X
تبلیغات
رایتل
1389/11/01

کجا بودم اینهمه وقت؟

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 10:51

دیشب خوابِ دلهای پاک را دیدم. یاد آن وقتها که توی هوای داغ شرجی دربدر دنبال خنزر پنزر بودیم برای بچه ها. دیشب ولی زیر بارانِ سردِ توی خوابم هِی دنبال یک چیزی می گشتم و پیداش نمیکردم. دست آخر دست خالی رفتم.

بچه هه بزرگ بود، بی سرپرست نبود، کور نبود، معلول نبود، بیمار نبود. و من گیج مانده بودم که اینجا چه خبر است؟

من را که دید زد زیر گریه گفت "کجا بودی اینهمه وقت؟ مگر گیرِ آن دوزار سه شاهی ای بودم که بی منت یا با منت می گذاشتید توی کاسه ی ننه بابایم؟ یا هدیه ی چِسان فِسانی باب طبع دلِ تنگم چشمتان را نگرفت جهت پیشکشی؟ کجا بودی اینهمه وقت لامذهب؟"

عین آدمهای بدبختِ کورِ علیلِ بیمار سرم را انداخته بودم پایین چشم توی چشم نشوم باهاش از خجالت. چشم توی چشمِ تَرَش...

بچه ی بزرگی که حرفهای قلمبه سلمبه میزد. بچه ی بزرگی که توی قالبِ (چه میدانم) کدام آدم بزرگی رفته بود تا با زبان آدم بزرگها حالی ام کند: "لامذهب، کجا بودی اینهمه وقت؟"


پ.ن: دلهای پاک، یک تشکلِ دِلی بود که آدمهای داخلش جانشان در می رفت برای خوش کردن دلِ هم و دلِ بقیه. یا اقلا اینطور وانمود می کردند...

1389/10/28

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 11:47

آقای خدا

من چیز عجیب غریب سختی از شما نمی خواهم.

فقط می شود دست مرا ول نکنید؟

می شود اینجا باشید؟

می شود وقتی کسی پرسید "چه خبر؟" جلوی گریه ام را بگیرید؟

1389/10/27

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 18:27

_ دوست جونم؟

_ جونم

_ "فلانی" خیلی مهربونه. همیشه دوسش داشتم. وختی مُردم اینا رو بهش بگو، خوب؟

_ خوب

1389/10/27

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 14:54

من داشتم به قهقرا می رفتم٬ شما آیس پک خوران به دَدَر 

راه ما همان شب از هم جدا شد. 

ربطش را بزرگ تر که شدی می فهمی بعدن ها

1389/10/24

چ ه ل

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 11:16

جای بابابزرگ را که بستند، عمه بزرگه تازه حالی اش شد که بی بابا شده. دیشب بی حال بغ کرده بود گوشه ی آشپزخانه چشمهاش سرخ، داشت یواش یواش اشکهای گنده میریخت روی چادرش، موقع همدردی مامان، که: "تا سرِ سال اینقدر گیج و منگی، هفت و چهل و چار ماه و ده روز هم نمی تواند زورکی بهت بقوبولاند بی بابا شده ای. سال که آمد رویش، دیگر بی خیال آمدنش می شوی. بی خیال تِق تِق عصا و وِزوِز سمعک و خش خش صدای پاش، رو سنگریزه های کف حیاط..."

عمه بزرگه همینجور اشک های گنده میریخت روی چادرش. مامان همینجور از درد بی بابایی میگفت. من همینجور نشسته بودم تو سرما پشت پنجره ی آشپزخانه می لرزیدم از سرما، زار میزدم برای همه چی، همه چی...

1389/10/22

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 11:17

بارالها

میای خاله بازی؟

1389/10/17

خواهرییَم

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 23:09

من: ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند، تا که غم بر دل ما بشکن و بالا بزند.

الی: ابر و باد و مه و خورشید و فلک غلط کردند!

1389/10/14

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 17:28

خر شیطان سوار ما شده پیاده نمی شود.

مرحمت فرموده نصیحتش کنید.

گرده مان شکست.

1389/10/11

used to...

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 23:26

سابق بر این ماهی یک بار ناهار بازی داشتیم، قرتی بازی داشتیم، هوای هم را داشتیم.

خلاصه خیلی آدم حسابی تر بودیم.

.................

یک آدمهایی هستند در زندگانی، بسیار روووووو. وبلاگ همینها را میخوانی اینقد درونگرا و پیچیده میزنند اگر توی دنیای واقعی نشناسی شان هول برت میدارد بابا اینها دیگر کی اند؟! so mysterious و این حرفها... هول برتان ندارد. من توی دنیای واقعی همینقدر خودم ام که اینجا ام. بدم می آید از آدمهای این شکلی. نمی فهممشان. اینقدر شو آف می دهند که یک تصویر پیچیده و فهمیده ی تلخ روشنفکر از خودشان جا بگذارند که چی؟

جان مادرتان be yourself. کنتور انداخت قبضش با من.

1389/10/08

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 16:38

دانشکده مون (دانشکده ی کشاورزی) دیشب تو آتیش سوخت نابود شد. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم. دو ساعته دارم شیلنگ تخته میندازم. البته من یه بلای دیگه مدنظرم بود. یه چیز هیجان انگیزتر، بُمبی چیزی...

1389/10/03

حوصله کردی مرا ورق بزن، بخوان. عاشقانه مرا بخوان...

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 20:13

زنهایی که روی stage خودشان را فریاد میکشند همیشه حسادتم را تحریک می کرده اند. حسادت شاید کلمه ی مناسبی نباشد، اما اقلا صادقانه ست.

همه ی آوازهای زندگی ام را توی دلم زمزمه کرده ام. جرات و اجازه ی بروزش را نداشته ام هیچ وقت. عرف جامعه چنان به خورد اطرافیانم رفته بود که هربار میزدم زیر آواز، توپ و تشری حواله ام میشد که: "حالا از فردا راه بیفت توی خیابان بزن زیر آواز. پس فردایش مطرب هم میخواهی بشوی لابد."

کلاس پیانو ام را یواشکی میرفتم و با بدبختی تمرین میکردم. نه پیشرفت داشتم نه آرامش. اثری را که موسیقی باید رویم میگذاشت وارونه شده بود. یک لیست بلندبالا نوشته ام از همه ی کارهایی که دوست داشته ام بکنم و چقدر استعدادش را توی خودم دیده بودم، و نگذاشته اند. جامعه نگذاشت، خانواده نگذاشت، اکبرعلی بقال نگذاشت. میگویند شکوفایی از دل محدودیت درمی آید. من حالا توی همین محدودیت تنگ و پررنگم، هزار هزار آواز عاشقانه روی stage برای هزار تا آدم خوانده ام که هیچکدامشان نه اسم شریفم را به یاد می آورند نه قیافه ی مبارکم را. ولی به جایش خودم را جیغ کشیده ام. خودِ خودم را، نه عقده و شهوت سلبریتی شدنم را.

چقدر جیغ زدن های دریا را دوست دارم. آدم باید خیلی خوشبخت باشد تمام قد بایستد روی stage، پیرهن باهاری تنش کند، آواز عاشقانه اش بی اینکه در گلو بشکند، خودش را، خودِ خودش را جیغ بکشد.


پ.ن: مامان که شدم اسم دخترم را میخواهم بگذارم سمانه. (طی یک نطرسنجی فهمیدم 95 درصد دوستانم حالشان از اسم سمانه بهم میخورد.) بنشینم بغل گهواره اش برایش لالایی بخوانم:

تو هم یه روز بزرگ میشی، میری تا شهر رویا. به یاد خونه می افتی، چشات میشه مث دریا. به یاد امشب و هرشب، که من بی خواب و آواره، نشستم تا سحر بیدار. به پای تو و گهواره...