X
تبلیغات
رایتل
1389/07/26

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 11:03

این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است...

1389/07/23

درد دارد خوب، ایناهاش این هم جایش :(

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 02:44

داشتم آرشیو گردی می کردم. لابلای فایلهای عتیقه ای که از چند سال پیش برای روز مبادا آپلود کرده بودم یک کنج امن، یک یادداشت دیدم که حوالی زمستان 87 نوشته بودمش، و از ترس اینکه کسی بخوانَدَش بعد از اسکن نابودش کرده بودم. 

همینجوری قاطی آت آشغالهای روز مبادایم یک گوشه برای خودشان خاک میخوردند این دو برگ گلایه نامه. آن موقعها آدم احساساتی مشنگ خل وضعی بودم. یک کسانی عجیب حالم را گرفته بودند. چپیده بودم پشت میز کارم با دقت داشتم برای دل خودم غرغرنامه مینوشتم. خانم مدیرعامل هر 5 دقیقه یک بار سرک می کشید، ذوق میکرد که چه کارمند باوجدانی دارد. چنان سرش به کارش گرم است بمب بترکد صدایش درنمیآید. (چقدر منتظر می ماندم سربرگ های شرکت تمام شود، صفحه ی کاهی آخرش را بردارم برای خودم رویش مثلن کوچه ی فریدون مشیری را بنویسم.)

خداییش دلم اقلا خجسته تر از الان بود. آدم هرچقدر هم که گه باشد، وقتی باهات بهم می زند، دردت می آید. دختر و پسر هم ندارد به خدا

1389/07/21

ساعت 25 شب، روز سی و دوم ماه!

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 17:24

نالیده بودم که "محسن یگانه جون، سی دی اورجینالت رو میخوام."

آقای پستچی دیروز آمده دم در، بسته ی توی دستش آدرس یک جای دور خورده. بازش میکنی، خود بهشت اند برایت! من عاشق این دوستهای مجازی عجیب غریبم که وبلاگت را میخوانند، به جای کامنت، غول چراغ جادو وارانه به ده روز نکشیده همه ی خواستنی هایت توی مشتت است!

عاشق اینهایی که پروفایلت را میخوانند، تیز می شوند که خواهر کوچکت عاشق جوراب انگشتی است. روز تولدش با یک جین جوراب انگشتی گل من گلی سورپرایزش میکنند!

عاشق اینهایی که میدانند چقدر راحت و با چند حرکت ساده می شود یکی را اینقدر ذوق مرگ کرد.

من خوشبختم. قدِ یک دوست مهربان که هیچ وقت ندیده ایم هم را. قدِ CD های اورجینال محسن یگانه و رضا یزدانی. دیشب تا حالا این آلبومش را قورت داده ام... ساعت 25 شب، روز سی و دوم ماه...

این پست با احترام تقدیم می شود به آرش، که خوب من را بلد است.

1389/07/18

مموش من / پوران من

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 23:47

مامان من با حیوان خانگی بدجوری درگیری دارد. بچه که بودیم، جوجه رنگی از ملزومات تفریحات تابستان محسوب میشد. با چنان قِر و فِری آب و دان می دادیم، انگاری شخصا زائیدیم شان. مامان بدش می آمد. فتوا داده بود که نجس اند اینها. می شاشند توی خانه، زندگیمان نجس می شود.

پارسال تابستان خرگوشم که مرد، مامان با همه ی دشمنی ای که با آن مرحوم داشت، دلش بیشتر از همه سوخت. دوزاری ام افتاد که همیشه از ترسِ درگیری عاطفی و این دلتنگیهای بعد از از دست دادن این جک و جانورها بوده که مامان قدغن کرده بود حیوان خانگی داشته باشیم.

عموما ترجیح میدهم فضای اتاقم را شبیه جنگل کنم، تا اینکه جک و جانورهایم را ببرم ول کنم توی جنگل. دیشب همسترهایم را ول کردم توی اتاق بچرخند، پوران گم شد. اینقدر که بابت گم شدن پوران غصه خوردم، از دانشگاه اخراجم می کردند ترم آخر، نمی خوردم.

توی کمد لباسی پیداش کردم بعدِ 24 ساعت. چشمهاش خون آمده بود. نفهمیدم چرا. مامان من دل نازک است. حال زارش را که دید کم مانده بود بزند زیر گریه. همسترها هم می ترسند از تنهایی؟ گریه هم میکنند؟ خون گریه میکنند؟ در این حد؟!

چنان خودش را سفت چسبیده بود بهم، یک لذت عجیب غریبی داشت. مثلن انگار بچه ی خودم را بغل کرده باشم که از فرط تنهایی چسبیده باشد بهم و مشت کرده باشد موهایم را توی دستهای کوچولویش.

پوران سرسنگین شده. دوربین می بیند پشت میکند. اخم میکند. غصه دار با چشمهای سرخ کوچولوی معصومش جوری نگاهم میکند تا از عذاب وجدان بمیرم که دیشب ولش کرده بودم به امان خدا.

مموش اما یک خر نفهم بی تفاوت است. مثل یک خرس قطبی بی احساس  تمام روز خوابش برده بود. انگار نه انگار پوران گم شده. دوربین میبیند یک ربع می چسبد به شیشه، دستهای کوچولویش را می چسباند ژست میگیرد عکسش را بگیرد کسی.

من عاشـــــــــــــــــــق اینام

1389/07/18

شترم با بارش گم شده :(

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 17:55

من به نفرین و جادوجنبل اعتقاد ندارم

اما از وقتی مامانم همسترهام رو نفرین کرده، پوران گم شده

امروز مموش رو ول کردم تو خونه که یه سر نخی از پوران پیدا کنه

اونم گم شد

آخه مامان

چطور دلت اومد؟

1389/07/16

دل های پاک

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 23:44

امروز تو بخش آنکولوژی (مربوط به بیماران سرطانی) بیمارستان کودکان، موقع پخش کردن برگه ی آرزوها بین بچه ها، برای یادداشت کردن آرزوها و روز تولدشون، داشتم به این فک میکردم که روز تولد 24 سالگیم کی، کجا، و با کی جشن بگیرم.
حدیث 7 سالش بود. پای برگه ی آرزوش روز تولدشو نوشت. تولدش با من تو یه روز بود.
از خودم بدم اومد...

1389/07/16

اعترافات یک خوابگردِ وبگردِ سابق

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 01:01

هرزه گرد شده ام

1389/07/10

بسه باچشمات تو به آتیش نکشون خونمو/من توروکم دارم و تودل دیوونمو

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 15:35

محسن یگانه جون، من ده برابر پول سی دی اورجینالت هزینه ی تاکسی و آژانس دادم کل شهرو گشتم، نبود که نبود. روم سیاه. مجبور شدم دانلود کنم.

مجبور شدم، میفهمی؟!

1389/07/08

راه ندارد به خدا... آدمهای این شهر واقعا یک نفر اند!

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 21:26

خط و نشان کشیده اند که پاک کن پست قبلی را. اینکه خودت را کوچک کنی و جار بزنی که "آهای ملت کسی من را تحویل نمیگیرد" خریت است. اینکه کسی تو را دوست ندارد واقعیت است. اینکه جدا آدم را برای معاشرت ترغیب نمیکنی واقعیت تر است. دیگر چرا آبروی خودت را می بری؟ خودت را چرا وا می دهی؟!!!!!!

چرا شما آدمها هر چیزی را هر جوری که دوست داشته باشید برای خودتان ترجمه میکنید؟ یک نصفه شبی یهو این جمله آمد تو ذهنم که "آدمهای این شهر یک نفراند" بعد از آدمهای عوضی ای نوشتم که copy + paste اند انگار توی این شهر، چه ربطی به تحویل گرفتن یا نگرفتن کسی دارد؟!!!!!!!!!! مثلا تو بیایی آسیب شناسی اجتماعی بکنی پدیده ی اعتیاد و دزدی را؛ انگ بچسبانند بهت که چون دزدها و معتادها از تو خوششان نمی آید حرصت گرفته داری تلافی میکنی! توجیهاتتان مرغ پخته را به تبسم وامیدارد به قرآن. من میگویم آدمهای عوضی این شهر کپی پیست هم اند، یعنی دارم مینالم که چرا دور برم نمی پلکند؟ به اعضا و جوارح پسر نداشته ام که نمی پلکند!

جلوی سگ یک تکه استخوان بگذاری دم تکان می دهد. اگر تکان ندهد خوب حیوان است آدم نباید از دستش ناراحت شود. مثل مموش و پوران و آقا رستم و گل مراد و گل اندام. گیاه که دیگر نفهم تر است. خدا شاهد است یک جعبه قرنفل خریده بودم به چه قشنگی، اینقدر محبت کردم بهشان، خشک شدند زبان نفهم ها. آدم باید ناراحت شود؟ خیر جانم

ولی وقتی به آدم جماعت احترام میگذاری، پدرسوخته بازی درمیآورد، خودش زیر سوال می رود. به من چه دخلی دارد؟!!!!! به قول عزیزی: "احترام گذاشتن چیز خارق العاده ای نیست. احترام یعنی اون خودِ عوضیت رو یهو رو نکنی؛ کم کم!"

بعدش هم خجالت دارد این حرفها. من رشته ام کشاورزی است عاشق گل و گیاهم. دلم نازک است عاشـــــــق جک و جانورم. "آخی هیشکی تحویلت نمیگیره رو آوردی به حیوونا و گل و گیاه؟" برداشت از این مضحک تر؟! افکار خنده دارتان را توی کله ی خودتان نگه دارید. آدم دلش شاد می شود از این حجم عظیم اعتماد به نفس کاذب.

من 23 سال و 10 ماه و 18 روز است که همینم. قرار هم نیست با یک کامنت ناشناس  یا چیزی شبیه به این متحول شوم!

زت زیاد!

1389/07/07

بازخوانی یک نوستالژی: همه ی آدمهای این شهر یک نفر اند...

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 15:59

من در یک شهر لعنتی زندگی میکنم که آدمهایش زنجیروار بهم وصل اند. یکی از قیافه ات بدش بیاید، اتوماتیک وار 20 نفر از قیافه ات بدشان آمده. خِرَدِ جمعی (کینه ی جمعی) اینجا کاربرد گسترده ای دارد.

من خیلی کلمه بلدم. توی تنهایی خیلی با خودم تمرین کرده ام. دیشب احسان هم فهمید بالاخره. گفت "بزرگ شده ای صدی، یک جور خاصی جا افتاده شدی." خودزنی بود اگر میگفتم "توی تنهایی با خودم کلی کلمه تمرین کرده ام تا اینقدری بشوم." آدمها توی تنهایی رکورد زیاد جابجا میکنند.

اشتباه نکنید من آدم گهی نیستم. شاید یک کم باشم، آن یک کمی که همه هستند، اما نه اینقدر که تنهایی ام اینقد گنده باشد که بنشینم داخلش رکوردهای الکی بزنم برای خودم.

1. + زنه از دهنش در رفته بود که بیا تولد فلانی، پا شدم رفتم تولدی که صاحب تولد هم دعوتم نکرده بود. مثلا قرار بود سورپرایز شود. رسیدم به جای تولد، صاحب تولد زنگ زد که "تو که دعوت نبودی. نیا، برگرد، برو" بعد نشستم همانجا چارزانو روی زمین، دم ساحل زار زار با صدای بلند گریه کردم، با لباس قشنگِ تولد مبارکی و کادو. نیم ساعت بعدش دو تا از همان آدمهایی که مثلا دوست بودیم باهم و مهمان تولد بودند از کنارم رد شدند. چشمهام سرخ سرخ بود. نگاه کردند پوزخند زدند رفتند جشن تولد. چه میدانم یعنی اگر جای من یک توله سگی چیزی در حال وق زدن بود هم، این انسانی ترین رفتاری بود که از دستشان برآمد؟ بدتر شدم که بهتر نشدم. تا تمام شدن تولد نشسته بودم چار تا آلاچیق آن طرف تر صدای جیغ و داد و خنده و عر زدن یک مشت نره غول را می شنیدم که آهنگ تولد مبارک می خواندند و اینهمه راه من را کشانده بودند که ده نفری به ریشم بخندند لابد. صاحب تولد اما توی دلم است هنوز. (الان 6 ماه و دو هفته از آن شب گذشته و آن زنه هنوز اینقد شعور به خرج نداده یک اس ام اس بدهد اقلا بابت خرابکاری و ریدن به شعور و شخصیتم معذرت خواهی کند.)

2. با طرف دوست اجتماعی بودم. از این دوستیهای خرکی بی حساب کتاب. یک بار با خواهرش آمده بودند درِ خانه توی کوچه آخر شبی کادوی تولدم را بدهند. که متلک انداخته بودم به خواهره، "اسلام دست و پای من رو بسته، از طرف من ببوس آقا داداش رو" بعد هر سه خندیده بودیم، من و پسره و خواهرش. با خواهره صمیمی تر شدم. که یکهو پسره اس ام اس داد هرچی از دهنش درآمد بارم کرد. و خط و نشان که "بار آخرت باشه پشت سر خواهر من حرف درمیاری دختره ی فلان فلان شده ی دهن لق" یک جور عصبی واری داشتم عادت میکردم به این سیر احمقانه ی مراودات دوستانه ی اطرافیان. کُپ کردم. نشستم دوباره دل سیر گریه کردم. کدام حرف؟ یعنی فقط خدا میداند چقدر راحت می شود من را شکست، خرد کرد، کشت. دستورالعمل ساده ای دارد. حالا پسره بعد از دو ماه برگشته که "اون روز اون حرف رو زدم که پیش پیش حساب کار دستت بیاد نخوای بعدها پشت سر خواهرم حرف بزنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"

طرف همینجوری پیش پیش سر ناموس پرستی درمیآید هرچی لیچار دلش می خواهد بار آدم می کند، میگوید پیش پیش محاکمه ات میکنم که شاید یک روزی یک جایی به سرت زد ناموس من را خط خطی کنی! انگار نه انگار تا همین دو سه روز پیشش کلی برایش درددل کرده ام که: "دردهای پوستی کجا؟ دردهای دوستی کجا؟"

من باید چکار میکردم؟!

3. + تولد 23 سالگی اش ترکانده بودم رسمن. یعنی دلم میخواست کل شهر را جشن بگیرم که تا آخر عمر یادش بماند چقدر دوست اش دارم. تولد 23 سالگی ام اس ام اس داد که: "دختره ی فلان فلان شده ی فلانی..." چند ماه بعد یکی شان را توی نمایشگاه کتاب دیدم. قشنگ داشتم وسط حیاط گنده ی نمایشگاه گریه میکرم. گفتم فقط یک کلمه بگو چرا؟ نمیخواهم برگردید، فقط میخواهم بدانم دلیلش چی بود؟ دلیل این "فلان فلان" شدن. پوزخند زده بود آستین لباسش را کشیده بود از توی دستهایم و رفته بود.

4. + شوهر همان زنه که توی عمرم سه بار از نزدیک دیده بودمش فقط، یک شب ناغافل درآمد که "زن من فهمیده تو با من رابطه داشتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!" اولش خندیدم. بعد دیدم یارو خیلی جدی است. گفتم شوخی مسخره ای بود. خیلی جدی درآمد که "تو رفتی برای فلان دوست پسرت از جزئیات رابطه ات با من حرف زدی، پسره هم گذاشته کف دست زنم!!! خودت را هم به آن راه نزن دختره ی فلان فلان شده..." خرد شدم، شکستم، له شدم زیر بار تهمتی که معلوم نبود از کجا درآمده. نصفه عمر شدم. کدام دوست پسر؟ کدام رابطه؟ من سرجمع فقط یک بار در تمام عمرم تا ساعت ده شب بیرون بوده ام، با زهرا رفته بودم سینما "هفت دقیقه تا پائیز" ببینیم. این که سه بار مردی را توی سه جای عمومی و شلوغ شهر ببینی اسمش رابطه است و از آدم بدبختی مثل من یک فلان فلان شده می سازد؟! این پست از تویش درآمد. تا خود صبح آنقدر گریه کردم که صدام درنمی آمد تا چند روز. کم آوردم. دست آخر درآمدم که "خدایا، به بندگانت بصیرت بده، به من قدرت فراموش کردنشان را... آمین"

5. یک آقا پسری بود، هنوز هم هست. آنقدر ازش رفتارهای زشت و عجیب غریب و زشت دیده ام که  مثنوی هفتاد من است. به 1 و 2 و 3 و 4 قد نمی دهد. گهگاهی مینشینیم با رفقا تعریف میکنیم. یادمان بیاید کی دورمان را گرفته. دماغمان را بگیریم موقع رد شدن از کنارشان. این نفس ها حرمت دارد.

6. + پارسال پائیز دم تولدم سفر بودم. 300 شاخه رز نباتی و سرخ و نارنجی خریده بودم از بازار گل، سوغاتی، آنقدر برنامه ریزی کردم برای جشن تولدم که دعوتشان کنم گل پیشکششان کنم، آنقدر کسی رغبت نکرد تا ده ماه و 17 روز بعد از تولدم هم ببیندم،  آنقدر همه از قیافه ام بدشان می آمد که گلها ماند، کپک زد، و روانه ی سطل آشغال شد... (بعدِ ده ماه و 17 روز، هنوز هیچکدام از مهمانهای تولدم را دل سیر ندیده ام برایشان از رنگ و بوی گلهای پیشکشی بگویم که هیچ وقت نخواستندشان... یعنی نخواسته اند که ببینمشان)

اینها را گفتم که زمینه سازی کرده باشم برای درک واقعی ترِ اینکه "همه ی آدمهای این شهر یک نفر اند." اصلا امکان ندارد چند نفر در آن واحد اینقدر پدرسوخته باشند و آب از آب تکان نخورد.

پی نوشت۱: دلم برای جوجه هام تنگ شده (گل مراد و گل اندام). یک ماه هم از سالگرد خرگوش خوشگلم (آقا رستم) میگذرد. دو تا همستر خریده ام (مموش و پوران) آسایش ندارم از دستشان. اینقدر فضول و ملوس اند دلت میخواهد فشارشان بدهـــــــــــــی. یک گلدان (شِفلرا) خریده ام عین گل و درختهای رویاهای بچگی ام است، با برگهای 5 بار شانه ای براق. یک (جونِ من برگ بده) هم خریده ام که آقاهه گلفروشه اصرار داشت این اسمش (شاخ گوزنی) است نه (جونِ من برگ بده). دیدم مجاب نمی شود که اگر من مهندس کشاورزی ام اسم راستکی اش را میدانم نه تو... گفتم باشه تو راست میگی، ما صداش میکنیم شاخ گوزنی!

من و مموش و پوران و شفلرا و جون ِ من برگ بده حالمان خوب است. ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند...


پی نوشت۲: پیرو کامنت آقای مسیح... گریه ها، غصه ها و ناله های من هرگز هرگز هرگز برای از دست دادن مشتی جماعت هرزه نبوده که به سادگی قداست یک دوستی رو زیر پاشون له میکنن. تمام آن گریه ها و ناراحتی های من به خاطر اعتماد و احترام بیش از حدی بود که به این جماعت داشتم. من زنم، دردم بیاید صاف میزنم زیر گریه. بلد نیستم مشت بکوبم به دیوار. تهمت زدید که همه ی کسانی که دفاع کردند یا همدردی، مشتی آدم نادان اند که گول رنگ و لعاب دنیای مجازیم رو خورده ن. کی؟ شهاب؟ سیما خواهرم؟ نازنین دوستم؟ منا؟ ماهی بالی؟ صابر؟ آیدین؟ محبوب؟ اینها همه آدمهای دنیای واقعی اند. رنگ و لعابی اگر بوده، صدقه سر الطاف ملوکانه ی دوستان محبوبم بوده، که قابلیت و لیاقت دوست بودن باهاشون رو داشته م، نه مشتی جماعت هرزه... برای من از لیاقت آدمها حرف نزنید. 

1389/07/03

۲ مهر

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 19:35

خوب بود

اقلا تا الان

اقلا هنوز 24 ساعت نگذشته ازش...

1389/07/01

۲ مهر

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 13:15

قدم تان سَرِ چشم
شما که دعوتی نیستید، صاحب مجلس اید.
دعوتنامه مال غریبه هاست و رودرواسی دارها، نه شما که اقلن توی همین یک وجب دل پاک همه ی روح مهربان تان را با ما شریک اید.
خاطرمان را خوش کرده ایم به خیال حضورتان
غروب آدینه آخر سپتامبر 2 مهرگان، (منتسب به ماه همه ی کودکان سرطانی) سالن دکتر قریب بیمارستان کودکان، چشم مان به راه تان است.
دست خالی راه به هزار راه می شود برد، دست تنها به هیچ جا...

1389/07/01

یاری اندر کس نمی بینم، دوستداران را چه شد؟

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 12:21