X
تبلیغات
رایتل
1389/09/30

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 22:56

ما پائیزمان درد میکند شدید

.

.

.

پائیز جونم، میشه تموم نشی؟

1389/09/29

همین که داده ام به باد، عین خیالم هم نیست...

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 19:42


مامان گیر می دهد که توی هول و ولای محرم و مرگ بابابزرگ، چرا این دامن سفیده م را پوشیده ام که گلهای درشت سرخ دارد. تُف به این مذهبی که لاک صورتی و گل سرخ دامن کسی به باد می دهدش. وگرنه بابابزرگ همیشه آدم را تَرگُل وَرگُل میخواست.

1389/09/25

دِ آخه لامذهب، تو چی از من میدونـــــــــــــــی؟

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 15:36

عکس: شادی قدیریان

خواستگار آخریه ام توی مراسم ختم بابابزرگم آمارش درآمد که رفته یک دختر 5 سال از خودش بزرگتر از توی لُپ لُپ درآورده بشود خانم خانه اش مثلن؛ پسره ی بیمار. آدم اینقد نفهم؟ برگشته بود پیغام پسغام فرستاده بود در خانه که "ندید خاطرخواه صبیه ی حاجی شده ایم. چاق و لاغری و نفهمی و فهمیدگی و بیسواد و تحصیل کرده گی و کج خلقی یا سربراهی اش به حساب حاجی. رخت و لباس بیرونش هم حالا چادر چاقچور نبود، نبود. یک روپوشی تنش کند که چشم نامحرم بیفتد بهش هول برندارد؛ برازنده ی دختر حاجی و خانم خانه ی فلانی. درس و دانشگاهش تمام شد، بنشیند توی خانه اش خانمی کند. ماه به ماه چس مثقال پول توجیبی میگذاریم کف دستش بسش است. تفریحی هم خواست سر کار برود، عیب ندارد. مشروط به اینکه همکار نامحرم نداشته باشد."

درآمدم که "برو بزرگ شو یاد بگیر چقدر باید به شعور یک دختربچه ی 14 ساله احترام گذاشت، بعد بیا خواستگاری یک آدم 24 ساله. تو اصلا توی عمرت من را دیده ای؟ چی از من میدانی؟ میدانی غمگین که میشوم به جای سنبل الطیب باید لواشک بهم بست؟ میدانی چی خوشحالم میکند چی عصبانی ام؟ میدانی دلم بگیرد پاتوقم پل هوایی پارک صفاست؟ به قول آیه: شازده تو از من چه میدانی؟ از من چه میفهمی؟ میدانی من اهل خنده های بی هوام؟ اینکه سرم را هوا بکنم و قاه قاه بخندم؟ میدانی گاهی سوار خر شیطان که بشوم، باید قلقم را بلد باشی تا پیاده ام کنی؟"

پیغام پسغام فرستاد دوباره که "استخاره گرفتیم خوب آمده! در کتاب باز کرده ایم گفته ند توی پیشونی ات است این دختره (یعنی من!). یعنی بیا با ما راه بیا"

درآمدم توی روی مادرش که "آدمها تخم مرغ شانسی نیستند حاج خانم. سر کتاب باز کردن و لُپ لُپ زیاد توفیری باهم ندارند. زنی که آدم اینقد چشم و گوش بسته و با شیر یا خط انداختن و ده بیست سی چهل بگیرد، زن نیست. مشتی دل و روده چسبیده به آلت تناسلی ست که گاهی رخت و لباس هم می شوید و غذا می پزد و اینها همه اش یعنی خانمی. من بلد نیستم این مدل خانمی را. نمیخواهم بلدش باشم. چه این دخترهای ادا اصولی درس خوانده ی اجتماعی سر کار رفته که توی دوران دانشجویی و مجردی شان، هر ده روز یک بار بوی تن مرد جدیدی را می دهند، چه آن خانمی که شما میخواهید از من بسازید برای شازده ی تان، جفتش یکی است و من نمیخواهم بلد باشم اصلن این دو مدل زن بودن را. از شوربختی ام نیست که 24 سالم است و هنوز نان خور آقاجانم ام. آدمی که نه اینوری میخواهد باشد نه آنوری، تنهاست. و همه ی درد من زندگی توی دنیایی است که آدم هایش را اینقدر تنها بار میآورد و ولشان میکند به امان خدا"

....................................

توی مراسم ختم بابابزرگ آمارش درآمد که شازده بالاخره پرید. و من اصلا مشتاق نیستم ببینم زنش چقدر از من قشنگ تر است یا لاغرتر است یا هر چیز دیگری تر؟

و من هنوز مانده ام این زنهایی که ده روز یک بار بوی تن شان فرق میکند، یا اینها که از توی تخم مرغ شانسی درمیآیند خوشبخت ترند یا من که همیشه و تا الان تنها بوده ام و هیچ وقت نخواسته ام این شکلی باشم و الان نشسته ام دارم زیرآب خواستگار آخریه ام را می زنم؟

1389/09/24

مُبینا

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 21:11

بچه ورپریده وسط کامنت بازی فیس بوکی ام غر می زند که "نشستی عکس این دوستای بی صاحابتو میبینی که چی؟ یالا واسم فیلم اون آقاهه رو بذار که شورتشو درمیاره!!!"

لبخند میزنم که "اه مبینا جون کدوم آقاهه؟!"

جیغ می زند که "خودتو نزن به اون راه. همون آقاهه که اون روز یواشکی نشونم دادی!!!"

..........

این کلیپ را می گفت. ولی خدای بالا سر شاهد است من نشانش نداده بودم هیچ وقت! نه یواشکی، نه علنی. حالا کی بود به ننه بابای این چش سفید بقبولاند که بابا، این "حرف راست را از زبان بچه بشنوید" خیلی هم جدی نیست حالا...

1389/09/22

وبلاگ نوشتن هی سخت تر و سخت تر می شود...

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 12:32

...وبلاگ نوشتن برای من روز به روز سخت تر می شود. درست تر بگویم :منتشر کردن نوشته هایم سخت تر می شود. هر چه می گذرد یادداشت هایم را بیشتر به صورت منتشر نشده ذخیره می کنم. شاید از مهم ترین دلایل آن برداشت های نادرست/ناقص اطرافیان‌ام باشد که من را از نزدیک می شناسند از نوشته هایی که خیلی اوقات قرار بوده صرفن تمرین نوشتن باشند برایم و نه هیچ چیز دیگر. به محض خواندن شعر غم‌گینی آن را به حس و حال آن لحظه/روزم ربط دهند و نگران حالم شوند. و یا حس متن وبلاگ را آینه ای فرض کنند که احوال نویسنده ی آن را کمال و تمام نشان می دهد...

+

1389/09/22

بهشت

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 11:43

شوهرت با 7 تا حوری بخوابه شبی، تو هم مث خانوم بدا هر شب با یکی باشی
همه گشاد صب تا شب بخورن و بخوابن. نه کسی سر کار میره نه دانشگاه نه سینما. هرشب پارتی و می و معشوق و عرق سگی
خدائیش خیلی جای کثیفی باید باشه از لحاظ اخلاقی که حساب کنی

1389/09/22

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 09:10

این اسفل السافلین دقیقا کجای آدم است که آدمها همه ی چیزهای بدشان را حواله اش میکنند؟

1389/09/20

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 09:50

خدایا

بوسم کن از دلم دربیار

1389/09/16

مرگ، وارونه ی یک زنجره نیست...

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 17:19

بابابزرگ را دوست داشتم. دیشب تا حالا هی نشسته م خودم را دلداری می دهم که مرگ حق است. دلداری ام نمی آید ولی. گاهی وقتها فقط باید بشینی گوشه ی اتاقت زیر پتو زار زار گریه کنی دلت برای بابابزرگت تنگ شود، که دیروزاین موقع زنده بود...

پ.ن: چرا مجبور شدم برای این پست رمز بگذارم یا فیسبوکم را محدود کنم و شب به شب الکی زنگ بزنم یا تکست بدهم به خواهرهای کوچولوی غربت نشینم الکی خوشحالی کنم حالشان را بپرسم، تا نفهمند چی شده؟

Gone is gone

1389/09/16

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 11:48

why people die?

1389/09/15

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 14:48

_ چه خبر؟

_ سلامتی

_ بعد از اون

_ دوباره سلامتی. چشت درآد

1389/09/14

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 00:10

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت / این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

...........

قافیه نداره اما واقعیت داره

1389/09/12

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 23:37

حوصله م سر رفته. هیشکی هم بیانیه نمیده بزنیم تو ذوقش

1389/09/11

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 00:25

من فقط یه یوزر و پسورد تو بلاگ اسکای نیستم.

1389/09/09

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 20:03

من با همه تون قهرم. دکترم گفته تا یه ساعت با هیشکی حرف نزن. به ساعت هم وقتی که من بخوام تموم میشه. درضمن، sms، کامنت، پی ام و مسیج رو هم شامل میشه.

پ.ن: چرا آدما دندون عقل درمیارن اصولن؟ وقتی قراره بکشنش؟

1389/09/04

بابای هنرمند من

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 20:29

بابای من خیلی هنرمند است. از عکسهای خیلی هنری ای که با موبایلش گرفته پیداست.

1- این یک عکس ضدنور خیلی هنری می باشد.


2- این انباری دبیرستان بابا اینها می باشد. و نمیدانم این صندلی دقیقا یعنی چی؟!


3- اینها شاگردهای بابام می باشند که درحال تمبک زدن و گیتارالکتریک نواختن می باشند. (منظور از گیتارالکتریک، جاروهای دسته بلند می باشد.)


4- این آقا اسمش در رکورد گینس دبیرستان بابام اینا ثبت شده است. ازبس کارهای عجق وجق میکند. در این تصویر وی در دفتر مدرسه درحال اعتراف کردن است. جسم در دست این آقا، نوع عظیمی از هندزفری است که با آن سر کلاس آهنگ گوش میکند.


5- روزی که یکی از شاگردهای مدرسه در اثر شیطنت پایش شکست، هنوز جزو هیجان انگیزترین خاطرات بچه های مدرسه است!


6- این عکس فشن استایل می باشد. پای حاضر در عکس، متعلق به یکی از شاگردهای خیلی فشن مدرسه ی بابام اینا می باشد.


7- این احتمالا شب است. شبش هم قطع یه یقین خیلی تاریک است!


8- هلاک این زاویه و کادربندی ام!


9- مثل وقتهایی که من از آدامس خرسی هایم عکس میگیرم!


10- البته تقصیر خودمان هم هست که سوژه دست بابای هنرمندمان میدهیم.


۱۱- این نی نی baby model خانواده ی مان بود. تا وقتی مامان بابایش فهمیدند بچه ی شان را سوژه میکنیم، دیگر اجازه ندادند ازش عکس بگیریم!


۱۲- اصلا دلیل ندارد عکاس به خودش زحمت بدهد جابجا شود. سوژه باید عقلش بکشد توی پوزیشن درستی باشد!


۱۳- حتی اگر قهر باشد، سرش پائین باشد. (ر.ک به تصویر قبلی)


۱۴- دروغ چرا؟ این را خودم گرفتم!

1389/09/02

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 14:15
پریود روحی ام