X
تبلیغات
رایتل

madhouse

 ۱. ماها تو شناسنامه مون نوشته مسلمون 

بعد فقط فحش خواهرمادر به خدا ندادیم! 

 

۲. کلاس گریم و آرایشم که تموم شد تازه به این نتیجه رسیدم 

که آدمها بدون آرایش دوست داشتنی ترند 

 

۳. من دنیام کوچیکه 

از این سر اتاق شروع میشه 

تا اون سر اتاق... 

 

۴. لعنت به این روزهای قشنگ عاشقانه 

که نه قشنگ اند 

نه عاشقانه...

 

پ.ن: دوتای آخری یادگاری یه دوسته که افکارش به اندازه ی سنش کوچیک نبود 

شاید یه روز اینجا رو بخونه...

تاریخ ارسال: 1387/09/01 ساعت 18:23 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 16 نظر

فاتح شدم!

  

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد 3572 صادره از بندرعباس


در سرزمین شعر و گل و بلبل
موهبتیست زیستن ‚ آن هم
وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای سال پذیرفته میشود
جایی که من با اولین نگاه رسمیم از لای پرده 3572 شاعر را می بینم
که حقه باز ها همه در هیات غریب گدایاین
در لای خکروبه به دنبال وزن و قافیه می گردند

من زنده ام بله مانند زنده رود که یکروز زنده بود
و از تمام آن چه که در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد

 
من می توانم از فردا
در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملیست
 و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف
گردش کنان قدم بردارم
و با غرور 3572 بار به دیوار مستراح های عمومی بنویسم
“خط نوشتم که خر کند خنده”


فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد ۳۵۷۲ صادره از بندرعباس

پ.ن: رند شدم.. 22!

تاریخ ارسال: 1387/08/20 ساعت 14:08 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 28 نظر

این وبگذر یکی از جالبترین چیزهاییه که تا حالا دیدم 

میای تو اکانت بلاگت میبینی یکی تو گوگل سرچ کرده از دانشگاه متنفرم! 

بعد گوگل بلاگ تو رو بهش معرفی کرده!  

یا بازدیدکننده های سمج از کشورهای عجیب و غریب که هیچ ردپایی از خودشون جا نمیذارن

تاریخ ارسال: 1387/08/19 ساعت 20:40 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

۲۱ سال و ۱۱ ماه و ۲۹ روز یه نقاب گنده زدم به صورتم همون چیزی بودم که بقیه میخواستن 

خسته شدم دیگه 

میخوام خودم باشم 

بی نقاب  

صدیقه ی خالی خالی خالی

تاریخ ارسال: 1387/08/19 ساعت 19:39 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

مجموعه دیالوگ های رمانتیک در آستانه ی ۲۲ سالگی!

آبجی کوچیکه: من دم کنکورم وقت ندارم واست کادوی تولد بخرم خشکه حساب میکنم باهات 

من: باشه 

آبجی کوچیکه: چقد میخوای؟! 

من: چقد میدی؟!

تاریخ ارسال: 1387/08/19 ساعت 19:29 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

آدمهای توی زندگی من هیچ وقت سر جای خودشان نبودند 

اسمش را هم میگذارند تقدیر 

بیشتر به توجیه شبیه است تا تقدیر

تاریخ ارسال: 1387/08/19 ساعت 18:59 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

به علت تغییر شغل، یک باب مدیریت با سند شش دانگ 

و زیرآب مطمئن واگذار میشود! 

 

با تشکر: علی کردان 

پ.ن: اوهو چه سیاسی شدم!

تاریخ ارسال: 1387/08/16 ساعت 18:06 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 6 نظر

از خدا بخواه کمکم کنه 

تنها چیزی که بهش نیاز دارم یه معجزه ست 

همین

تاریخ ارسال: 1387/08/13 ساعت 21:29 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

باز هم گلی به جمال مزاحم تلفنی

یه مزاحم تلفنی سیریش پیدا کرده م جدیدا 

غیر از اون هیشکی بهم زنگ نمیزنه :| 

 

اسمشو تو گوشیم save کردم گ*ز 

هر وقت زنگ میزنه آبجی کوچیکه م میگه بیا گوشیت داره می گوزه!

تاریخ ارسال: 1387/08/13 ساعت 21:28 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

وحشتناکه که تمام روز بغض داشته باشی

تاریخ ارسال: 1387/08/13 ساعت 21:23 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

حوصله ی نت رو ندارم دیگه 

دنیا، بی اینترنت و با اینترنت یه جور میگذره

تاریخ ارسال: 1387/08/13 ساعت 21:23 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

امروز تولد یکی از بهترین دوستام بود.

خوش به حالشون که روزهای تولدشون پیش هم اند...

تاریخ ارسال: 1387/08/13 ساعت 21:21 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

هیچ وقت نفهمیدم چرا این چند بیت از ترانه ی نسل سوخته (سروده ی روزبه بمانی) 

از نسخه ای که کاوه از روش خوند حذف شد: 

 

تو خودت بگو برادر

ما برابر هم هستیم

چرا نسل ما نفهمید

که برادری شعاره

فقط امروز از من و تو

چند ورق خاطره مونده

خاطری که هنوز هم

خیلی خطاش تو غباره

تاریخ ارسال: 1387/08/04 ساعت 14:39 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

حوصله م سر رفته 

دوست پسر هم ندارم که بشینم بهش خیانت کنم

تاریخ ارسال: 1387/08/03 ساعت 01:39 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب