلی ناراحت میشن.

شوهر جولی: احتمالا زهر برمیدارن و سعی میکنن خودشونو بکشن!

 

چند ماه بعد

 

جولی (وبلاگ نویس): حالا جواب خواننده های وبلاگمو چی بدم؟

شوهر جولی: اونا نمیمیرن که! هرجور هست زنده میمونن. و وقتی این وبلاگ مسخره تموم شه، که من شدیدا مشتاقم که هرچه زودتر تموم شه، خواننده هات به هر نحوی شده به زندگیشون ادامه میدن.

جولی (وبلاگ نویس): و من نمیدم، منظورت اینه؟

شوهر جولی: نظری ندارم. منظورم اینه که چه اتفاقی میفته اگه تو دیگه مرکز جهان نباشی؟

جولی (وبلاگ نویس): من بالاخره تو این دنیا با یه چیزی انس گرفتم. شاید یه ذره خودشیفته شدم.

شوهر جولی: یک ذره؟!!! از 1 تا 10 چند تا؟

جولی (وبلاگ نویس): خیله خوب قبول.. 9.3! ولی فکر میکنی وبلاگ برای چیه؟ هر روز و هر روز در مورد منه.

شوهر جولی: احمقانه ست. همش پره از چیزایی که اسمشو گذاشتی "شکست". ولی اونا حس شکست ندارند. حس اینو دارن که انگار من دارم با یه آدم کاملا خودشیفته زندگی میکنم. که این نوشته ها رو برای یک مشت آدم ناشناس مینویسه. ولی توی زندگی واقعی اصلا این ماجراجوئی وجود نداره. و این مزخرف ترین حس دنیاست.

 

قطعا من هنوز اینقد به پوچی نرسیدم که درگیری عاطفی پیدا کرده باشم با وبلاگم، یا خواننده هایی که 90 درصدشون آدمهای اکیپ های فرهنگی هنری اند که توی یک شهر بودن و در دسترس بودن و علایق مشترکمون ما رو بهم لینک داده، نه هذیان گونه هایی که وبلاگ من بودن. نه حتی خودم، به عنوان یک انسان.

من هرگز انگیزه ی جولی، ماجراجوئی خورشیدخانوم، حس نوستالژیک لانگ شات، مینیمالهای استامینوفن، اروتیک نوشت های مطرود رو نداشتم. دنیای من کوچیکه. از این سر اتاقم شروع میشه، تا اون سر اتاقم. همه ی این بنفش کمرنگ توی همین اتاق 6 در 4 دفن شد. که هنوز پرده ی آبی گل من گلیش رو که کنار بزنی، جزیره ی هرمز با تمام چراغهای کمرنگش پیداست.

و من زنده م هنوز، با خودشیفتگی بی حد و مرزی که این بار با احدالناسی share نخواهد شد. بدون اینکه کسی زهر خورده باشه از غم دوری یک صفحه ی بنفش کمرنگ.



آی آدما

زندگی بدون وبلاگ یک چیز گنده کم داره

تاریخ ارسال: 1388/12/04 ساعت 04:05 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

مامان بودن یعنی یادت باشه بچه ت ۸ ساعت به ۸ ساعت آنتی بیوتیکاشو بخوره

تاریخ ارسال: 1388/12/04 ساعت 00:16 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب