X
تبلیغات
رایتل
1388/11/01

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 14:45

بیست نشم، کم کم 17-18 میشم

خیلی باحاله به هیچیت نباشه امتحان داری

بعد دم صبح تازه پا شی جزوه تو ورق بزنی

بعد نمره ی شاخ هم بگیری!

یا درسا آسون تر شدن

یا من بعد ده ترم پوست کلفت شدم


پ.ن: بعد هرجای امتحان استاد از حبه ی انگور سوال داده بود نیش من تا پهنای بناگوشم واز میشد توی دلم میگفتم شنگول و منگولش کو؟ استاد جدی میشد که: تیک نزن وول نخور نیشتم ببند.


این میوه های ریز هم واسه ما درس نشد.

که استادش روش تهیه ی شراب رو حذف کنه جاش طرز تهیه ی کشمش تیزآبی بذاره.

کشمش تیزآبی میخوام واسه دنیام یا آخرتم؟

واسه جماعتی که می نخورده مستن، همینقدشم خیلیه. به خدا!

1388/11/01

شنگول منگول حبه ی انگووووور

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 06:22

امتحان میوه های ریز دارم یکی دو ساعت دیگه

هرجای جزوه که میرسم به حبه ی انگور، ناخودآگاه یاد شنگول و منگول میفتم!

هی من میخوام تمرکز کنم، هی نمیشه!


پ.ن1: روش تهیه ی شراب رو استاده حذف کرد از جزوه مون

پ.ن2: دیگه خدا، خودت اومدی نسازی. یا منو میندازی، یا بهت ایمان میارم

1388/10/30

آشفتگی های شبهای امتحان

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 21:51


خدایا تمومش کن ارواح رفتگانت

1388/10/29

مکبث زار

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 14:26

سری توی سرها درآوردن توی گنده ترین اتفاق فرهنگی کشور که خوف ترینش آتیلا پسیانی باشد، و معمولی ترینش مثلا شام آخر اخوی گرام، احمد سلیمانی.. با آنهمه امکانات و تجهیزات و دکور و نور و جلوه های ویژه... انگیزه، تلاش، استعداد و هوش بالا می خواهد. که هم پشتکوهی دارد هم اعضای گروهش.
جهان سومی که ما باشیم و بندرعباسی که آنجای گربه ی چاق و بی خاصیت نقشه ی ایران باشد، یعنی جهان سوم به توان دو
از نو خواندن یک قصه ی کهنه، قصه گوی قَدَر می خواهد نه مُهر پایتخت نشینی روی پیشانی
برایم قصه بگو شعر بخوان، به زبان و آهنگ دیارم

ابراهیم پشتکوهی عزیز
بلیط های شماره دارت پیشکش پایتخت نشین ها
همان راهروی تالار مولوی بسمان است
تئاتر ندیده ایم. ببخشید به بزرگی روحتان.
خیلی جاها دلمان سوت بلبلی خواست، از اینها که یعنی آی ملت من دارم کیف میکنم. کاش سوت بلبلی بلد بودم. آن موقع ها که همکلاسی هایم تمرین سوت بلبلی می کردند توی دبیرستان، من سرم توی درس و مشقم بود.
الان که باید سرم توی درس و مشقم باشد، دلم سوت بلبلی می خواهد. توی راهروی سالن مولوی
پیش پای پایتخت نشین های بلیط های شماره دار، پزش را بدهم که این آقا، آرزوی برآورده شده ی ماست.

پشتکوهی
بی سیمرغ هم عزیزی


پ.ن1: عکس از حسن بردال

پ.ن2: نمایش "تنها سگ اولی می داند چرا پارس می کند" در بخش بین الملل بیست و هشتمین جشنواره ی بین المللی فجر

1388/10/28

چندی از این شهر سفر کن

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 18:08

آدمهای زندگی من با همه ی ادعای متفاوت بودنشان، توی یک چیز باهم مشترک اند: "ندیدن من"

قانون دوم نیوتن برای آدمهای فهمیده ای که قدرت انتخاب و تصمیم گیری دارند، پرت و پلایی بیشتر نیست. هرچقدر عادت کنی به دیدن این آدمهای عجیب دوپا، بیشتر عادت میکنند به ندیدنت.

و هی عادت میکنی به تکرار روزهای کشدار زهرماری ای که هی میبینی و کسی نمی بیندت. عینکی تر می شوی. بی عینک می نشینی بالای پشت بام دوتایی بستنی شکلاتی رامک میخورید. آدمها را لای رنگ و وارنگ شانزه لیزه ات میبینی که توی هم می لولند یا توی زرورق لاس وگاس (خیابان داروپخش لاس وگاس شبهای بی عینک من است.) اینقدر خوشحالند که انگار زندگی هنوز ارزش یک کم بیشتر زنده گی را دارد.

و مامان هنوز اصرار دارد که بچه، آدم باید گاهی نیم من بشود، اینقدر منم منم نکند.

مامان جان عزیز من الان عبارتم از تیکه های کوچیک از خودم که نیم نیم نیم من هم نمیشود، چه برسد به من کامل!

آدم بعضی وقتها برای دل خودش هم که شده باید من کامل باشد.

(درضمن مشیری جونم میشه لطفا بگی بنده با کی چندی از این شهر سفر کنم؟!)

1388/10/26

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 03:03

عاشق آدمای میانسال 58 ساله ی چارشونه ی عینکیم

یعنی امشب عاشقش شدم

عاشق عینکی ترین و 58 ساله ترین و چارشونه ترین آدم دنیا

1388/10/26

شطرنج :|

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 02:57

_ تو ورزش هم میکنی؟

من: شطرنج

_ جدا چه ورزشی دوس داری؟

من: شطرنج

_ ورزش کن یه کم لاغر شی

من: شطرنج

_ خیکی 

من: شطرنج

شطرنج

شطرنج

شطررررررررنج

1388/10/23

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 18:12

"او روز وقتی شهوند بارون تندی" پارسالِ من بود.

23 دی ماه 87

امروز سالگرد یه اتفاق خوبه

1388/10/21

جهت ثبت در تاریخ

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 19:30

اولین شب امتحان اولین امتحان یک ترم مونده به آخر


پ.ن: بسمه دیگه. اگه قرار بود بشه، تو این ده ترم شده بود.

آدما چه جوری میرن فوق لیسانس و دکترام میگیرن؟

1388/10/21

استایل درس خوندن من

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 01:53
آخر هر ترم همیشه تصمیم میگرفتم ترم بعد جبران کنم.
و هی ده ترمه که آخر هر ترم دارم تصمیم میگیرم.
نمیدونم چرا هی نمیشه

استایل درس خوندنم تو ادامه ی مطلبه
ادامه مطلب ...
1388/10/17

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 22:10

یک وقتهایی در زندگانی هست که...

که...

که...

1388/10/16

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 16:22

خدایا اگه این ترم همشو پاس کنم بهت ایمان میارم. دیگه خود دانی

1388/10/16

کچل صاحاب دار

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 16:17

پیشنهاد کچلیم با مخالفت شدید مواجه شد.

موجه ترین دلیل هم این بود که اومدیم و یهو بی خبر لی لی لی لی شد. با کله ی کچل میخوای بشینی سر سفره ی عقد؟!

لطفا یکی خانم والده ی ما رو توجیح کنه که مامان جان عزیز به خدا اگه این آقای شوهر قرار بود بیاد تا حالا اومده بود.

من: مرده شور اون شوهری رو ببرم که ملاکش واسه زن گرفتن زلفای طرف باشه

مامان: مرده شور این اینترنت رو ببرم که این خل چل بازیا رو تو سرت انداخته

من: مال من ارثیه نه اکتسابی! تو رو خدااااااا

مامان: نه

من: پوستیژ میذارم خوب

مامان: نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه 

1388/10/14

کچل بی صاحاب

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 22:01

تصمیم گرفتم برم کچل کنم.

چقد سخته مامان رو راضی کردن به اینکه یه سانت مو روی سر یه دختر، دقیقا همون کاری رو میکنه، که 40 سانت میکنه.

آدم با کفش پاشنه بلند و ماتیک صورتی و مانتوهای قشنگ قشنگ گل من گلی به اندازه ی کافی دختره. این چار تا شوید زیر روسری معجزه نمیکنه.

من قول میدم بعد از کچلی خیلی دختر باشم به خدا. ظرف بشورم، النگو دستم کنم، خیاطی یاد بگیرم. شعر مریم حیدرزاده بذارم تو وبلاگ صورتی دخترونه م. با آدمها مهربون باشم. به حیوانات آزار نرسونم.

فقط تو رو خدا بذارین راحت شم از این حجم آشفته ی درهم خرمایی...

کله ی من 20 ساله که نفس نکشیده


پ.ن: یک کسی یک روزی یک جایی گفته بود "موهات صاحب داره"

1388/10/13

تف به ذات نورانیت ح.ت

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 20:30

من بخت گشام 

هر پسری به قصد قربت بهم نزدیک شده، سریع بختش وا شده

به خدا
1388/10/10

بخوان همدرد من هم نسل و همراه، بخوان شعر مرا با حسرت و آه-- هیلا

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 16:28


من و تو نسل بی پرواز بودیم

اسیر پنجه های باز بودیم

همان بازی که با تیغ سرانگشت

به پیش چشمهای من تو را کشت

تمام آرزوها را فنا کرد

دو دست دوستی مان را جدا کرد

تو جام شوکران را سرکشیدی

به ناگه از کنارم پر کشیدی

بگو آنجا که رفتی شاد هستی؟

در آن سوی حیات آزاد هستی؟

هوای نوجوانی خاطرت هست؟

هنوزم عشق میهن بر سرت هست؟

بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟

تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست؟

کسی دزد شعورت نیست آنجا؟

تجاوز به غرورت نیست آنجا؟


متن کامل شعر در ادامه ی مطلب...

دانلود ویدئوی شعرخوانی هیلا صدیقی

دانلود فایل صوتی شعرخواهی هیلا صدیقی برای شهدای دانشجوی جنبش سبز

ادامه مطلب ...
1388/10/10

خداجان خوشگلم، با منی یا با اینها؟

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 15:00

با عرض شرمندگی، آدم باید خیلی ... باشه از پست قبلی من نتیجه بگیره من مثلا به خدا اعتقاد ندارم. یا وطن فروشم! یا همچین چیزی. بزرگترین ایراد من اینه که رو شعور اطرافیان بیشتر از اینا حساب میکنم.

بحث من روی شکل غلط ارائه ی دین بود نه تحقیق راجع به بود و نبود خدا. که اینطوری به صلابه کشیدین و حکم ارتدادم رو صادر کردین تو دادگاه بی قاضی و متهم.

تمام نوجوانی من تلف شد توی خرافه پرستی آدمهایی که شکل غلطی از مذهب رو به من دیکته کردند.

من برعکس سهراب1 سالها لامذهب به نظر اومدم ولی به خدای خودم عشق می ورزیدم.

این یه وبلاگ شخصیه نه وبلاگ عرفان و الهیات و دین شناسی.

اگر به جای موضع گیری تند اقلا همین شعر هیلا صدیقی رو یک بار گوش میکردید متوجه میشدید چه تهمت های وحشتناکی زدید به شعور من و بقیه ای که...

پ.ن1: "من سالها مذهبی بودم بدون اینکه خدایی داشته باشم."


آدمهایی که ابله و احمق و الدنگ خوندین منو.. اگه احساساتی بودن و به فحش کشوندن این و اون و چاله میدونی رفتار کردن جز افتخاراته، مفتخرم که گاهی اینقدر عصبانی شدم که یکی از شماها شدم. 

برای درک بیشتر روحیات نویسنده ی این وبلاگ این لینک ها رو بخونین، قبل از لجنمال کردن شخصیت من و همفکرهام:

چه کسی کلید را شکست؟! (برای سید میرحسین موسوی، به تاریخ صبح انتخابات: سید شما را به خدا کمی قدرشناس باشید. قدرشناس برگه هایی که به اسم شما ریخته میشوند در صندوق.)

آقای رئیس جمهور... (برای محمود احمدی نژاد، به تاریخ دو روز بعد از انتصاباتی که انتخابات نامیده شد.)

آهای آقای جمهوری اسلامی (برای علی خامنه ای، هفت روز بعد از به خاک و خون کشیدن هم نسلها و هم فکرهای من)

تو دلتنگت را باش (برای خودم، که خسته شدم از اینقدر جنگ اعصاب، هشت روز بعد از واقعه)

درد... سروده ی بنیامین جوادی (ضجه های مردمم را قصه کن مادربزرگ!.. که های های گریه سر دادم توی هر مصرع و بیتش، به تاریخ نه روز بعد از فروپاشی)


ندا دور بود، همکلاسی همکلاسیم نزدیک تر بود به من که اونقدر خرد شد زیر باتوم که مُرد. کهریزک دور بود، سارا اینقدر دستمالی شد زیر دست و بال گارد ویژه توی همین کلانتری بغل که تا دو روز عق میزد و خون بالا میاورد و خونریزی میکرد و هیچ وقت نگفت چه بلایی سرش اومد. باز هم باید بگم؟


در تمام طول تاریخ همیشه جماعتی بوده اند که فقط ساز مخالف می زدند. حسین (ع) و میرحسین ندارد، خوارج همان اند، شکلشان عوض شده. مارهای توی آستین را خودمان با دلسوزی بی جایمان پروراندیم.

اندیشه های سیاهتان را پشت نقاب سبز پنهان کرده اید، فقط به هوای مخالفت. مچ بند و سربند سبز می بندید، با دل سیاهتان چه می کنید؟2

پ.ن2: متاسفم که مجبورم توضیح بدم منظورم از آدمهای سیاه دل سبزپوش، عده ی قلیل آدمهاییه که تو پست قبلی بهم لطف داشتن.

1388/10/06

خداجان خوشگلم یک قصه ی جدید برای نسل من بگویید. لطفا...

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 20:02

آقای خدا شما دقیقا مرا یاد پدرم می اندازید. ما یک ورژن شما را در مقیاس کوچکتر و ملموس تر در خانه داریم. آقای خدای عزیز باور کنید من خیلی عاقلتر و فهمیده تر از اینها ام که بنشینم برای رنج نامه های اتفاقاتی که توی 1400 سال پیش افتاده گریه زاری راه بیندازم.

اگر به اندازه ی یک آدم 23 ساله به شعور من احترام میگذاشتید قول میدادم عاشق علی و حسن و حسین تان شوم. خرافاتی که نوچه های ناشی تان تحت عنوان دین به خوردمان می دهند، آنقدر بچه گانه است که 14 را که رد کنی، هی دلت می سوزد برای آنها که شعور و منطق و انسانیتشان را فدای قصه های تکراری ای می کنند که نه روایت درستی دارد نه اوجی و نه حتی مثل داستان پینوکیو، نتیجه ی امیدبخشی..

و هی هر سال توی گوشمان فرو میکنند این نسخه های قدیمی داستانهایی را که هر دفعه برای هندی تر شدن ماجرا، چیزهایی هم به آن اضافه میکنند.

آقای خدای عزیز شعر هیلا صدیقی خیلی بیشتر از سخنرانی معروف زینب شما تن من را مورمور کرد، اشکم را درآورد، دلم را لرزاند، مرا به فکر فرو برد.

آقای Val Kilmer مردانگی اش خیلی بیشتر از حر شما بود توی این فیلم.

درمقابل تمام چیزهای عجیب و قشنگی که دنیا به من نشان داد، شما هر سال فقط یک سر بریده داشتید و یک دست قطع شده و مشک آب سوراخ. ته هیجانش هم یک علی اصغر بود. و تین ایجری ترین قسمت داستانتان، قاسم. همه اش همین؟! چی این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته؟!

من فروپاشی یک نوجوان را در 13 دیدم نه در قاسم تازه داماد شما.

حق و حق خواهی و حق کشی را در خرداد 88 کشورم دیدم نه در افسانه های 1400 سال پیش شما. 72 تن که عددی نیست. خون بهایی که نسل جوان کشور من برای حفظ آزادی و انسانیتش داد کمتر از خون بهای قهرمانهای داستان شما نیست.

خدای مهربانم، کاش اینقدر انتقاد پذیر بودید که بپذیرید برای خداییِ این نسل سرکش فهمیده  کمی پیر شده اید. پس لطفا برای نسل من یک معجزه ی جدید بیاورید تا باورتان کنم.


روی ماه زیبایتان را می بوسم.

از خودتان مراقبت کنید. قرصهایتان روی میز کنار تخت تان است.

دختر کوچک کوچک کوچک شما: من

1388/10/02

بد، بدتر

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 01:16

جیرجیرک ازم خواسته 5 تا خصوصیت بدمو بگم. شوخیم نمیاد. دلم گرفته. ایناییم که میگم خیلی جدی اند.

1. زیادی احساساتیم و بیش از اندازه ای که شایسته ی یک آدمه، بهش احترام میذارم. جوری که واقعا هول برش می داره و فکر میکنه خبریه.. درحالیکه خودشم میدونه که خبری نیست. تو دعوا حتی اگه همه چی به نفع خودم باشه، کسی که منت کشی میکنه و با معذرت خواهی همه چیو ماست مالی میکنه منم. قهر دوست ندارم.

2. امکان نداره بتونم کسی رو از زندگیم حذف کنم. یعنی درواقع کلمه ی Delete تو فرهنگ لغت من هیچ جایی نداره. آدما همیشه هستن، گاهی کمرنگ میشن اما هرگز از بین نمیرن. و این همیشه خوب نیست. من بدترین وقایع زندگیمو هم با جزئیات کامل به یاد میارم انگار که همین الان در حال وقوع اند.

3. اونقد خاطره بازم که حال آدم رو بهم میزنم. یعنی آدم از کلانتری خیابون دلگشا هم خاطره داشته باشه خیلی داغونه دیگه. بعضی وقتا باید فراموشی گرفت. بعضی آدما ارزش به خاطره سپردن رو ندارن.

4. قدرت "نه" گفتن رو ندارم. تاوان این رودرواسی مسخره مو هم همیشه دادم. و دارم میدم.

5. کینه ایم. تا زمانی که ازم معذرت خواهی نشه، یه کینه ی شتری به دل میگیرم وحشتناک. بروز هم نمیدم. به این خیال که آدما خودشون اینقد شعور دارن که میفهمن دارن چیکار میکنن...


هیشکیم دعوت نمیکنم به این خودزنی وبلاگی. هرکی دوس داره خودش مث مرد 5 تا خصوصیت بدشو بگه

1388/10/02

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 00:53

من چه خرم با این پروفایل مسخره م

با این لیست تخیلی دوستهای صمیمیم

1388/10/01

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 12:40

و این منم

دختری تنها

در آستانه ی فصلی سرد

.

.

.

شعرش از خودم بود درضمن