X
تبلیغات
رایتل
1389/01/31

I'm so so myself

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 21:51
مث لاست شدم امشب

از آخر به اول میام

بعد از وسط به آینده میرم


پ.ن: نمیدونم چرا هی داره به همه برمیخوره حرفای اینجا. منافع کدومتون به خطر افتاده؟

من از 4 خرداد 84 همین شکلی بودم. الان چرا شورش کردین؟!

1389/01/31

+۱۸

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 21:50
آغا من یه چیزی اینجام گیر کرده (دقیقا اینجام!) خفه میشم اگه نگم! تو رو خدا نخونین این پست رو تا ته. فقط می نویسم که اینجا ثبت بشه یاد خل چل بازی امروزمون بیفتم نیشم واز شه، در حالیکه تو سرویس دانشگاه نصف مغزم خوابه و چشام رو هم افتاده از بی خوابی دیشب، واسه نازی دارم تعریف میکنم اینو، جیغ می کشیم میخندیم یهو، شیما از پشت موهامو میکشه که "شخصیت داشته باشین شما دوتا"

ادامه مطلب ...
1389/01/31

سریالو اینام نداریم دیگه رسمن

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 21:25

آقاهه زنگ زد امروز، بعد عمری

که رفع سوتفاهم بشه

کلن اینایی که کارای این شکلیشون رو میندازن واسه فردای فردای فردای فردای چن وقت دیگه، اتفاقا منو خوشحال تر میکنن، اینکه آدما سرشون به چیزای خوب خوب گرمه. وقت ندارن به چیزای بد بد فک کنن.

یاد ساناز افتادم که بعد 4 سال و 5 ماه، دو هفته پیشا یادش افتاده بود رفع سوتفاهم کنه

واسه آقاهه توضیح دادم که خودم بلدم سوتفاهم یعنی چی. دیگه 23 سال و 5 ماه و ده روزم شده، فرق بین سوتفاهم و آب پرتقالو میدونم. بعد من هی میشینم که رفع بشه، هی نمیشه. هی هیشکی به روی مبارکش نمیاره که سوتفاهم یکی، دوتا، سه تا، چار تا، نه چارصد و پنجاه و شیش تا که. اونم تو 7-8 ماه همش. از دخترای اخمالو هم بدشون میاد. محض اطلاع آقاهه، یکی از این مثلا سوتفاهم ها رو واسش میگم. مخش سوت می کشه پای تلفن صداشم تا اینجا میاد. مامان از آشپزخونه داد میزنه صدای چی بود؟ میگم هیچی، دوباره واسه آقاهه ادامه میدم. یه جاهایی که کم میاره، از فاز لبخند و خونسردی میاد بیرون جدی میشه. حالا من به جاهای خیلی بد بدش رسیدم، رسمن دارم زار می زنم پای تلفن. دیگه آقاهه خیلی کم آورده. قسم میخورم اینجا به بعدشو اصن باور هم نکرد.

تموم شد همه چی بعدش

خط چشام ریخته بود پای چشام، پری سام چادر گل گلی سرش کرده بود داشت تو اتاق رژه می رفت با چشای خوابش جراتشم نداشت بپرسه "بی چه اینگونه زار و ناله ای ای صدی؟"

1389/01/31

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 20:58

بد خوابیدم دیشب. پری سا پای نت بود تا صبح. تو عالم خواب و بیداری جزوه به بغل چشام رو هم افتاده بود که متوجه شدم کسی لامپ اتاق رو خاموش کرد خزید تو تختش، شب بخیر هم یادم نیست گفت یا نگفت. تاریک بود ندیدم. از دانشگاه که برگشتم دنیا رو آب برده بود پری سا رو خواب.

دو ساعت بعد با داد و بیداد من پای تلفن بیدار شده بود جرات نداشت صبح بخیر بگه. رام تر که شدم، برام گفت دیشب خواب دیده من رفتم دانشگاه و برگشتم و اون هنوز خواب بوده. بعد پا شده گفته "صدی، زندگی مشترک مث این میمونه که وقتی من دارم میام بخوابم تو خواب باشی، صبح که میری دنبال زندگیت، من خواب باشم، از سر کار یا دانشگام که میای خونه باز من خواب باشم. تو خواب خندیده بودم بهش که "پری سا تو چرا وبلاگ نمی نویسی پس؟!" بعد پیچونده بود گفته بود من هر چند وقت یه بار از این فکرا می زنه به سرم!"

