X
تبلیغات
رایتل

madhouse

خوش ات باد ۴ سالگی ات

امروز دیوونه خونه ی من 4 ساله شد.

به یاد اولین پستم و کامنتهاش که حالی ام کرده بودن "خوش برگشتم"

چهار سال گذشته و من هنوز نه ما ام نه نیم من...

تاریخ ارسال: 1389/02/30 ساعت 17:18 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 18 نظر

شرم و حیا، مال نوعروسه!

آقاهه داشت گلوش رو پاره میکرد می خوند:

"شرم و حیا، مال نوعروسه / اما باید، دومادو ببوسه

یالا دیگه، همه منتظریم / عروس باید، دومادو ببوسه"

خیلی خجسته دل شده م این روزها. موزیک سلکشنم آرشیو پر و پیمانی از ملودی های عروسی شده. از "جنگ و جنگ ساز" محمد نوری بگیر، تا این "شرم و حیا، مال نوعروسه!"


پ.ن: یعنی آقاهه میدونه الان دیگه حفظ بکارت دخترانگی تا شب عروسی هم یک سنت فراموش شده ست؟

تاریخ ارسال: 1389/02/30 ساعت 16:35 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 3 نظر

Don't smile, it's your Birth

تولدها همیشه ی خدا برای من مهم بوده ند.

اونقدری که اگه الان بپرسید چند سالته بدون یک صدم ثانیه مکث جواب بدم "23 سال و 6 ماه و 10 روز"... اینقدر زود بزرگ شدم که خود همبازیهای بچگی هام هم ندیدند قد کشیدن محدود قد و زوال قواره م رو. گرچه حتی بچگی هام هم به این نفهمی که الان می بینندم نبودم. اقلا به قول مادرم که صداقت بی رحمانه ای در نقد آدمها داره، تمام کودکی من به جای کارتن نگاه کردن و لی لی، صرف چیزهایی شد که تعریف کردنشان هم عجیب و خارج از بلندپروازی های معمول یک دختربچه ی ساده ست.

پیر شده م، سن رفیق بازیم نیست. سن رفیق عوض کردنم هم گذشته. استخوان ترکانده م توی عوض بدل کردن عوضی ها باهم. اسم عامش رفیق بازی بود. الان من مانده م و چند رأس آدم و تفاله های خاطرات تخمی ام از هرچی تولد بود توی این سالها.

آقایان و خانم هایی که باید بفهمند، فهمیده ند لابد.


پ.ن: تولد پری سا بود امروز. دلم می خواست مهربان تر براش آپ میکردم، نشد.

تاریخ ارسال: 1389/02/30 ساعت 16:08 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 5 نظر

اصلا fun نیس یه رفیق ترخیص کار داشته باشی که یه مشت همکار نفهم خارجی داشته باشه که یه خوشحالش شماره تو از تو گوشیش کش بره دل ظهر زنگ بزنه از خواب بیدارت کنه با انگلیسی پاره پوره و لهجه ی سریلانکایی سین جیمت کنه و در حالیکه نصف مغزت خوابه براش توضیح بدی که Just friend لزوما اون Boy friend ی که ایشون تو ذهنشون تصور کردن نیس. و اینکه آدما تو ایران باهم Just friend اند معمولا. و اینکه اینجا ایرانه و تو این خراب شده آدما دل ظهر میگیرن میخوابن، زنگ نمیزنن به یکی با لهجه ی سوراخ سوراخ انگلیسی سریلانکایی پیشنهاد دوستی بهش بدن.


پ.ن1: "خر" به انگلیسی چی میشه؟ ترجمه ی تحت اللفظیش نه. دقیقا خود خر

پ.ن2: خوابــــــــــــــــــــــــــــــــم

تاریخ ارسال: 1389/02/29 ساعت 18:00 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 2 نظر

دماغ سربالا

من مدل چسبونکی یک دماغ سربالای متشخص ام.

تاریخ ارسال: 1389/02/26 ساعت 19:52 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 19 نظر

واقعیت رو باید پذیرفت. پسر پولدار با حوصله ی نفهم به یه دردهایی میخوره که صد تا پسر چس کلاس بی حوصله ی بداخلاق بی پول روشنفکر فهمیده نمی خورن.

.......................................................................................................

لیموزین باهاس سیاه باشه. سیاااااااااه

دستای کثیفتو بچسبونی به شیشه های سیاه براقش ببینی آدما اون تو چقد عجیب ترن

لیموزین سفید یه چیزیه تو مایه های پراید هاچ بک سبز پسته ای

.......................................................................................................

بچه هه میره پیش معلمش میگه: "اجازه خانوم؟ ما عاشق شما شدیم میخوایم باهاتون رابطه برقرار کنیم"

معلمه میگه: "برو ببینم حوصله ی بچه ندارم."

بچه هه در حالیکه کلی دلش شکسته بغض میکنه میگه: "جلوگیری میکنیم خوب"

تاریخ ارسال: 1389/02/24 ساعت 21:55 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 5 نظر

دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

می فرمایند "ماه من غصه نخور، زندگی جزر و مد داره"

فرمودیم "بیلاخ"


Taylor Swift یه آهنگی داره

You make me crazier crazier crazier

حال الان منه


_ وقتی همیشه خوبی، اشکال نداره باز حالتو بپرسم؟

_ دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

تاریخ ارسال: 1389/02/24 ساعت 21:46 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 1 نظر

_ گرگم و گله می برم

_ چوپون ندارم، بیا ببر

تاریخ ارسال: 1389/02/21 ساعت 18:52 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 9 نظر

آدما عوض بشن

من حرفی ندارم

ولی دیگه چرا عوضی؟

تاریخ ارسال: 1389/02/20 ساعت 12:24 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 14 نظر

به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری

وقتی میای قشنگ ترین پیرهنتو تنت کن

تاج سر سروریتو سرت کن

چشماتو مست کن همه جا رو بشکن

الا دل ساده و عاشق من

...........................................................

آبی تنم بود

قشنگ ترین پیرهنم

تاریخ ارسال: 1389/02/19 ساعت 16:11 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 4 نظر

من و این دور زمانه

ستاره بارون کن و داغون کن و بیا حالمو دگرگون کن و برو
تاریخ ارسال: 1389/02/19 ساعت 16:11 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 1 نظر

 

من یک دیوار دراز قرمزم.

تاریخ ارسال: 1389/02/18 ساعت 15:13 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 9 نظر

P.S

مامان ها وقتی میرن مسافرت پیمونه ی برنجشونو کجا میذارن؟ 

شفته با گوشت چرخ کرده و سیب زمینی سرخ کرده اسمش میشه چی؟ 

من به بابام بگم چی؟ 

 

p.s: I hate cooking

تاریخ ارسال: 1389/02/17 ساعت 14:20 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 6 نظر

چار تا مانتوی دو تا پست پایینی خاطر شریفتان هست؟

یکی اش را پریروز یک دوست قدیمی به بی مناسبت ترین مناسبت دنیا برایم هدیه خرید!

چشمهایم گرد شد گفتم "وبلاگمو خونده بودی؟" 

گفت "نه!"


نوستالژیکم ورم کرد با شنیدن صدای مودم موقع Dial up connection !

حتی بعضی وقتها به روز ترین لب تاب دنیا هم باید صدای Dial up connection بدهند.

و شیک فروشی ته یک مجتمع تجاری گنده باید گرامافون داشته باشد.


پ.ن1: لب تاب مال خودم نبود که پزش رو داده باشم. مال کسی بود و الان یواشکی دارم دیال آپ با لب تابی که بصورت دزدی قرض گرفته م به روز می شم.

پ.ن2: آدم هر چقدر بیشتر احساس گنده گی بهش دست بده، بیشتر هیچی نیست.

تاریخ ارسال: 1389/02/16 ساعت 21:16 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 4 نظر

Mad One

I'm so MAD                                        

                                    It's not a joke  

Don't kid me                                                                           

تاریخ ارسال: 1389/02/14 ساعت 00:47 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 12 نظر

ندیدبدید بدبخت مفلوک

من ندیدبدیدم

اگر پولدارتر بودم، آنقدر ندیدبدید بازی در می آوردم که خود خدا هم حالش بد بشود از این شاخی که به من خر داده

دلم چار تا مانتوی جدید می خواهد (غیر از این سه تایی که امروز خریدم)

با یک کف پاشنه بلند صورتی جیغ و یک مشکی ورنی (غیر از آن کفش جدیده ام که یک هفته از خریدنش می گذرد.)

و یک جعبه ی چوبی (سه برابر جعبه ی الانم) پر از خنزرپنزرهایی که وقت های خوشحالی باید به خودت آویزان کنی توی آینه برای خودت خوشحالی کنی الکی

دست کم سه تا شال یا روسری جدید

یک گرامافون راست راستکی، نه اینی که صداش در نمی آید و هی زل زل نگاهش میکنم و بابا مسخره ام میکند میگوید صدایش را بلندتر کن بشنویم ما هم.

با یک ماشین! که شبها توی جاده باشم، روزها پارکش کنم جلوی در خانه ی آقای مجلل، هی بسوزد حسودی اش بشود حرص بخورد که چرا ماشین دسته گل اش را یک ماه پیش فروخت.

با خیلی چیزهای دیگر که فعلا رویم نمی شود بگویم.


Check Previous post too

تاریخ ارسال: 1389/02/13 ساعت 01:12 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 8 نظر

خدا مهربونه

آدم باید یادش برود چقدر زنهای جزیره تنها اند.

و دنبال جواب این سوال نگردد که چرا تمام بچه های امروز عصر پارک را یک مشت بابای تنها و اخمالو و خشن و بداخلاق آورده بودند گردش و با محبت برعکسی شان به زور کتک بچه ی شان را تاب میدادند.

آدم باید همچین مواقعی دل بدهد به آواز "شب اومد و مهتاب اومد، بازم به چشمام خواب اومد. اومد، اومد..."

حالا مهتاب هم توی آسمان نبود، نبود...


پ.ن: "خدا مهربونه" اسم یک ترانه ی شیرازی است که با نای دل می خواند: "شب و اومد و مهتاب اومد، بازم به چشمام خواب اومد. بوی گل و گلاب اومد، اومد، اومد... خدا مهربونه، یار عاشقونه! دل ما جوونه. وای وای وای!"

وگرنه خدا که همیشه مهربان است!


حس می کنم آنقدر مُرده ام که دیگر هیچی قوی ترم نمی کند.

دیشب این موقع ها خواستم دعا کنی امروز خوش بگذرد. یک کم، یک ذره

ممنون از تلاش ات


من فقط یادم بود امروز یکشنبه است، همین

علم غیب نداشتم امروز شاگرد 15 سال پیش بابا غافلگیرش کرده با یک جعبه گنده شیرینی و روی ماه معلم کلاس پنجم 15 سال پیشش را بوسیده درحالیکه من از تقویم بازی، خط خوردن روزهایش را فقط خوب بلدم اما زنده گی کردن توی شان را نه...

اینقدر خجالت کشیدم :(


پ.ن: بابا فقط معلم ادبیات نبود توی این 30 سال. یک چیز عجیب غریب دوست داشتنی پیچیده ای بود. این را من که دخترشم نمی گویم، عجیبی اش را باید حس کنید تا بفهمید.

بهترین اتفاق این وبلاگ، توی سال گذشته، آشنا شدن اتفاقی یکی از شاگردهای دبیرستانی خیلی قدیمی بابا با وبلاگم بود. و پشت بندش قرارمدار و بعد هم دیدن بابا! اینقدر خوشمزه بود این اتفاق.

خدایا 15 سال دیگر ما کجائیم؟

تاریخ ارسال: 1389/02/12 ساعت 21:58 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 3 نظر

یکی شانه هایش را قرض بدهد، لطفا

حالا فردا یکشنبه است و من هنوز دارم تنهایی بار این "دق کردن" را به دوش می کشم.

تاریخ ارسال: 1389/02/11 ساعت 20:35 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 10 نظر

A Piece Of Paradise

دیفال اتاقم

تاریخ ارسال: 1389/02/09 ساعت 13:24 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 16 نظر

مبتذل تر شده ام..

مبتذل تر شده ام..

تاریخ ارسال: 1389/02/08 ساعت 19:45 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

آدم ها به دست هم پیر می شوند نه به پای هم..

اولین روز 50 سالگی بابا بود امروز. مثل اولین روز 40 سالگی مامان خیلی نخواستم به رویش بیاورم، هی نشد! به بهانه ی کهولت سن حتی خواستم سالاد ناهارش را هم درست کنم که دست به سیاه و سفید نزند. باز هم نشد! یک نگاهی کرد به خاکستری موهای توی آینه اش، در جواب "پیر شدی دیگه بابا" گفت "کی باورش میشه؟" کلی از خودم خجالت کشیدم. من 23 سال و 5 ماه و 17 روزه کجا، بابای 50 سال و یک روزه ام کجا!

بعداها عقلم که کشید دوزاری ام افتاد که مامان باباها به دست هم پیر می شوند نه به پای هم.

مامان بابای من را خدا می داند چه پیر کرد!

تاریخ ارسال: 1389/02/07 ساعت 21:16 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 14 نظر

قصه ی من و کتایون

کتایون دوست جدیدم است. باریک و بلند، ظریف و لوند

کشیدمش روی پای راستم، برایش توضیح دادم که درخت هلو زهکشی خوب می خواهد، مراقبت می خواهد، خاک خشک می خواهد، به را باید زود به زود تر و خشک کرد. زهکشی نداشته باشد ریشه اش سیانید هیدروژن می سازد نابود می شود. گلابی باید خاکش سنگین باشد. هم قد و قواره ی خودش. زود می میرد توی خاک شنی سبک. سیب بالای 7 درجه ریشه اش از خواب زمستانی بیدار می شود. گیلاس آبیاری خوب می خواهد.  گرمای زیاد گل انگیزی اش را به باد می دهد، قل هایش می چسبد بهم، جور ناجوری می شود. آلو اگر  تابستان باران ببارد، ترک می خورد پوستش. بادام را باید دیر به دیر آب داد. گردو را نباید غرقابی کرد... گرمای بالای 38  درجه ی تابستان همه مغزش را پوک و چروک و سیاه می کند. رسیده بودم به فندق که دیدم یاسین به گوش خر می خوانم. پری سا و سیما و الی به قشنگی کتایون نیستند، اما اگر الان بودند مثل بز عشوه ناک به دوردست خیره نمی شدند. یک اهمی اوهومی چیزی... پری سا جلف بازی در می آورد. سیما میزد توی ذوقم رشته ام را مسخره می کرد. الی روحیه میداد همفکری میکرد.

عصبانی شدم از این دلقک مسخره ی خوشگل خودساخته م. رفتم توی حمام با آب ژاول ده درصد چنان شستمش که اثری از هیچی اش باقی نماند. نه این چشمهای خمارش، نه لب و لوچه ی مسخره اش.

. . .

خدایا یک خواهر بفرست. من این ترم آخری دق میکنم تنهایی درس بخوانم.

. . .

پ.ن: sms داده م به الی "بیا کاشت سیب رو توضیح بدم برات"

جواب داده "شکوفه لحظه ایست که می روید. سیب اتفاقی ست که می افتدد..."

تاریخ ارسال: 1389/02/07 ساعت 21:05 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 5 نظر

So close So far

تا دورترین آدم این شهر، یک کورس تاکسی بیشتر راه نیست.

(تا دل های شان نمی دانم)

دیشب به ساعت 23:58:43 من و دوست دورافتاده ام هدف آفرینش را کشف کردیم.

(خیلی دورافتاده، هزار تا کورس تاکسی شاید، شاید هم بیشتر...)

تاریخ ارسال: 1389/02/06 ساعت 10:30 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 7 نظر

۸۹/۲/۵

چشمان تو شناسنامه ی مرا عوض کردند.

امروز دو ساله می شوم...

تاریخ ارسال: 1389/02/05 ساعت 11:00 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 9 نظر

اصلسی های پاکوتاه پُرپَر دورگه ی ژاپنی سر چارراه

که قولش را داده بودم +


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: 1389/02/04 ساعت 16:04 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 7 نظر

مادرم دیوانه ام کرده

تازگی ها فکر می کند دیوانه تر شده ام

تاریخ ارسال: 1389/02/04 ساعت 14:58 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 5 نظر

یادداشت های یک غربتی بر طهران تهران

با همه ی محشر و مزخرفی اش، آخر نشستم پای طهران تهران


مهرجویی جونم از نظر من ِ (به قول قهرمان داستان تو) غربتی، حتی برای شعور گروه سنی الف هم باید بیشتر از اینها احترام قائل بود که کل قصه اینقدر صمیمیت و خوبی و مهربانی و درک متقابل و همدردی و از این چرت و پرت ها موج نزند و حالت تهوع به آدم ندهد.

حتی شنل قرمزی و سیندرلا و سفیدبرفی هم توی دنیای خاکستری شان آدم بده داشتند.

مهرجویی عزیز سفارشی بودن یک کار، دلیل مایه نگذاشتن برای آن کار نیست.

بیا قبول کنیم اینقدر تنبل شده ای که به حکم مهرجویی بودنت، از توانایی های مهرجویی ِ مهمان مامان در به تصویر کشیدن صمیمیت آدمهای یک لاقبای پایتخت، سواستفاده کرده ای. شرط می بندم تمام مدت ساخت روزهای آشنایی طهران تهران، آن عینک گردت را زده بودی و چرت میزدی روی صندلی کارگردانی ات.

قصه ات تا آن جا به دلم نشسته بود که آن به اصطلاح پانسیون را هنوز رو نکرده بودی. تمام ذوق و شوق و انرژی ام از یکدستی فیلم ات، پانته آ بهرام ات و همه ی پیر پاتال های فیلم ات، پشت در آن عمارت عجیب غریب جا ماند. کجای دنیا سقف خانه ی کسی روی سرش خراب می شود و خیلی خیلی اتفاقی می خورد به پست آدمهایی که خیلی خیلی خیلی مهربان و خیلی خیلی خیلی ثروتمند اند، آدمهای مهربان مرفهی که مدام لبخند می زنند، به زور می برندت گردش، به زور می برندت رستورانی که کلی غذاهای چسان فسان دارد. به زور می برندت خانه ی شان، به زور 7 جور غذا و سوپ و دسر و مخلفات مهمانت می کنند. به زور صبحانه ی اعیانی برایت مهیا میکنند و دست آخر به زور خانه ی درب و داغان و کلنگی ات را با دست خودشان تعمیر و آب و جارو می کنند؟!

کجای دنیا؟

احیانا طهران!


پ.ن: من مانده ام آدم فقیره ی فیلم ات چرا باید توی خانه ی درندشتی زندگی کند که دست کم یک میلیارد می ارزد؟! و تازه هنوز 11 ماه از قسطش مانده! آدم اینقدر فقیر؟!


سیم آخر حتی سیم دو هم نبود، چه برسد به سیم آخر

مهدی کرم پور گرامی، یک فیلم اجتماعی لزوما نباید فیلمی باشد پر از پسر و دختر جوان بسیار فهمیده و رنج کشیده و عصبانی ِ قربانی نسل قبلی، که مدام داد می زنند، بغض میکنند، سکوت میکنند، شعار می دهند، لیچار بار قبلی ها می کنند. آنقدر فهمیده اند که عروسک های دو تومنی چینی را بیشتر از دستبند انگشتر دوست دارند! و آنقدر احمق اند که برای جبران سرخوردگی های اجتماعی شان با پژو 206 توی اتوبان کورس می گذارند و احمقانه می میرند!

سکانس زورخانه ات داشت حالم را بهم می زد کرم پور. چقدر آن آدم معلوم الحال ته ریش دار یقه بسته ی سکانس زورخانه ات دیالوگ های کوبنده و هندی وار بلد بود! چقدر آدمها احمق اند که با یک مهمانی رفتن تا ابد در این مملکت ممنوع الفعالیت می شوند و چون به بن بست رسیده اند یا باید بروند خارج (!) یا بمیرند توی اتوبان، با 206! چقدر رعنا آزادی ور ات داد می زد توی فیلم. چقدر عقده ی همه ی غصه های عالم را داشت. یک بابای بد و سنتی و نفهم و حاجی! یک مادری که سینه ی قبرستان است، یک دوست پسری که تکلیفش با خودش مشخص نیست، یک مملکتی که خفه اش کرده نمی گذارد گیتار بزند. چقدر حاجی فیلم ات را نفرت انگیز و نفهم و سنتی مآب نشان دادی. چقدر آدمهای تیپیک و کلیشه ای ات یکدست سیاه بودند. چقدر رضا یزدانی وصله ی ناجور فیلم ات بود، با آن ضعف کلامی اش در دیالوگ گفتن. جوان های یاغی ات اینقدر ضعیف و بی ثبات و عصبانی بودند، که من هرگز نفهمیدم چه گذشته ی تلخ و دردآوری داشته اند که اینقدر پر از نفرت اند؟ (همه ی ما عصبانی ایم، اما نه این شکلی! عصبانیت شکل های معقول تر و باورپذیرتری هم دارد!)

اینها به کنار، این پدیده ی رپ خواندن برزو ارجمند وسط تاثیرگذارترین قسمت فیلم، واقعا ایده ی کدام آدم شوخ طبعی بوده؟!

تنها نکته ی مثبت سیم آخر، صدای زنده و عاصی رضا یزدانی بود، قلب تمام فیلم با قدرت ترانه ی پایانی اش میتپید. به قول دوستان، انگار کرم پور برای ترانه ی سیم آخر فیلم ساخته، نه ترانه ی سیم آخر را برای فیلم!

کجای دنیا اینقدر جوان عصبانی ِ (که جوانترین شان دست کم 10 سال از من بزرگتر بود) ضعیف و فهمیده وجود دارد که همگی زخم خورده ی نسل قبلی ِ ترجیحا حاجی بازاری و سنتی و لهجه دار و چاق و اخمالو و یک عده آدم ناشناس عجیب ته ریش دار یقه بسته ی عقده ای اند که همه ی آمار ریز آدم را (معلوم نیست از کجا؟!) دارند و می زنند توی دهنت که نتوانی توی این مملکت پیشرفت کنی. لج اند کلا با تو!

تهران لابد!


پ.ن: اگه عاشق صدای رضا یزدانی نبودم، پا نمی داد پا شم برم طهران تهران ببینم!

تاریخ ارسال: 1389/02/04 ساعت 11:12 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 16 نظر

وییییییییییز

از وقتی این تصادفه شده، مامان پری سا قدغن کرده کسی با آقای دوست و اینا خارج از شهر نره

مامان منم قدغن کرده اصن کسی از خونه بیرون نره!

خیلی مرگ دلخراشی داشتن. پسره بچه محلمون بود، دختره همکلاسی پری سا

الان من از سرویس دانشگامونم می ترسم

یادم باشه از مامان پری سا بعدن بپرسم دانشگاه ما که خارج از شهره، تو سرویسمونم کلی آقای پسر هست، من چه جوری برم دانشگاه پس؟ تبصره نداره این قانونش؟


امتحان زنبورداری دارم فردا.

اگه تا شب خوب درس بخونم، جایزه م اینه که شب خودمو ببرم سینما

سینما رفتن مام فیلمی شده

سینما و اینقد رسوابازی آخه؟

تاریخ ارسال: 1389/02/03 ساعت 16:00 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 5 نظر

این گل های اطلسی پاکوتاه پُرپَر دورگه ی ژاپنی سر چارراه، بهاری ترم میکنن این روزا

اونقد که یادم میره هوا چقد تابستونیه، خودم چقد پاییزی

تاریخ ارسال: 1389/02/02 ساعت 10:41 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 9 نظر