X
تبلیغات
رایتل
1390/02/06

این ره که من می رفتم به قبرستان بود.

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 01:02

حالم را بهم می زد دانشگاه. دنیای آقای فلانی و خانم فلانی. آدمها چسبیده بودند دنبال اسم خاندانشان، بعد از جنسیتشان! 

من 7 سال الکی الکی خانم طاهری بودم.

"دیوونه خونه ی پردیس" را برای این راه انداختم که اولین مواجهه ام با دانشگاه حکم آدمِ بدبخت بازنده ی بیچاره ای را داشت در آغلی که مشتی گاوچران مست نشسته بودند پشتِ جا استادی اش نفهمی شان را تزریق می کردند به آدمها. اسمش را هم با تواضع گذاشته بودند "پردیس"، یعنی بهشتِ علم و دانش مثلا. نه اینکه از عقده ی اسمم که صدیقه بود این اسم را بگذارم روی وبلاگم.

دانشگاه هرمزگان قبرستان آمال و آرزوها و آینده و همه ی زندگی ام بود. خیلی تلاش کردم دوستش داشته باشم. با همه ی کثیفی و لجنیِ آدمهای داخلش. خیلی جان کندم تا استادهای گاوچرانم را بفهمم که هر بلایی مجاز بودند سرت می آوردند، فقط برای اینکه دلت نمیخواست مجیزشان را بگویی.

دانشگاه همه ی نشاط و جوانی ام را از من گرفت. ذوق و شوق و استعداد و هیجان و شورم برای نوشتن و کشف و لذت بردن از سومین دهه ی زندگی ام لابلای ترس و اضطراب و نفرت از مرفولوژی فلان گیاه و اثبات فلان فرمول خفه شد.

شرح دادنِ همه ی این 7 سال آدمِ الکی خوش میخواهد و روده ی دراز. که اقلا یادآوریِ گذشته ها خاطرِ خوشش را ناخوش نکند. این صفحه ی بنفش را بی نهایت دوست دارم. اما فکر کردن به اینکه استارتِ زنجره ی این دیوانه خانه ها برای چه خورد، و بعدترش چی سرم آمد عصبی ترم میکند. همه ی این چند روزی که اینجا ننوشتم یک چیزِ گنده کم داشتم.

کم آورده ام.

همانقدر که پارسال همین موقع، با انصرافم از دانشگاه مخالفت شد و عین همان آدمِ بدبخت بازنده ی اولِ پست، نشستم چارزانو خلوت ترین جای دانشگاه و زار زار گریه کردم به حال همه ی سالهایی که دانشگاه و آدمهای گُهش به لجن کشیدندش و حاضر نبودند رهایم کنند به این سادگی ها. ترم آخری ها را منصرف نمیکنند از تحصیل. اعدامی ها را هم خودکشی نمیکنند دمِ مرگ. تا لذت به دار کشیدنشان را از دست ندهند.

باز کم آورده ام. به مویی بند است حال و روز این روزهام.


الان که همه چیز دارد تمام می شود عین دختربچه ی 17-18 ساله ای که یهو ولش کرده اند توی دنیای عجیب غریب آدم بزرگها، گیجم. نمیدانم از کجا شروع کنم. همه ی این 7 سال را چطور جبران کنم. توی این 7 سال هیچ دوستی نداشته ام. کلی کار دارم. کلی دوست باید پیدا کنم. مزرعه ی تمساح هایم را راه بیندازم. بروم دنبال عکاسی. تا می توانم فیلم ببینم و کتاب بخوانم. قصه های نیمه کاره ام را بنویسم. قدم بزنم. روانشناسی بخوانم. با آدمها معاشرت کنم. مهربان تر باشم. با کودکانِ کار بروم پیک نیک. با بچه های سرطانی نقاشی بکشم. برای پیرمرد پیرزنها قصه بگویم. بلد شوم بی استرس و نفرت زندگی کردن را. وبلاگ بنویسم. بی هیچ وامی از هیچ دیوانه خانه ای. اسمش را هم بگذارم صدی دات کام

من چیز عجیب غریب سختی از شما نمیخواهم. فقط میشود دست مرا ول نکنید؟ می شود اینجا باشید؟ میشود وقتی کسی پرسید "چه خبر؟" جلوی گریه ام را بگیرید؟

نظرات (33)
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط موثق در ساعت 01:39
برای منم بد بود. ولی من گروهمو داشتم، استادامو که یار بودن با ما، بعدترش هشتاد و چهاری‌ها رو داشتم و آخرسرم علاقه‌م به ادبیات. ولی همه ی اینا بازم باعث نشد که متنفر نباشم از اون مسیر لعنتی، از اون شوره‌زار مزخرف، از دانشجوهای گوسفندمون، از مشتی خاله‌زنک در و دهاتی.
می‌تونم حدس بزنم برای تویی که اونا رو نداشتی حتی، چی بوده این دانشگاه هرمزگان لعنتی...
کاش همکلاسم می‌شدی صدی
چه پایه‌ای می‌شدیم من و تو خدایی.
ولی غصه‌شو نخور. زندگی‌ت حالا مال خودته رفیق
به خاطر تلافی این هفت سالم که شده، برو حالشو ببر
پاسخ:
تو تنها دوست من تو اون گُه دونی بودی
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط لی در ساعت 01:59
سلام . منتظر صدی دات کامت هستم . نمی تونستی به خاطر اون قضیه دندون رو جیگر بذاری وبلاگ آپ نکنی ؟ ها ؟ :D
بالاخره مهندس از مصدر هندسه ی کشاورزی شدی خدا را شکر
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط لی در ساعت 02:00
یعنی واقعا بدون تائیده ؟ خدای من یعنی دارم خواب می بینم ???
آخیش . حالا راحت می تونم فحش بدم به همه :D
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط لی در ساعت 02:01
آمد از ره فصل زیبای بهار