1389/01/30

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 23:33

صورت مساله را نباید پاک کرد

باید جوید

قورت داد

بالا آورد

تف کرد تو روی طرف

1389/01/30

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 14:43

روزی خواهم آمد

و پیامی خواهم آورد


آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

1389/01/29

یادداشتی در ستایش شلوار کردی

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 00:38


عکس های بالا مربوط به فیلم "همیشه پای یک زن در میان است."

دیالوگ طلایی گلشیفته توی اون سکانس دعواست. که حاضر نیست پیرهن های صورتی گل من گلی ای رو که شوهرش براش خریده بپوشه. به شلوار کردیش اشاره می کنه و با عصبانیت میگه: "من و اجدادم سالهاست تو این لباس راحتیم!"


بیست سال پیش توی این عکس من خیلی بچه تر از اون بودم که فلسفه ی وجودی شلوار کردی رو درک کنم. حتی میل به متفاوت بودن هم در من وجود نداشت. هرچی بود دلم میخواست بین اینهمه دخترهای صورتی پوش با لباسهام راحت باشم فقط. توی شلوارهای پولک منجق دوزی و پیرهن های شیشه ای صورتی توردوزی عذاب نکشم به حکم قشنگ بودنش.


عید سال 68 بود و دلم لک زده بود برای اون شلوار کردی خاکستری پررنگ پسرعمه جان (معین)، که چقدر شبیه آدم های خوشحال و راحت میشد توش. اینقدر جیغ و داد و فغان و ناله کردم تا تونستم غصبش کنم. و خدا میدونه چقدر از داشتن لباس جدیدم خوشحال و خوشبخت بودم! خوشحال تر از دخترعمه ها با لباس صورتی یقه ملوانی و پیرهن چیندار آبی با شلوار زردوزی و جوراب شلواری

پ.ن1: این دختری که شلوار کردی پوشیده و دست این آقای جوان (معین) رو گرفته منم. بقیه هم بچه های عمه هام. نوروز 68 (اینا هر کدومشون الان مامان و بابا شدن واسه ی خودشون!)

پ.ن2: این پست در راستای از سوتفاهم درآوردن کیمیای عزیز بود. و اینکه بنده با شلوار کردی هیچ خصومتی ندارم!

1389/01/27

ننه صدی

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 23:38

"فرزندم، با کسانی معاشرت کن که تو رو قوی می کنند و نقطه قوت هات رو پررنگ می کنند. نه انسانهای ضعیفی که از اینی که هستی ضعیف ترت می کنند."


این رو گذاشتم وقتی خیلی پیر شدم واسه نوه م بگم. بچه م چشمش کور خودش سرد و گرم روزگار رو بچشه. این نصیحته خیلی مامان بزرگانه بود آخه. اگه هم نازا شدم، آدرس 40 سال دیگه مو میدم نوه هاتونو بفرستین نصیحتشون کنم.

ااااااااه فک کن من این دیوونه خونه رو تا 40 سال دیگه داشته باشم!!!

من نمی ترکم دعا کنین بلاگ اسکای هم نترکه

اصن بیاین شرط ببندیم

40 سال دیگه

همه مون

همین جا

1389/01/27

crazy happy world

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 23:36

1. به شکل اسگلانه ای همه چی خوشحاله! من حسابی آرومم

2. مشقامو ننوشتم هنوز که خانوم دکتره گفته بود بنویسم دفعه ی دیگه براش ببرم.

3. یه مهمون خیلی خیلی عزیــــــــز از یه جای خیلی خیلی دور دارم. هول شدم الان فقط!

4. امروزم پاکسازی ساحل بود. با عنایت به آخر هفتگی، در خواب عمیق بسر بردیم و برای جبران این کم کاری و کم کردن بار گناهان، توی بالاترین منعکس کردیم این کار خیر رو. هی ملت برید مثبت بدین

1389/01/27

من من، تو تو

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 23:28

زندگی مشترک یعنی شب نوبت اون باشه شام درست کنه. با حوصله و سلیقه و به خوشمزگی تمام، غذای موردعلاقه تو درست کنه، تزئین کنه با کلی مخلفات، که انگشتاتم باهاش بخوری. و فردا ظهرش که نوبت توئه ناهار درست کنی، شام دیشب رو واسه جفتتون گرم کنی بخورین حالشو ببرین!

1389/01/27

کیست مرا یاری کند؟

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 23:26

آقاهه خیلی جدی میگه "شما که تو بندرعباس زندگی میکنین، تنور دارین تو حیاط خونه تون؟ بعد مامانت صبح ها نون می پزه؟" چپ چپ نگاش میکنم دوزاریش که میفته شاکی میشه که "خیلی توقع زیادی داری از آدما، که مثلا بندرعباس رو یه جور شیک و ترتمیز بشناسن. اونم واسه ماها که جز صدا و سیما هیچ رفرنسی نداریم مراجعه کنیم بهش"

عصبانی میشم. آمپرم میره بالا. داغ میکنم. جیغ می کشم. و با فریاد براش توضیح میدم که "ما تو کپر زندگی میکنیم و تو حیاط بی در و پیکرمون بز و گوسفند نگه می داریم و کلا دخترامون مکتب میرن و پسرای تحصیل کرده مون چار کلاس بیشتر سواد ندارن."

از اون وقتا بود که طرف با خونسردی نیگا نیگا میکنه با لبخند نامحدود پهنش میگه "وای دختر تو چقد حساسی. چرا اینقد عصبانی شدی حالا؟!"

.

.

.

وظیفه ی انسانیم حکم میکنه حالی کنم به این جماعت که خیابونای شهر ما آسفالته و مدرسه و بیمارستان و شهرداری و آب لوله کشی و برق داریم تو خونه هامون. با تلویزیون رنگی!

کیست مرا یاری کند؟

1389/01/26

دردهای پوستی کجا؟ دردهای دوستی کجا؟

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 17:26

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستین شان

مردمی که نام های شان

جلد کهنه ی شناسنامه های شان

درد می کند...

1389/01/25

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 23:46

قانون شماره ۷ بلوک ۱۰ اتاق شماره ی ۳۰۵ خوابگاه دختران دانشگاه شهید چمران اهواز:

"به هم نخندیم. باهم به هم بخندیم!"

1389/01/23

زخم و زیلی ام من

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 22:06

خانوم دکتر روانشناسه، دقیقه ای هزار تومن دستمزد میگرفت که تازه فقط خودم حرف بزنم اون فقط گوش کنه!

بعد من یه ربع از نیم ساعتمو داشتم از دکوراسیون اتاقش تعریف میکردم.

زنیکه 15 تومنم بهم بدهکار شد تازه

30 تومن دادم واسه هیچی


امیرعلی میگه زخمتو نباید باهاش بازی کنی

باید بذاریش به حال خودش تا خشک شه

حالا من هی به این زنیکه روانشناسه میگم، هی اون به هیچیش نیس

بابا بذارین خشک شه بیفته خودش دیگه

اه

.....................................................................

کسی دکتر خوب سراغ نداره؟

1389/01/23

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 17:12

1. آقا معروفه که کلی عاشقش بودم از دبیرستان تا حالا، پیغام داده حرفای مهربون و خوشحال زده

2. این خواننده هه که یکی از آهنگاش تو یه برهه ی زمانی تنها آهنگی بود که دوس داشتم، دیروز افتاد مرد.

3. خیلی خوبه که آدم مامان بابای فهمیده داشته باشه.

1389/01/23

آهو نمی شوی بدین جست و خیز آیدا

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 15:05

آقای بلاگ اسپات خدا رو خوش نمیاد. من اعصابم بلورینه. چیکارش کردی آیدا رو؟

بعضی وبلاگ ها اعتیادآورند. نمیشه نخوندشون. آیدا کدوم گوری ای؟ وبلاگتو چرا ترکوندی؟ من اینقد نفهم نیستم که یادم بره یه روزی بودی، و یه روزایی چقد دیوونه ی بلاگت بودم. که حالا که نیستی بزنم لینکتو وردارم مث بی وجدان ها. چشت درآد روزی صد دفعه لینکتو وا میکنم که یه بارش سر جات باشی. خدا رو شکر از ترس همچین روزایی آرشیوتو کلا سیو کرده بودم داشتمش. چرا تو اینقد خری؟ حالیت نیس من عاشق وبلاگت بودم. اگه استامینوفنم یه روزی بخواد بذاره بره، با پورج و مطرود، من سکته میکنم که. خیلی کار غیرانسانی ایه که یکی که اینقد مرکز توجهه، یهو ول کنه بذاره بره. من اگه میرم و میام واسه اینه که اینجا کسی به کسی نیس. اصن کسی نباشه بهتره. 

آخه گوسفند. فک کردی با این جست و خیز آهو شدی؟ ناراحتم از دستت. برگرد سر خونه زندگیت

1389/01/21

یادم بماند که دلم چقدر شکست امروز و امشب

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 02:15

خدای خیلی خیلی بزرگ، و خیلی خیلی مهربان

هرچی توی این وبلاگ وامانده از دین و سیاست و درددلهای شخصی دخترانه و کوفت و زهرماری های روتین نوشتم، به همه ی قدرت و عظمتت، همه اش باد هوا بود.

دیده ای یک وقتهایی میشکنی زیر بار تهمت ها؟

شرط ببندیم اگر قیامتی در کار باشد، نصفش را همینجا نشانم بدهی. آن وقت بی کلک ایمان می آورم. درست حسابی. تا آخرش. مثل مرد. نه از این مردهای دور برم ها! از آن آدم حسابی هایش...

امشب فقط من و تو و بالش خیسم و قرآن توی قفسه ی کتابها فهمیدیم چی شد.

تازه کشف کردم چی این کتاب عجیب و غریبت اینقدر خیال سرکش آدم را رام می کند.

" أَمْ یَحْسَبُونَ أَنَّا لَا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُم بَلَى وَرُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ 1"

"فَذَرْهُمْ یَخُوضُوا وَیَلْعَبُوا حَتَّى یُلَاقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی یُوعَدُونَ2"

امروز و امشب هم که تمام شد. قول بده فردا چشمم را که باز میکنم جایی باشم که هیچ مرد زن و بچه داری خیال خام دخترکی توی سرش نباشد. هیچ فاحشه ای چشمان معصومی نداشته باشد. هیچ عجوزه ای لبخند دلفریب و زیبایی نداشته باشد. هیچ آدم حقیری، سکوت و قداست و صداقت صدیقه ای را زیر پایش له نکند ازش نردبام بسازد برود آن بالاها، بعد از بالا نگاه کند پوزخند بزند یادش برود قبل از این چه بود و کجا بود. نه خود مدینه ی فاضله، اما اقلا توی یک شهر کوچک با آدمهای حقیر نباشم. می دانم آرزوی بزرگیست. آرزوی امشبم را طاق میزنم با هرچه تو بگویی. اصلا تا آخر عمر ایمان می آورم!

خدای خیلی عزیز و خیلی مهربان

فقط یادت باشد

من همه ی این آدمها را با تمام وجودم دوست داشتم. اقلا تو یکی باید خوب بدانی من تا خود امشب هنوز چقدر عاشق همه ی شان بودم.


به بنده هایت بصیرت بده، به من قدرت فراموش کردنشان را

آمین


پ.ن1: سوره ی زخرف/ آیه ی 80

پ.ن2: سوره ی زخرف/ آیه ی 83

1389/01/19

آه ای سینماااا

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 20:13

در راستای این پست:

این آخر هفته هم برای ما آخر هفته نشد.

نه سینمایی، نه اسنیکرزی، نه ذرت مکزیکی ای، نه تهمینه میلانی ای، نه مهمونی شام عمه جان ای...

مثل همه ی آخر هفته ها شد امروز هم

با یک تفاوت بزرگ: اینقدر شگفت زده م از آدمهایی که تو بالاترین و اینجا اعلام آمادگی کرده ن واسه سینما رفتن! حتی از ایتالیا، امارات،تجریش، کرج، شمال...

آدم غصه ش میگیره یکی نباشه دو ساعت آخر هفته پا شه باهاش بره سینما بزنن تو سر کله ی هم خوشحال باشن...

بازم مرسی به رفاقت دنیای مجازی و آدماش...

1389/01/19

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 17:07

یکی با من بیاد سینما لطفا

اسنیکرز بخوریم باهم آقاهه دعوامون کنه چراغ قوه شو بده تو صورتمون بگه تو سینما خوراکی ممنوعه

قیافه ی حق به جانب بگیرم بگم "گشنمه، می فهمی؟"

بعد از فیلمم ذرت مکزیکی مهمون من

تهمینه میلانی و آدمای تو فیلمشم به درک

................................................................................

از الان به مدت یک ساعت و نیم این دعوتنامه پابرجاست.

لطفا هرکی پایه ست، اینجا اعلان وجود کنه

1389/01/19

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 15:22

پسرای تکراری- عینک های جدید، تی شرت های جدید

دخترهای تکراری- موهای جدید- مانتوهای جدید- آرایش جدید

............................................

همه چی مث همیشه بود

مث ترم 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 و 10!

1389/01/19

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 00:43

بعد از 3 ماه و نیم، فردا اولین روزیه که دارم میرم دانشگاه

حس بدیه

مث بچه کلاس اولی ای که استرس کیف و کتاب و لباس مدرسه شو داره

برنامه کلاسیمم نمیدونم چیه حتی

دانشگاه و متعلقاتش، همونقد که واسه شماها خوب بوده، ده برابرش واسه من ناخوشایند بوده

مگه نه دکتر صاد؟

1389/01/16

be out

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 22:07

من سالی دو بار پریود روحی میشم

اول بهار و اول پاییز

هر کدومشم 6 ماه طول می کشه

. . .

مدارا کنید با من

1389/01/16

be my last

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 21:49

_ هیچ چیز با من شروع نشد. همه چیز با من تمام می شود.

جز نامت

اصن تا حالا دقت کرده بودی اول اسم تو آخر اسم منه؟

_ اوهوم... وختایی که صدات میکنم.

_ من عاشق چیزای کوچیک و بی اهمیتم.

پرت تر از آخر اسم من و اول اسم تو..

1389/01/15

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 14:45

حقیقت است

1389/01/14

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 10:45

این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود؟

1389/01/13

بیا با من مدارا کن

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 18:28

دروغ سیزده پارسالم رفت که تعبیر بشه امسال

آقای همسر

بیا با من مدارا کن

وگرنه یه کاری میکنم از همین راهی که اومدی برگردی

1389/01/13

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 14:52

کاش ۳۱ نحس بود.

1389/01/09

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 22:09

می فرمایند: "حالا که رفتن مد شده, خدا بشه پشت و پنات"


(اوه عمرا!)

1389/01/09

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 17:30

میگه بعضی آدما فرقی با یه زیرشلواری یا دمپایی کهنه ندارن. شاید هر چیزی, حتی اینایی که گفتم به آدم ضرر بزنه. اما دلیل قدرتش نیست.

یه جمله ی فلسفی دیگه ام گفت. اینکه "از وجودت خرج نکن. هرچی پیله ی دورتو ضخیم تر کنی, فرصت پروانه شدن رو به تعویق میندازی"

پی نوشت: فک کنم دارم متحول میشم.

1389/01/09

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 17:29

اون: دندونم شکسته خوابم نمیبره.

من: منم دلم شکسته خوابم نمی بره.

اون: علاجش یه بی خیالی حسابیه.

من: من اگه غول چراغ جادو داشتم میگفتم پدرشو دربیاره.

اون: غول چرا؟ واسه اینایی که تو میگی دسته ی آفتابه ی جادویی ام زیادیه. غولتو بفرست اینور دندون منو خوب کنه.

من: نمیدم غولمو


خوابمون برد بعدش.

( تعداد کل: 37 )
   1       2    >>