X
تبلیغات
رایتل
1387/04/24

تبریکات یک دختر قدرشناس به پدرش!

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 20:05

_ با اینکه من از وضع خودم دلگیرم

بی هدیه پدر برای تو می میرم

در شهر به هر مغازه رفتم دیدم

جوراب نداشت، بنده بی تقصیرم!

 

_ بی جوراب هم عزیزی!

 

پ.ن1: توضیحات عکس: بابای عیالوارم.

پ.ن2: اون لباس زرده که نیشش بازه منم!

1387/04/22

دستاورد اردو!

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 20:35

 
1387/04/17

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 13:25

مردم از جاهای خوب خوب و قشنگ قشنگ خاطره دارن

من از داروخونه و دکتر روانشناسم  straight face

1387/04/04

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 22:38

دارم

میرم

مسافرت

1387/04/02

مطرود یعنی طرد شده

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 21:42

خیلی قبل ترها فکر می کردم زندگی خیلی پیچیده تر از روزمرگیهای منه

بچه دبیرستانی بودم اون موقع ها

تمام شوق و ذوقم این بود که شب به شب استامینوفن دوست داشتنیم رو چک کنم ببینم پست جدید گذاشته یا نه.

آرشیوش رو پرینت می گرفتم همه جا با خودم می بردم و می خوندم.

نه مثل همکلاسیام درگیر شیطنتهای دخترهای دبیرستانی بودم نه بچه مثبته ی مامان بابا.

 

دانشگاه که اومدم ترسیدم از خودم. که دلمشغولیهام شبیه دلمشغولیهای هیچ کدوم از همکلاسیام نبود.

نه سر و گوشم می جنبید دنبال تور کرن دوست پسر نه قصد ازدواج داشتم نه حتی مثل آدم درس می خوندم.

اعتراف می کنم ظاهر و رفتار پسرپسندی هم نداشتم هیچ وقت.

خوبیش اینه که مجبور نبودم برای جلب توجه رژ لب قرمز بزنم و کفش پاشنه بلند و مانتوی تنگ بپوشم.

یا مدام لبخند ملیح رو لبم داشته باشم و لنز سبز بذارم و چشمامو خمار کنم الکی وقتی از تو راهروی دانشکده ی فنی مهندسی رد میشم.

 

خودم بودم و وبلاگهایی که خوندنش می ارزید به 100 تا از این دلمشغولیهای دم دستی دخترهای همسن و سالم.

و یک عالمه دوست مجازی که هیچ وقت تو واقعیت نداشتمشون. عاشق شدنم هم مجازی بود حتی!

دوست پسر، گردش، بیرون رفتن، استرس اینکه کسی ما رو باهم نبینه، کادو دادن و کادو گرفتن، قهر و آشتیهای مسخره، خلوتهای دو نفره و...

تمام فکر و ذکر دخترهای دور بر من بود. هر کدومشون رو هم که نصفه نیمه تجربه کردم دیدم اونی نیست که روح منو ارضا کنه.

اولین و آخرین آدم مجازی ای که تو دنیای واقعی دیدم این آقا بود.

 

پ.ن1: اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد. آدما از دور دوست داشتنی ترند.

 

پ.ن2: 4 سال از اون موقع ها میگذره. الان دوباره منم و دیوونه خونه و وبلاگهای نخونده و آدمهای کشف نشده.

خوبیش اینه که دیگه کنجکاو نیستم بقیه ی مردم چه جوری زندگی می کنن.

و حسرت نمی خورم که شاید اونجوری بهتر باشه..

 

پ.ن3: یه اتفاق خوب برام افتاده. دیشب تمام آرشیو 2007 این وبلاگ رو پرینت گرفتم و تا وقتی پلکام به زور باز بود داشتم می خوندم.

به شدت عاشقانه و دوست داشتنی می نویسه. دلت می خواد کل وبلاگشو یکجا ببلعی. مطرود یعنی طرد شده

 

پ.ن4: هنوز پی نوشتهام قرمز پررنگه. جیغ تر و پررنگ تر از متن اصلی. حواشی همیشه جذاب ترند!