X
تبلیغات
رایتل

madhouse

the DOOR in the FLOOR

نویسنده ی خیلی روشنفکر که باشی وقتی از رابطه ی یه پسر 17 ساله با همسرت باخبر میشی،

باید بشینی کنار دست پسره با خونسردی، جوری که انگار داری راجع به باغچه ی جدید خونه ت حرف میزنی بهش بگی:

_ خوشحالم که با همسرم مراوده داری. اون واقعا غمگین بود. از اینکه دوباره میخنده خوشحالم.1

پ.ن1: the DOOR in the FLOOR

تاریخ ارسال: 1387/12/01 ساعت 08:15 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 3 نظر

و این عشقهای رخت خوابی

_ تو خواب منو بیشتر دوس داری یا تو بیداری؟

_ تو رخت خواب!

تاریخ ارسال: 1387/12/01 ساعت 08:13 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

دریای من! 

این _پرخروش به دریا رسیده را_ دریا ندیده را

آرام آرام آرامش کن...

تاریخ ارسال: 1387/11/28 ساعت 19:39 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

کاش خاطره ها هم Shift+Delete میشدن

تاریخ ارسال: 1387/11/28 ساعت 17:40 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

تا حالا شده با کلی ذوق و شوق واسه دوست جونت یه چیز مهم رو تعریف کنی

بعد وسط حرفات صدای خرپف کردنش از اون ور خط بیاد؟!

پ.ن: از خستگی، خوابش برد! (و چقدر صدای نفس کشیدنهاش نزدیک بود.. انگار بیخ گوشم بود.)

تاریخ ارسال: 1387/11/28 ساعت 17:38 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

Damn Valentine

  

وقتی به شروع و چگونگی وقوعش فکر می کنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید! اما ظاهرا این گیجی چندان هم عجیب ودور از انتظار نیست،چون عبارت "ضربه فرهنگی" را چنین تعریف کرده اند: "تغییراتی در فرهنگ که موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان می شود."این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیکر ملت ما فرود آمد که جز گیجی و بی هویتی پی آمد آن چیزی نبود!!  

اطلاع داشتن از فرهنگ‌های سایر ملل و مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها، دو مقوله کاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینکه ریشه در خاک، فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست که دیگران پیش از ما رسیده و جا خوش کرده اند!  

برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت..

تاریخ ارسال: 1387/11/25 ساعت 22:23 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 9 نظر

من در این تاریکی 

فکر یک بره ی روشن هستم 

که بیاید علف خستگی ام را بچرد

تاریخ ارسال: 1387/11/24 ساعت 13:26 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

خسته ام 

خسته ی کارهای نکرده 

درسهای نخوانده 

راههای نرفته

تاریخ ارسال: 1387/11/24 ساعت 00:23 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

آخرش نفهمیدم شبها توی خواب چی میگم که صبح همه چپ چپ نگاهم میکنند.

اینجا همه چشمهایشان چپ است و نگاههایشان چپ چپ...

تاریخ ارسال: 1387/11/19 ساعت 02:24 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 10 نظر

اینجا دلی تنگ است...

با فونت درشت قرمز Bold

تاریخ ارسال: 1387/11/19 ساعت 02:23 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

_ خر

_ خوشوقتم منم صدیقه م

تاریخ ارسال: 1387/11/19 ساعت 02:22 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

یک آدم برای روزهای بارانی،

_ من از راه بنفشه به آهو خواهم رسید.

و دعا خواهم کرد.

و باران خواهد آمد.

و خیلی چیزها، خیلی چیزها..!

_ من نه بنفشه میخوام نه آهو نه باران. من خیلی چیزها میخوام!

_ خنگی دیگه. نمیدونی چی میخوای

_  تو که دعای باران می خواندی،  

سهراب خیلی پیش ترها گفته بود: "زیر باران باید با زن خوابید."

من به همان قدم زدن با فاصله ی شرعی هم قانعم...

تاریخ ارسال: 1387/11/11 ساعت 20:01 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 15 نظر

میای پیشم؟

تنهایی ازم میترسه :|

تاریخ ارسال: 1387/11/09 ساعت 18:38 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

دنیای وارونه ی وارونه

اینجا احتماع بیش از یک نفر مشکوک است 

خیابانی که یک سرش به دریا و سر دیگرش به ناکجاآباد منتهی شود مشکوک تر 

اینجا باید مد روز بپوشی ماتیک قرمز بزنی  

و توی بوتیکهای مرکز خریدهای سرپوشیده چرخ بزنی تا نرمال به نظر بیایی

تاریخ ارسال: 1387/11/08 ساعت 01:48 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

سه تفنگدار آپدیت شد...

تاریخ ارسال: 1387/11/06 ساعت 01:49 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

زمستون سردشه

بیا بغلش کنیم

تاریخ ارسال: 1387/11/05 ساعت 22:55 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

من مردی را دیدم که دلش به حال تاریکی 

دلش به حال سرما 

دلش به حال باران 

و دلش به حال آدمها می سوخت 

اما دلش برای گنجشک خیس  سرمازده نه...

تاریخ ارسال: 1387/11/05 ساعت 01:44 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 12 نظر

ب ا ر ا ن

حسابی بارید 

غبار را از دل زمین و شاید کینه را از دل من شست 

اصلا به غروب دلگیر جمعه نمی مانست...

تاریخ ارسال: 1387/11/05 ساعت 01:39 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

  

فروغ تعبیر وارونگی زنانگی هایم بود...

تاریخ ارسال: 1387/11/05 ساعت 01:34 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

یکی بود یکی نبود

یه دختره بود. 18 سال یه پسری رو دوست داشت. واسه دل خودش دوستش داشت نه واسه اینکه به دستش بیاره.

پسره یه جوری که نباید بفهمه، فهمید. یک سال گذشت و دختره نم پس نداد. پسره صبرش تموم شد واسه دختره اعتراف کرد میدونه دختره دوستش داره. دختره ناراحت شد.

از رو غرور نبود اما یه چیزی تو دلش وول میخورد که نتونست از اون شب به بعد پسره رو مثل قبل بخواد. پسره همون شب واسش تموم شد.

دختره فکر میکرد ناگفتنیهای آدم که گفته بشه خیلی سخته طرفین رو ارضا کنی. دستت رو شده دیگه. کلی باید انرژی بذاری واسه طرف.

یه شب که تا صبح پابه پای پسره خیابونای شهرشو متر کرد و حتی بوی خوشمزه ی شرجی اولین روزهای بهار هم اونقد احساساتشو قلقلک نداد که با پسره نرم باشه، فهمید پسره خیلی وقته واسش تموم شده...

آخه دختره دلش یه جا دیگه سریده بود. قصه ی ما به سر رسید. کلاغه به خونه ش نرسید.


پ.ن: از پایانهای ترسناک خوشم نمیاد.

تاریخ ارسال: 1387/11/03 ساعت 03:11 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

ببار ای ابر

وقتی برای من نمیباره، چه فرقی میکنه که بباره یا نباره

تاریخ ارسال: 1387/11/03 ساعت 03:09 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

۱. فاحشه ها عجب دل گنده ای دارند. چطور میشه شبی با یک نفر خوابید و عاشق هیچ کدامشون نشد؟

۲. احساسات آدم که به ابتذال بیان کردنش آلوده بشه همه چی بکارتشو از دست میده. روز به روز بچه تر میشی. با رفتارهای ضد و نقیض یه دختربچه ی 14 ساله

تاریخ ارسال: 1387/11/03 ساعت 03:09 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 4 نظر