نوبهاران حلقه زد بر سبزه زار

پیک نوروزی رسید از آسمان

از سفر آمد پرستو نغمه خوان

باز شد چشم بنفشه بر بهار

زرد ونیلی در کنار چشمه سار

بخت اگر خواب است بیدارش کنید

عاشقانه باز بیدارش کنید

آمده نوروز در ایران زمین

خاک ما شد رشک فردوس برین

بوی نارنج وترنج و عطر بید

میتوان از تربت حافظ شنید

باز شد چشم بهاران بر خزر

شد صدف ها خانه ی در وگوهر

دشت ارژن باز هم بیدار شد

از شقایق دامنش گلنار شد

قاصدک آمد که مهمان آمده

بوی نرگس های ایران آمده

خاک من ای قبله گاه عاشقانه

نوبهارانت همیشه جاویدان

رودهایت پرخروش وبیقرار

کوه هایت سربلند واستوار

بند بند ما همه از خاک توست

تارو پود ما زخاک پاک توست

آمده نوروز در ایران زمین

خاک ما شد رشک فردوس برین

بوی نارنج وترنج و عطر بید

میتوان از تربت حافظ شنید

خون پاک عاشقی در جان ماست

ریشه این عشق در ایران ماست

هموطن نوروز تو پیروز باد

ای وطن هر روز تو نوروز باد

هموطن آمد دوباره نوبهار

شد سراسر خاک ایران لاله زار

شد فلک از باد نوروزی جوان

باز کرده چرخی از گل ارغوان

آسمان برداشت زیر ابروی عشق

پر شده دنیا ز عطر وبوی عشق

بخت اگر خواب است بیدارش کنید

عاشقانه باز بیدارش کنید

دامن ایران زگل سرشار شد

ای عزیزان موقع دیدار شد

بعد از این هر روز بهتر روز ما

جاودانه تا ابد نوروز ما

خون پاک عاشقی در جان ماست

ریشه این عشق در ایران ماست

هموطن نوروز تو پیروز باد

ای وطن هر روز تو پیروز باد

ای وطن هر روز تو نورز باد

( با صدای جمعی از خوانندگان بخوانید )
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط لی در ساعت 02:02
می دونی چیه صدی؟
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط لی در ساعت 02:02
دوست دارم یه کامنت بذارم
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط لی در ساعت 02:02
که تا حالا کسی نذاشته باشه
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط در ساعت 02:03
مثلا یه جمله فلسفی بگم از خودم با رویکرد اگیستانسیالیسم
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط لی در ساعت 02:04
یا یه شعر . بالاخره آزادیi دیگه .
من نمونه بارز به بی جنبه ی آزادی ندیده :D
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط لی در ساعت 02:26
عذر خواهی میکنم به خاطر کامنتای بی مزه ام که هیچ کدومشون به محتوای مطلبت نمی خورد . این کامنتا نشونه خوشحالی مضاعفه
:)
پاسخ:
بعد میگن کوروش آسوده بخواب که ما ملت باجنبه و متمدن بیداریم. خواب نمیذارین واسه آدم!‏
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط H.b.P در ساعت 02:33
Adamo mahdod mikonan, hamin mishe dige yeho mizane biron lee :)
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط H.b.P در ساعت 02:37
ببین کلا همینه ، چیزه خیلی بیشتری پیدا نمیکنی صدی:)
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط سامی حزنی در ساعت 08:31
سلام صدیقه جان، خخخخیلی خوشحالم که باز هم دست به کیبورد شدی ...
امیدوارم ( جووون مادرت ) دانشگات تموم بشه ! :))
مزرعه تمساح روهستم، عکاس پروژه، البته زیاد حساب نمیکنم
آتلیه عکاسی زدی، دست ما هم بگیر
فیلم خواستی، آرشیوم بد نیــست
قصه های نیمه کاره ات هم تمومش کن، زوووووود
سامی و مریم هستن. دقیقا "اینجا" واسه ی معاشرت :D
مهربانی عزیز ...
صدی دات کام ایــول بابا
پاسخ:
مرسی انرژی دادی
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط مریم در ساعت 09:26
به خودم امیدوار شدم صدی خوشحالم که تو شناختم نسبت به تو اشتباه نکردم
می دونی چیه شاید همه آدما اون جوری که میخواستن باشن نبودند و جرات گفتنشو هم ندارن
سال 80 بود یکی بهم گفت واسه زندگیت واسه تموم کارهایی که می خوای انجام بدی ، بجنگ و بعد آروم آروم باش ... اون موقع ها بچه تر از این حرفها بودم که بفهمم چی می گه ولی الان نه نگرانم ونه ترس دارم نسبت به کارهایی که دوست دارم انجام بدم چون مطمئنم وقت همه این کارها رو دارم و نقشه ها دارم واسه دنیای خودم و خودم !
به قول زهرا به خاطر تلافی این هفت سالم که شده، برو حالشو ببر
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط هادی در ساعت 11:00
این صفحه بنفش هرچند دلبری کنه بازم کار گل کردنه ... کار دل همونیه که گفتی ... حالا به درد کار کردن میخوری . پلات نمایشنامه تو بفرست
پاسخ:
خدائیش؟
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط محی در ساعت 12:46
باز خوبه که برگشتی به این صفحه بنفش. چیزای عجیب و غریب و سخت هم خواستی بگو. دیگه عجیب غریب تر از "دوریان" که دیگه نیست. :))))))
1390/02/06
|+| نوشته شده توسط احسانم در ساعت 20:33
این جماعت اینجا که نشون دادن هستن میمونن.منتظر آدم قصه هاشونم نیستن منتظر شخص نویسنده این خونه صورتین تا با کلی اتفاق تازه شروع کنه.(خیلی وقته خیلیامون معطل شروع کردنیم خیلیامون هنگیم قفلیم/کم و زیاد نزدیک و دور مال یه دهه ایم مال یه جامعه.دهه ی ما دهه گیجی مفرط)شما دست و ول نکن شاید کم کم دونه دونه همه شروع کنن به دوباره بودن.از از سر!!!!
پاسخ:
دوباره از سر؟
قول؟
1390/02/07
|+| نوشته شده توسط کیان در ساعت 00:08
کارهای خوبی پیش رو داری.. تقریبا به تمام اینها علاقه دارم. از برنامه هات مشخصه که کلی از لحظه های قشنگ انتظارت رو می کشن.
عکس بالای پست ارتباط جالبی با حرفی که می خواستی بزنی داشت. خیلی جالب بود.
مطمئنم با استعدادی که تو داری رسیدن به تمام اینها می تونه برات خیلی راحت باشه..
خوش باشی همیشه صدی جان
1390/02/07
|+| نوشته شده توسط در ساعت 02:01
به مویی بند است زنگی ام این روزها . .
1390/02/07
|+| نوشته شده توسط در ساعت 02:03
به مویی بند است زندگی ام این روزها . .
1390/02/07
|+| نوشته شده توسط احسان رضائی در ساعت 03:14
این جمله ی آخرت داغون کرد
1390/02/07
|+| نوشته شده توسط احسانم در ساعت 08:53
منتظره اشاره نباش تو شروع کن هرکی خواست پا میشه دس تو دس هرکی نخواست از کفش میره .هوای اردیبهشت جون میده واسه از اول بودن.به قول ایتالیایا گذشته فینیتو.هرچی هس روبرو.
1390/02/07
|+| نوشته شده توسط ;کاووس در ساعت 12:05
سلام بار اوله که اومدم دیدم داری تخته می کنی نشستم همه چیت را خوندم.تو همیشه این قد دلت پر بوده اصلا اگه تو را اجازه بدن دیگه هی هی هی هی.ادم نمی مونه رو زمین کهوخیلیا بد بودن اصلا یه خوب درست و حسابی نذاشتی واسه کسی..خانمی من ده سال دانشگاه بودم همه استادام را دوست داشتم اصلا به خاطر اونا موندم حالا تو ..خب تنبلی و بدی خودت را یک کم بشین درمون کن..خودت مشکل داری وگرنه این همه یک طرف و خودت یک طرف اگه اونا بدن تو چی بودی که افتادی گیرشون؟اینقد بد نبین دنیا را دنبال خودت بگرد کلی گم شده ای انگار..دلم بررات سوخت سوخت سوخت.
1390/02/07
|+| نوشته شده توسط مهدی در ساعت 19:15
آبجی کوچیکه خوش اومدی.
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم
1390/02/08
|+| نوشته شده توسط mosi در ساعت 12:05
:)
1390/02/08
|+| نوشته شده توسط mahbube در ساعت 20:55
ما دلبسته ات شدیم بابا اساسی
اصاً نباشی مُردیم رفتیم پی کارمون.
ممنون بابت بازگشت پیروز مندانه ات.تو رو خدا مـــــســــتـــدام بمون .
1390/02/10
|+| نوشته شده توسط یه دختره... در ساعت 20:25
اگه جای من بودی چیکار میکردی؟
تو شاید دوست صمیمی نداری عوضش کلی دوست غیرصمیمی داری
حداقل چندتا ادم داری که باهاشون بپلکی...
من چی؟خدا منو بوف کور افریده...
دلم میخواد معاشرت کنم ولی هیشکی رو ندارم...
زندگیم در مقابل اونچه تو رویامه نقطس.
خوش باشی
1390/02/11
|+| نوشته شده توسط یه دیوونه ای مثل خودت در ساعت 01:13
اِ اومدی دیوونه؟
می دونی از تو الاغ تر منم که بجای 7 سال ، 20 سال رفتم دانشگاه زیر دست اون استادنماهای نفهم تر از گاو. همونا که همش می خوان بی دردسر و زحمت از دانشجو بیگاری بکشن و بعدشم مقاله پشت مقاله از تزهای راهنمایی نکرده به اسمشون دربیاد و گروه و پایه بگیرن بر اساسش .
برو خدارو شکر کن که بعد 7 سال راحت شدی ولی یه توصیه بهت می کنم: رویاهات رو دو دستی بچسب و برو دنبالشون . به هر قیمتی که شده .
پاسخ:
چشم
1390/02/11
|+| نوشته شده توسط سمیرا در ساعت 11:51
تو می تونی
1390/02/11
|+| نوشته شده توسط یوخه در ساعت 12:06
چشششششششششششششششششم :)
1390/02/11
|+| نوشته شده توسط یوخه در ساعت 12:24
آپم صدی :)
1390/02/12
|+| نوشته شده توسط پردیس در ساعت 14:07
عزییییییییییییییییییییییزززززززززمممممممممیییییییییییی
میدونم که اصرارهای من باعث شد دوباره آپ کنی (چشمک!) :)
عاشقتم صدی یعنیا!
ولی این پست واقعا تاثیرگذار بود واقعااااااااااا (بوس)
1390/02/14
|+| نوشته شده توسط کفشدوزک در ساعت 02:31
اِ. پس چرا بنفش اش رو برداشتی ؟ عادت کرده بودیم بهش ها
نظر بدهید
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد