X
تبلیغات
رایتل
1389/07/08

راه ندارد به خدا... آدمهای این شهر واقعا یک نفر اند!

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 21:26

خط و نشان کشیده اند که پاک کن پست قبلی را. اینکه خودت را کوچک کنی و جار بزنی که "آهای ملت کسی من را تحویل نمیگیرد" خریت است. اینکه کسی تو را دوست ندارد واقعیت است. اینکه جدا آدم را برای معاشرت ترغیب نمیکنی واقعیت تر است. دیگر چرا آبروی خودت را می بری؟ خودت را چرا وا می دهی؟!!!!!!

چرا شما آدمها هر چیزی را هر جوری که دوست داشته باشید برای خودتان ترجمه میکنید؟ یک نصفه شبی یهو این جمله آمد تو ذهنم که "آدمهای این شهر یک نفراند" بعد از آدمهای عوضی ای نوشتم که copy + paste اند انگار توی این شهر، چه ربطی به تحویل گرفتن یا نگرفتن کسی دارد؟!!!!!!!!!! مثلا تو بیایی آسیب شناسی اجتماعی بکنی پدیده ی اعتیاد و دزدی را؛ انگ بچسبانند بهت که چون دزدها و معتادها از تو خوششان نمی آید حرصت گرفته داری تلافی میکنی! توجیهاتتان مرغ پخته را به تبسم وامیدارد به قرآن. من میگویم آدمهای عوضی این شهر کپی پیست هم اند، یعنی دارم مینالم که چرا دور برم نمی پلکند؟ به اعضا و جوارح پسر نداشته ام که نمی پلکند!

جلوی سگ یک تکه استخوان بگذاری دم تکان می دهد. اگر تکان ندهد خوب حیوان است آدم نباید از دستش ناراحت شود. مثل مموش و پوران و آقا رستم و گل مراد و گل اندام. گیاه که دیگر نفهم تر است. خدا شاهد است یک جعبه قرنفل خریده بودم به چه قشنگی، اینقدر محبت کردم بهشان، خشک شدند زبان نفهم ها. آدم باید ناراحت شود؟ خیر جانم

ولی وقتی به آدم جماعت احترام میگذاری، پدرسوخته بازی درمیآورد، خودش زیر سوال می رود. به من چه دخلی دارد؟!!!!! به قول عزیزی: "احترام گذاشتن چیز خارق العاده ای نیست. احترام یعنی اون خودِ عوضیت رو یهو رو نکنی؛ کم کم!"

بعدش هم خجالت دارد این حرفها. من رشته ام کشاورزی است عاشق گل و گیاهم. دلم نازک است عاشـــــــق جک و جانورم. "آخی هیشکی تحویلت نمیگیره رو آوردی به حیوونا و گل و گیاه؟" برداشت از این مضحک تر؟! افکار خنده دارتان را توی کله ی خودتان نگه دارید. آدم دلش شاد می شود از این حجم عظیم اعتماد به نفس کاذب.

من 23 سال و 10 ماه و 18 روز است که همینم. قرار هم نیست با یک کامنت ناشناس  یا چیزی شبیه به این متحول شوم!

زت زیاد!

نظرات (17)
1389/07/08
|+| نوشته شده توسط پوریا در ساعت 22:03
کلی چرت و پرت آماده کرده بودم بگم ( چیز بد نها ) بعد گفتم اول برم پروفایلتو ببینم بعد ارسال کنم ! بعد که دیدم بیخیال شدم !
اگه گذرت به تهران افتاد بام تهران بامجی جامپینگ داره !
منم سادیسم دارم از نوع حاد !
منم عاشق اینم تو کوهستان یه کلبه چوبی داشته باشم رو صندلی گهواره ایم بشینم بارش برف و نگاه کنم شیرکاکائو داغ بخورم شومینه روشن کنم اگه بشه دو سه خط کتابم بخونم دیگه آرزویی ندارم !

پاسخ:
میدونم
ولی پسرونه س
دیوانه ای ها :))
میشه لطفن اون چرت و پرتها رو بنویسی؟
(بعد من عاششششششششق این آدرس وبلاگتم!)
1389/07/08
|+| نوشته شده توسط عمو پوریا در ساعت 22:23
امید وارم از وبلاگم لذت ببری
من دیوانه ام !؟ من خب آره دیوونه که هستم ولی این آرزوی 90 درصد مردم جهانِ منتها خودشون نمی دونن ! اون 10 درصدم در حال حاضر وضع زندگیشون آرزوی ماست که البته دارن آرزوی ما رو خراب می کنن می آن شهر زندگی کنن !
دفعه قبل عموش جا موند ! بقیه صدام می کنن عمو پوریا !
پاسخ:
موافقتم
به درک اصن نده آدرستو
الان یعنی التماسمم کنی نمیام بلاگتو بخونم :D
1389/07/08
|+| نوشته شده توسط عمو پوریا در ساعت 22:29

من هیچ وقت هیچ وقت التماس نمی کنم
به موقعش از دستم در می ره می آی می بینی
راستی چرا کودر نمی تونه وبلاگت و تشخیص بده ! دستکاریش کردی ؟
پاسخ:
بلی
1389/07/08
|+| نوشته شده توسط آیدین در ساعت 23:44
واااااااااااااااااااا
این چی بود یهو نوشتی
الان که فکر میکنم میبینم تو قبلنا هم مثه هوای پاییز بودی..غیر قابل پیش بینی
یه روز همه چی ارومه.من به تو دل بستم
بعد چند لحظه بعد میشد وایسا دنیا من میخوام پیاده شم
ببین آدما دوست دارن طرفشون تو دستشون باشه..بتونن اخلاقش رو بشناسن..عکس العملش رو پیشبینی کنن یه جور احساس ارامش دست میده بشون
اما تنها چیزی که تو وجود تو قابل پیش بینیه همین غیر قابل پیشبینی بودنته
یه ضرب المثلی هست من زیاد تو خاطرم نیست اما یه چیز تو مایه های با یه غوره سردیش میشه با یه مویز گرمی
پاسخ:
خوبه که
غیر قابل پیش بینی بودن
تنوع میشه واست
1389/07/09
|+| نوشته شده توسط محمدحسین در ساعت 00:00
من فکر می کردم دوستیم!!
پاسخ:
نیستیم؟!
1389/07/09
|+| نوشته شده توسط بگذار بی نام بمانم چون بارها با نام در ساعت 00:40
تو بازهم لایق شکستی
باز هم از مظلومیت خودت بگو باز هم بشین تا بر مظلومیتت گریه کنند
ای وای بر کسانی که نمیدانند در پشت این صفحه صورتی چه رازها که بر ملا نشد
پاسخ:
آدما با کامنت ناشناس نمیشکنن
حریف، قَدَرِش خوبه
1389/07/09
|+| نوشته شده توسط لی در ساعت 01:43
ان شا الله خدا کنه تو این روزها به حق پنج تن الهی آمین

پ. ن : کل این متن شما رو من توی گودر خوندم .
1389/07/09
|+| نوشته شده توسط گن جیش کک در ساعت 04:01
نه
پس اون قالب بنفشت کو
1389/07/09
|+| نوشته شده توسط محمدحسین در ساعت 13:55
نمی دونم!! شاید!
کاش باشیم.
1389/07/09
|+| نوشته شده توسط زهرا در ساعت 14:58
قاطل نیستم ازمگس بدم میاد دیگه اسمتو من نذار همه واسه خودشون من هستن
1389/07/10
|+| نوشته شده توسط نلسون در ساعت 07:33
دنیا پر آدمای مزخرف شده که باعث میشه آدم از بودن با رفیقاش نهایت لذتو ببره
صدی گور باباشون
پاسخ:
غصه نخور نلسون
خیلی هم پر نشده
اینا پنج شش درصد آدمهای دور بر من اند
1389/07/10
|+| نوشته شده توسط رضا در ساعت 09:07
یه پیشنهاد دارم براتون رفیق
به نظرم توان خودتون رو تو نوشتن داستان کوتاه تجربه کنید.
پیشنهاد جدی بود. خیلی خوب می نویسید.
در خصوص این دو تا پست هم، اتفاقا مسأله جدی رو طرح کردید. دوستی و احترام که نباید از سوی یه طرف باشه که فقط، آدم توقع داره.
پاسخ:
سوژه بده
من داستان مینویسم
سوژه ندارم به خدا
سوژه هام هردمبیل اند، درحد همین پستهای دیوونه خونه
1389/07/10
|+| نوشته شده توسط گریـــون در ساعت 10:33
چی شده باز شلوغ کردی.
همیشه یکی هست که بخواد آدمای موفقو اذیت کنه. بخصوص دختری مثل تو که هم از مدت زمان ساخته شدن وبلاگت و هم از تعداد کامنتات مشخصه چقدر موفقی.
انقدر حساس نباش.
واسه خودت و اون چیزی که دوست داری زندگی کن نه واسه حرف مردم.
پاسخ:
من کلا شلوغم، وختایی که سکوت اختیار کرده م یعنی حال و حوصله ی دعوا ندارم
چشم
1389/07/10
|+| نوشته شده توسط رضا در ساعت 14:01
همین ها که داری می نویسی سوژه است. کافی بهشون نظم بدی، اول و آخر داشته باشه.
خوب می نویسی، جدی میگم رفیق. امتحان کن.
پاسخ:
چشم
1389/07/10
|+| نوشته شده توسط موثق در ساعت 15:34
خیلی هم دوست دارم خیلی هم آدمو برای معاشرت ترغیب می کنی اصلا هم آبروی خودتو نمی بری خیلی هم دلشون بخواد
هیچ پستی رم پاک نکن
وبلاگ خودته دلت خواسته خوب کردی
اوهوم!
پاسخ:
اوف
عاشختم
1389/07/10
|+| نوشته شده توسط موثق در ساعت 15:37
نمیای دانشگه؟
ببینمت
ینی بریم بوفه کیف کنیما !!!!!!!
به جون تو شهر خالی است ز عشاق... به شدت
بیا جون صدی
دلم تنگ شده
پاسخ:
من میرم تو نیستی
تو میری من نیستم
آره بریم بوفه چشم چرونی بی ناموسی بازی
بعدشم آخر ترم کمیته منتخب حال منو بگیره تو بری یقه پاره کنی
ارشادی حال تو رو بگیره من برم به خونخواهیت قیام کنم
1389/07/14
|+| نوشته شده توسط سارا در ساعت 20:46
سلام
سارا۱۹ سالمه اصلنم خیلی خوبه که به حیوانات وگیاه این قدر محبت داری کاشکی ما آدما اینقدرکه واسه دیگرموجودات وقت میزاریم واسه هم نفس یا چه میدونم...اونقدرواسه هم دیگه ازکیسه یروح واحساسمون خرج کنیم من دانشجوی رشته ی ادبیاتم بیا یه سر به شعرام ونثرام بزن که من این جوری باآدماوخدا رابطه برقرار میکنم یه چیزی بگم بهم نخندی من نمازو بصورتنوشته ی فارسی می نویسم بعداصلا فکرکنم چرتوپرت نوشتم بهنظرخودم دیونم سری بزن
نظر بدهید
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد