X
تبلیغات
رایتل
1389/08/04

lier layers

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 19:49

وبلاگ شخصی ات هم که دیگر شخصی نباشد، باز آویزان مشتی دفتر دستک ژیگول می شوی که شاید اگر با روان نویس آبی استدلر پرش کنی بیشتر دست و دلت بیاید به نوشتن.

مامان می گوید تو چرا اینقد پای این کامپیوتری؟ چی می نویسی اینقدر؟ روی کاغذ بنویس من اینقدر زجر نکشم صبح که از خواب بیدار می شوم تو را پای این کوفتی ببینم تا شب که می خوابم.

درک نمی کند که "امتحان کردیم مادر من، نشد. به خدا نشد."

از شما پنهان نباشد فیلم یاد هندوستان کرده بود همین سه چار ماه پیش. یاد قدیمها که دست و دلم به کاغذ میرفت. می نوشتم بعد با هزار بدبختی یک سوراخ سنبه ای قایمشان می کردم که کسی نخواندشان. چه نفهم بودم. چه چیز شخصی پیچیده ای لای آن کاغذها بود که کسی نخواندشان؟ نبیندشان؟ توی وبلاگ بازی که افتادم کم کم قبح خیلی چیزها برایم ریخت. اینقدر چشم سفید شده بودم راست راست راه میرفتم برای خودم شِروِر پست می کردم. دلم خوش بود که چه اوپن مایند ام من. حالا زندگی اینقدر سگی شده که از قدیمی ترین دوستم گرفته تا جدیدترین اش، پروفایلم را می خوانند که از توی علاقه مندی هایم بین دمپخت و نفتالین و خرزهره و پل هوایی و دوربین دوچشمی و کفش آل استار ساق بلند قرمز شماره 38، یک چیزی پیدا کنند برای 16 روز دیگر بخرند از سرشان بیفتد کادوی تولدم... یعنی به جای معاشرت با کسی، باید بروی پروفایل وبلاگش را دید بزنی آمارش دستت بیاید؟ یعنی زندگی اینقد سگی؟

بعد اینقدر دیکتاتور شده ام نمی شود جمعم کرد. رگ گردنم شده اینقـــــــــــــد (یعنی خیلی). فکر کنم الان حق دارم یک کم خودم باشم. اینجا که الی ماشاالله دربست شش دانگ به اسم خودم است. ناراحت نشوید بهتان برنخورد به خودتان نگیرید، دلمان گرفته. چقدر حرص پائیز را خوردم. که چی؟ هیچکس هم نمی آید آدم را بردارد ببرد لب دریا. پریسا که دربست دانشگاست، بهنوش تا بوق سگ سر کار، ساناز فیس و افاده ای می آید حال ندارم جمعش کنم، سارا جدیدا هیچ خوشحالی ای ندارد با من share کند. همه ی زندگی اش با همکارها و در و همسایه اش است.

الان یعنی باز افتاده ام به غرغر؟ Shit the life

نظرات (5)
1389/08/04
|+| نوشته شده توسط سارا در ساعت 21:07
ما هم که اونورها نیستیم!
پاسخ:
شما تو دل مائی
1389/08/05
|+| نوشته شده توسط امیرسالار در ساعت 23:31
اینقدر غر نزن دختر
پاسخ:
چشم
1389/08/06
|+| نوشته شده توسط آنیموس در ساعت 01:11
خوب شد این هیلا صادقی یه جایی تو شعرش بد پاییز و ماه مهر رو گفت تو رو در صراحت لهجت به قوا بنده خدا کمک کرد،وگرنه تا اونجایی که من میدونم بندر همچین پاییز دلگیری نداره،نه برگ ریزونی نه سوزو سرمایی
نمیدونم...جامه اش شولای عریانی است، شاید...
1389/08/09
|+| نوشته شده توسط من در ساعت 13:36
واکنش یک وبلاگ نویس بندرعباس نشین به بیانیه ی عجیب"هنرمندان" هرمزگانی در وبلاگ ccu.cinema

شما چقدر کلمه بلدید آقا. "واگشایی زخمها و آسیبهای فرود آمده بر پیکر جامعه ی جوان"؟! پایتخت نشینی بازی درنیاورید لطفن. دست از سر فارسی وان بردارید. اوایل دهه ی 70 که ویدئو ممنوع بود و پایتخت نشینان نگران آسیبهای فرود آمده ی ویدئو بر روح جامعه بودند، تلویزیون بندرعباس و همه ی شهرهای مرزی با آنتن معمولی قریب به ده کانال عربی هندی میگرفت، با انواع و اقسام شوهای شاد و رنگی و موزیکال که نیاز واقعی جامعه ی غم زده ی ایران بود. اگر به فروپاشی اصالت یک نسل باشد، هرمزگان 20 سال پیش نابود شده بود. همرنگ جماعت دلسوز و بافرهنگ شدن راههای دیگری هم دارد جز کوباندن بی منطق یک شبکه ی ماهواره ای که (حق بدهید) این روزها دیگر حال مردم دارد بهم میخورد بس که از فارسی وان شنیده اند! این کشتی های غارتگر فرهنگ دقیقا کجا آشیانه کرده اند؟ شما که هنرمندید دیگر چرا؟ اگر در این شهر زندگی نمیکردم با توصیفات جنابعالی از وضعیت فرهنگی حاکم بر این شهر فکر میکردم این بیانیه از ناف تگزاس درآمده. کدام پوشش غربی؟؟؟؟؟؟ پدربزرگ مرحوم من بیشتر از شما هنرمندها شرایط و نیازهای جامعه را "میفهمید." اینکه یک پسر یا دختر جوان جین و کانورس بپوشد، موهایش را اتو بکشد، شعور و سواد بین المللی داشته باشد. سلیقه ای متفاوت با شما داشته باشد، باب مارلی گوش بدهد اسمش را می گذارید تهاجم فرهنگی؟ شما که نمیتوانید همه را مجبور کنید قنبر راستگو گوش بدهند و اوقات فراغتشان وسطا بازی کنند. کلاه آقای محمد سایبانی برگرفته از کدام فرهنگ اصیل و شرقی ایرانی هرمزگانیست؟ یا علی خطیب که عکسش در بنر این وبلاگ آمده، چرا در گرمای بندرعباس شال گردن پوشیده موهایش را افشان کرده؟ این پوشش وام گرفته از هجوم غربیها نیست؟ حرف زدن از وضعیت ظاهری افراد، وارد شدن به حریم خصوصی آنهاست. شما را به خدا ول کنید این حرفهای صدا و سیمایی را که صبح تا شب دارند توی کله ی مان میکنند. دست بردارید از این کلمه های قلمبه سلمبه و کلیشه ی بمب و موشک و جنگ نرم و هویت و فرهنگ از دست رفته ی ایرانی.

شبیه معلمهای دینی دیوانه و مالیخولیایی دوره ی راهنمایی ام شده اید، که روزی نیم ساعت سر صف از دشمن و هجوم غرب و اینجور چیزها سخنرانی میکردند. انگار اینجا تنها نقطه ی امن دنیاست و غربیها یک مشت آدم فضایی عجیب وحشی بی فرهنگ کافراند که با سلاحهای نامرئی قصد نابود کردن ما را دارند. ماتیک، کتانی رنگی، موسیقی به زبان انگلیسی، شادی، هیجان، تفکر، و هر چیزی که به دنیای بیرون از این پیله ربط داشت ممنوع بود. به اسم فرهنگ و هنر برچسب تائید نزنید به اراجیف احمقانه ی همه ی معلمهای دینی راهنمایی ام لطفا. دست از این خودشیفتگی دیوانه وار بردارید. باور کنید شما مرکز توجهات دنیا نیستید. هیچکدام از این آدمهای جین پوش با سلیقه ی بین المللی نه وبلاگ شما را میخوانند نه صبح ساحل تان را. مقدمه ی این بیانیه بیشتر شبیه مقدمه ی تحقیقهای دانشجویی درس "انقلاب اسلامی" است که به خاطر دو نمره بیشتر همکلاسیهایم حاضر بودند همه ی شرف و اعتقادشان را له کنند و چار تا کلمه ی قلمبه سلمبه مطابق میل آقای انقلاب اسلامی تحویل بدهند.

چرا همه چیز را بی دلیل بهم وصل میکنید؟ سیتی سنتر اگر برای چسباندن عکس آقایان به دیوارش باشد، یک جای خیلی خیلی فرهنگی است، ولی اگر برای تفریح و خرید باشد یک جای اخ و تف و خاک بر سر؟ بس کنید این غرغرها را. اولین آشنایی جدی من با وبلاگنویسان هرمزگانی برمیگردد به تابستان 84، زمان خراب کردن فرهنگسرای آوینی. یک عده آدم نشسته بودند پشت کامپیوترهایشان و روزی 40 تا بیانیه میدادند که آی وای بیچاره شدیم فرهنگسرایمان از دست رفت! نه جیغ جیغ کردن چار تا جوان وبلاگنویس قرار بود دنیا را تغییر بدهد، نه شهرداری یا سازمانهای مرتبط اهمیتی به این جیغ جیغ کردن میدادند. یک اتفاق، افتاد. به همین سادگی. یک فرهنگسرا نابود شد. تا تقاضایی نباشد، عرضه ای در کار نیست. تا زمانی که کسی به شکل جدی طالب فرهنگ و ادبیات و هنر نباشد، قرار نیست کسی از غیب بیاید فرهنگسرا بسازد. این جماعت از این ادب و فرهنگ سوت و کور با این عبارات کلیشه ای قلمبه سلمبه بیزارند. دلشان همان سیتی سنتری می خواهد که تویش چرخ بخورند ذرت مکزیکی میل کنند. عادت کرده اید بنشینید سر جایتان و دعا کنید که کسی کاری برایتان بکند؟ همسایه ها یاری کنند، تا شما فرهنگداری کنید؟

آقایان هنرمند هرمزگان، به عنوان یک انسان (نه یک مرد) شاهد له شدن حقوق اولیه و انسانی زن در این جامعه هستید. چندین فیلم کوتاه، بلند، تلخ، طنز ساخته شد با محوریت اجازه ی ورود زنان به محیطهای ورزشی عمومی. مخم سوت کشید، سرم گیج رفت که تنها توجیهتان برای دفاع از فرهنگ و هویت ایرانی، کوباندن کودکانه و ساده لوحانه ی فضای مردانه ی پر از فحش جنسی مردان عقده ای و حقیر در یک سالن ورزشی بود.

جنس هنر پرویز مشکاتیان قابل قیاس با ابراهیم منصفی نیست. مشکاتیان اقلا در زمان حیاتش یک هنرمند مردمی و ملی و بین المللی بود. نه یک شاعر عاشق پیشه ی منزوی که بعد از مرگش به این شکل شناخته شد. ترانه های منصفی ملی شده، آوازهایش را به زبان مادری بارها و بارها خوانده اند. دو سال پیش یک بزرگداشت آبرومندانه برای مرحوم منصفی برگزار شد.

شعر و داستان هرمزگان قبل از این کنگره کجا بود؟ که بعد از تعطیلی این کنگره نابود شده؟ پنجاه سال تاباندن چراغ فرهنگ و هنر، با سه سال تعطیلی یک دستگاه دولتی به این سادگی خاموش میشود؟ جوری حرف میزنید انگار کیمیایی، حاتمی، مهرجویی سینماگران هرمزگان را تشکیل میدهند و هنر و استعدادشان دارد هرز میرود توی این گرداب مدیران نالایق بدجنس. تا وقتی تئاتری نباشد، سالن تئاتری هم نیست. این ساده ترین قانون مدنی است. دقیقا هرمزگان از کِی و با ارائه ی چه آثار فاخری، از قطبهای تئاتر ایران است؟ انجمن موسیقی هم که یک سال پیش خودسرانه به شکل کودکانه ای بدون هیچ دلیل و مدرک معتبر و اثر شاخصی، بندرعباس را پایتخت موسیقی معرفی کرد. انجمن عکس هرمزگان هم که کلا خدای عکاسی اند توی ایران.

بس کنید این خودشیفتگی دیوانه وار را. اینقدر منم منم کردن از آدم هنرمند نمی سازد. هنرمند به هنرش زنده است نه به غر زدن و سطحی نگری و نقاب روشنفکری زدن.

خود گویی و خود خندی و خود تعریف کردی؟ عجب شیخ هنرمندی!

رونوشت: وبلاگ نویسان هرمزگان
1389/08/15
|+| نوشته شده توسط ساناز در ساعت 14:31
بیچاره ساناز D:
نظر بدهید
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد