X
تبلیغات
رایتل

madhouse

می شنوی؟ صدای نغمه ی غم انگیزی می آید. انگار وقت رفتن است...

اصلا دیده ای گاهی اوقات هرچه بیشتر تقلا کنی بیشتر فرو می روی؟

جان می کنی و باز هی چی آنی نیست که باید باشد

هی توی خودت فرو می روی و الکی لبخند تحویل ملت می دهی که، حال ما خوب است...

توئی که حواست هست نباید باور کنی که

توئی که با چشمهای خودت دیده بودی همه چیز را نباید باور کنی که

اردیبهشت ها را، خردادها را، و تمام پاییزهای این سالها را

توئی که جیغ کشیدنهایم را پشت لبخند و قیافه ی آرامم شنیده بودی

توئی که توی اینهمه سکوت غیرقابل تحملم کلافه میشدی از فریادهایم

تو نباید باور کنی که

قرار که به رفتن باشد، امروز و فردا و پس فردا ندارد.

 

کم کم یادت می رود برای یکی کتاب خالی خریدی هدیه دادی

با یکی توی گرمای 45 درجه قدم زدی بستنی خوردی

نشستی با ذوق و شوق از غرایز مادرانه ات با یکی حرف زدی

برای یکی درددل کردی که چقدر عاشق اولین استاد نویسندگی ات بودی توی ۱۶ سالگی ات

یکی را آبجی صدا کردی

یکی آبجی صدایت کرد

برای یکی 500 تومن نذر سیدمظفر کردی عکسش جایزه بگیرد

یکی را جلوی ستاد انتخاباتی احمدی نژاد ملاقات کردی

به یک شاعر کشک هدیه دادی به خاطر شعرهای غیرکشکی اش

برای 20 سالگی یکی موش خریدی

برای یکی ترشی انبه درست کردی فرستادی

خیلی چیزها

خیلی آدمها

کم کم یادت می رود

باید یادت برود...

 

می شنوی؟

صدای نغمه ی غم انگیزی می آید

مثل وقتهایی که باید بارت را ببندی بروی


پ.ن: تا اطلاع ثانوی دیگر به روز نخواهم شد. اگر هم نوشته ای هست، پرتی، پورتی، به حساب من نگذارید.

خدا تو را حافظ

تاریخ ارسال: 1388/06/23 ساعت 00:30 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 71 نظر

دماغ سوخته!

هارد منو میپکونی شب احیایی؟

دلت خنک شد؟

تلافی میکنم

واسا

تاریخ ارسال: 1388/06/22 ساعت 02:43 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

نسل سوخته!

خدا زد تو کمرم

کمرم داره درد میکنه

ـ شب احیا میشینی پای کامپیوتـــــــــــــر؟ فیس بوک؟ بالاترین؟ چت؟ lost؟

...

هاردم سوخت

پاورش سوخت

کامپیوترم سوخت

دلم سوخت

خودم سوختم!

تاریخ ارسال: 1388/06/20 ساعت 04:21 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 15 نظر

۱. خواب بد دیدم.

۲. وقتی همیشه خوبی، اشکال نداره باز حالتو بپرسم؟

تاریخ ارسال: 1388/06/19 ساعت 13:04 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

گیریم که عکس و عطر و نامه و یادگاریهای پشت کتاب و عاشقانه های وسط شعرهای فروغ را هم پس دادی...

با خاطره هایم چکار میکنی؟

تاریخ ارسال: 1388/06/17 ساعت 15:58 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 17 نظر

غره مشو که مرکب مردان مرد را، در سنگلاخ بادیه ها پى بریده اند...

من اصلا توقع ندارم آدمهای مغرور مغرور مغروری که با صدای بلند با آدمها حرف می زنند،

عاشقانه بسرایند!

مغرورانه که توی چشمهای آدمها خیره شوی و با صدای بلند با آنها حرف بزنی، هیچ وقت نمیتوانی غرق موهای کسی بشوی، یا عطر تن کسی بپیچد توی تنت و مستت کند، یا اصلا حس عاشقانه ای داشته باشی به کسی.. چه برسد بخواهی عاشقانه هم بسرایی!

غریزه ات راهت را برایت پیدا میکند، نه حسی که باید این وسط وجود داشته باشد.

در حقیقت غریزه کار خودش را میکند، و تو گول می خوری و فکر میکنی عاشقی!

و آدمها یکی بعد از دیگری می آیند و می روند، و فقط غریزه ات را ارضا میکنند، و تو هی غر میزنی که "رفیق، این دوره زمانه چرا نمیشود بیشتر از یک هفته عاشق ماند؟ چرا اینقد دل آدم را میزنند آدمها؟!"


خودخواه نباش

مهربان باش

دوست داشته باش

.

.

.

تا دوست داشته شوی...

تاریخ ارسال: 1388/06/14 ساعت 17:31 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 14 نظر

We are all over lost

تاریخ ارسال: 1388/06/13 ساعت 15:43 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 3 نظر


شبی با بودن‌های ساجده 

ساعت 21 چهارشنبه شب . فرهنگسرای طوبا . سالن فرهنگ

تاریخ ارسال: 1388/06/10 ساعت 16:21 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

نداره

1. دیوونه خونه تو موبایل این شکلی میشه:


2. این چیزمه.. چیز.. پروفایل!

CliCk HERE


3. دارم اعصابمو جمع میکنم برم Bungee jumping (هه، مگه تو خواب!) -- بعدا خیلی توضیح میدم.

4. از اینا:

You don't have to be crazy to be my friend, but it sure helps you!‎

تاریخ ارسال: 1388/06/09 ساعت 04:00 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 22 نظر

شوهر خوبه

میشینه فوتبال نگاه میکنه

سرتو میذاری رو پاش "عشق سالهای وبا" میخونی

هیجان زده میشه: "گــــــــــــــــــل"

متفکرانه میگی: "این کتابه چه اروتیکه چه جوری مجوز دادن بهش؟"

نه تو اهمیت میدی که گل شده

نه اون توجه میکنه که این کتابه چقد اروتیکه. چه جوری مجوز دادن بهش...

تاریخ ارسال: 1388/06/08 ساعت 15:01 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 15 نظر

آدم باید یک روزی عاشق می شد،

سیب بهانه بود.

تاریخ ارسال: 1388/06/06 ساعت 15:50 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 14 نظر

!So Lucky

تاریخ ارسال: 1388/06/04 ساعت 00:56 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 15 نظر

_ ببخشید خانم، شما دوست پسر دارید؟

_ نه من وبلاگ می نویسم!

تاریخ ارسال: 1388/06/03 ساعت 14:38 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 11 نظر

نوستالژی یعنی این پست استامینوفن!

خواب دیدم سیندرلام

همه چی داشت خوب پیش میرفت که یهو وزیر اعظم به نامادریم گفت: "سلطان ترور شده و تنها مدرک به جا مونده از قاتل این لنگه کفشه. دختراتونو صدا کنین..!"

تاریخ ارسال: 1388/06/03 ساعت 14:35 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

سلام، خداحافظ

سلام، خداحافظ

چیزی تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل

باز شود این در گم شده بر دیوار...


حسین پناهی

تاریخ ارسال: 1388/06/02 ساعت 11:44 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب