X
تبلیغات
رایتل

madhouse

used to...

سابق بر این ماهی یک بار ناهار بازی داشتیم، قرتی بازی داشتیم، هوای هم را داشتیم.

خلاصه خیلی آدم حسابی تر بودیم.

.................

یک آدمهایی هستند در زندگانی، بسیار روووووو. وبلاگ همینها را میخوانی اینقد درونگرا و پیچیده میزنند اگر توی دنیای واقعی نشناسی شان هول برت میدارد بابا اینها دیگر کی اند؟! so mysterious و این حرفها... هول برتان ندارد. من توی دنیای واقعی همینقدر خودم ام که اینجا ام. بدم می آید از آدمهای این شکلی. نمی فهممشان. اینقدر شو آف می دهند که یک تصویر پیچیده و فهمیده ی تلخ روشنفکر از خودشان جا بگذارند که چی؟

جان مادرتان be yourself. کنتور انداخت قبضش با من.

تاریخ ارسال: 1389/10/11 ساعت 23:26 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 13 نظر

دانشکده مون (دانشکده ی کشاورزی) دیشب تو آتیش سوخت نابود شد. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم. دو ساعته دارم شیلنگ تخته میندازم. البته من یه بلای دیگه مدنظرم بود. یه چیز هیجان انگیزتر، بُمبی چیزی...

تاریخ ارسال: 1389/10/08 ساعت 16:38 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 6 نظر

حوصله کردی مرا ورق بزن، بخوان. عاشقانه مرا بخوان...

زنهایی که روی stage خودشان را فریاد میکشند همیشه حسادتم را تحریک می کرده اند. حسادت شاید کلمه ی مناسبی نباشد، اما اقلا صادقانه ست.

همه ی آوازهای زندگی ام را توی دلم زمزمه کرده ام. جرات و اجازه ی بروزش را نداشته ام هیچ وقت. عرف جامعه چنان به خورد اطرافیانم رفته بود که هربار میزدم زیر آواز، توپ و تشری حواله ام میشد که: "حالا از فردا راه بیفت توی خیابان بزن زیر آواز. پس فردایش مطرب هم میخواهی بشوی لابد."

کلاس پیانو ام را یواشکی میرفتم و با بدبختی تمرین میکردم. نه پیشرفت داشتم نه آرامش. اثری را که موسیقی باید رویم میگذاشت وارونه شده بود. یک لیست بلندبالا نوشته ام از همه ی کارهایی که دوست داشته ام بکنم و چقدر استعدادش را توی خودم دیده بودم، و نگذاشته اند. جامعه نگذاشت، خانواده نگذاشت، اکبرعلی بقال نگذاشت. میگویند شکوفایی از دل محدودیت درمی آید. من حالا توی همین محدودیت تنگ و پررنگم، هزار هزار آواز عاشقانه روی stage برای هزار تا آدم خوانده ام که هیچکدامشان نه اسم شریفم را به یاد می آورند نه قیافه ی مبارکم را. ولی به جایش خودم را جیغ کشیده ام. خودِ خودم را، نه عقده و شهوت سلبریتی شدنم را.

چقدر جیغ زدن های دریا را دوست دارم. آدم باید خیلی خوشبخت باشد تمام قد بایستد روی stage، پیرهن باهاری تنش کند، آواز عاشقانه اش بی اینکه در گلو بشکند، خودش را، خودِ خودش را جیغ بکشد.


پ.ن: مامان که شدم اسم دخترم را میخواهم بگذارم سمانه. (طی یک نطرسنجی فهمیدم 95 درصد دوستانم حالشان از اسم سمانه بهم میخورد.) بنشینم بغل گهواره اش برایش لالایی بخوانم:

تو هم یه روز بزرگ میشی، میری تا شهر رویا. به یاد خونه می افتی، چشات میشه مث دریا. به یاد امشب و هرشب، که من بی خواب و آواره، نشستم تا سحر بیدار. به پای تو و گهواره...

تاریخ ارسال: 1389/10/03 ساعت 20:13 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 19 نظر

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

ما پائیزمان درد میکند شدید

.

.

.

پائیز جونم، میشه تموم نشی؟

تاریخ ارسال: 1389/09/30 ساعت 22:56 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 8 نظر

همین که داده ام به باد، عین خیالم هم نیست...



مامان گیر می دهد که توی هول و ولای محرم و مرگ بابابزرگ، چرا این دامن سفیده م را پوشیده ام که گلهای درشت سرخ دارد. تُف به این مذهبی که لاک صورتی و گل سرخ دامن کسی به باد می دهدش. وگرنه بابابزرگ همیشه آدم را تَرگُل وَرگُل میخواست.

تاریخ ارسال: 1389/09/29 ساعت 19:42 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 10 نظر

دِ آخه لامذهب، تو چی از من میدونـــــــــــــــی؟

عکس: شادی قدیریان

خواستگار آخریه ام توی مراسم ختم بابابزرگم آمارش درآمد که رفته یک دختر 5 سال از خودش بزرگتر از توی لُپ لُپ درآورده بشود خانم خانه اش مثلن؛ پسره ی بیمار. آدم اینقد نفهم؟ برگشته بود پیغام پسغام فرستاده بود در خانه که "ندید خاطرخواه صبیه ی حاجی شده ایم. چاق و لاغری و نفهمی و فهمیدگی و بیسواد و تحصیل کرده گی و کج خلقی یا سربراهی اش به حساب حاجی. رخت و لباس بیرونش هم حالا چادر چاقچور نبود، نبود. یک روپوشی تنش کند که چشم نامحرم بیفتد بهش هول برندارد؛ برازنده ی دختر حاجی و خانم خانه ی فلانی. درس و دانشگاهش تمام شد، بنشیند توی خانه اش خانمی کند. ماه به ماه چس مثقال پول توجیبی میگذاریم کف دستش بسش است. تفریحی هم خواست سر کار برود، عیب ندارد. مشروط به اینکه همکار نامحرم نداشته باشد."

درآمدم که "برو بزرگ شو یاد بگیر چقدر باید به شعور یک دختربچه ی 14 ساله احترام گذاشت، بعد بیا خواستگاری یک آدم 24 ساله. تو اصلا توی عمرت من را دیده ای؟ چی از من میدانی؟ میدانی غمگین که میشوم به جای سنبل الطیب باید لواشک بهم بست؟ میدانی چی خوشحالم میکند چی عصبانی ام؟ میدانی دلم بگیرد پاتوقم پل هوایی پارک صفاست؟ به قول آیه: شازده تو از من چه میدانی؟ از من چه میفهمی؟ میدانی من اهل خنده های بی هوام؟ اینکه سرم را هوا بکنم و قاه قاه بخندم؟ میدانی گاهی سوار خر شیطان که بشوم، باید قلقم را بلد باشی تا پیاده ام کنی؟"

پیغام پسغام فرستاد دوباره که "استخاره گرفتیم خوب آمده! در کتاب باز کرده ایم گفته ند توی پیشونی ات است این دختره (یعنی من!). یعنی بیا با ما راه بیا"

درآمدم توی روی مادرش که "آدمها تخم مرغ شانسی نیستند حاج خانم. سر کتاب باز کردن و لُپ لُپ زیاد توفیری باهم ندارند. زنی که آدم اینقد چشم و گوش بسته و با شیر یا خط انداختن و ده بیست سی چهل بگیرد، زن نیست. مشتی دل و روده چسبیده به آلت تناسلی ست که گاهی رخت و لباس هم می شوید و غذا می پزد و اینها همه اش یعنی خانمی. من بلد نیستم این مدل خانمی را. نمیخواهم بلدش باشم. چه این دخترهای ادا اصولی درس خوانده ی اجتماعی سر کار رفته که توی دوران دانشجویی و مجردی شان، هر ده روز یک بار بوی تن مرد جدیدی را می دهند، چه آن خانمی که شما میخواهید از من بسازید برای شازده ی تان، جفتش یکی است و من نمیخواهم بلد باشم اصلن این دو مدل زن بودن را. از شوربختی ام نیست که 24 سالم است و هنوز نان خور آقاجانم ام. آدمی که نه اینوری میخواهد باشد نه آنوری، تنهاست. و همه ی درد من زندگی توی دنیایی است که آدم هایش را اینقدر تنها بار میآورد و ولشان میکند به امان خدا"

....................................

توی مراسم ختم بابابزرگ آمارش درآمد که شازده بالاخره پرید. و من اصلا مشتاق نیستم ببینم زنش چقدر از من قشنگ تر است یا لاغرتر است یا هر چیز دیگری تر؟

و من هنوز مانده ام این زنهایی که ده روز یک بار بوی تن شان فرق میکند، یا اینها که از توی تخم مرغ شانسی درمیآیند خوشبخت ترند یا من که همیشه و تا الان تنها بوده ام و هیچ وقت نخواسته ام این شکلی باشم و الان نشسته ام دارم زیرآب خواستگار آخریه ام را می زنم؟

تاریخ ارسال: 1389/09/25 ساعت 15:36 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 15 نظر

مُبینا

بچه ورپریده وسط کامنت بازی فیس بوکی ام غر می زند که "نشستی عکس این دوستای بی صاحابتو میبینی که چی؟ یالا واسم فیلم اون آقاهه رو بذار که شورتشو درمیاره!!!"

لبخند میزنم که "اه مبینا جون کدوم آقاهه؟!"

جیغ می زند که "خودتو نزن به اون راه. همون آقاهه که اون روز یواشکی نشونم دادی!!!"

..........

این کلیپ را می گفت. ولی خدای بالا سر شاهد است من نشانش نداده بودم هیچ وقت! نه یواشکی، نه علنی. حالا کی بود به ننه بابای این چش سفید بقبولاند که بابا، این "حرف راست را از زبان بچه بشنوید" خیلی هم جدی نیست حالا...

تاریخ ارسال: 1389/09/24 ساعت 21:11 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 5 نظر

وبلاگ نوشتن هی سخت تر و سخت تر می شود...

...وبلاگ نوشتن برای من روز به روز سخت تر می شود. درست تر بگویم :منتشر کردن نوشته هایم سخت تر می شود. هر چه می گذرد یادداشت هایم را بیشتر به صورت منتشر نشده ذخیره می کنم. شاید از مهم ترین دلایل آن برداشت های نادرست/ناقص اطرافیان‌ام باشد که من را از نزدیک می شناسند از نوشته هایی که خیلی اوقات قرار بوده صرفن تمرین نوشتن باشند برایم و نه هیچ چیز دیگر. به محض خواندن شعر غم‌گینی آن را به حس و حال آن لحظه/روزم ربط دهند و نگران حالم شوند. و یا حس متن وبلاگ را آینه ای فرض کنند که احوال نویسنده ی آن را کمال و تمام نشان می دهد...

+

تاریخ ارسال: 1389/09/22 ساعت 12:32 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 8 نظر

بهشت

شوهرت با 7 تا حوری بخوابه شبی، تو هم مث خانوم بدا هر شب با یکی باشی
همه گشاد صب تا شب بخورن و بخوابن. نه کسی سر کار میره نه دانشگاه نه سینما. هرشب پارتی و می و معشوق و عرق سگی
خدائیش خیلی جای کثیفی باید باشه از لحاظ اخلاقی که حساب کنی

تاریخ ارسال: 1389/09/22 ساعت 11:43 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 2 نظر

این اسفل السافلین دقیقا کجای آدم است که آدمها همه ی چیزهای بدشان را حواله اش میکنند؟

تاریخ ارسال: 1389/09/22 ساعت 09:10 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 3 نظر

خدایا

بوسم کن از دلم دربیار

تاریخ ارسال: 1389/09/20 ساعت 09:50 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 11 نظر

مرگ، وارونه ی یک زنجره نیست...

بابابزرگ را دوست داشتم. دیشب تا حالا هی نشسته م خودم را دلداری می دهم که مرگ حق است. دلداری ام نمی آید ولی. گاهی وقتها فقط باید بشینی گوشه ی اتاقت زیر پتو زار زار گریه کنی دلت برای بابابزرگت تنگ شود، که دیروزاین موقع زنده بود...

پ.ن: چرا مجبور شدم برای این پست رمز بگذارم یا فیسبوکم را محدود کنم و شب به شب الکی زنگ بزنم یا تکست بدهم به خواهرهای کوچولوی غربت نشینم الکی خوشحالی کنم حالشان را بپرسم، تا نفهمند چی شده؟

Gone is gone

تاریخ ارسال: 1389/09/16 ساعت 17:19 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 8 نظر

why people die?

تاریخ ارسال: 1389/09/16 ساعت 11:48 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

_ چه خبر؟

_ سلامتی

_ بعد از اون

_ دوباره سلامتی. چشت درآد

تاریخ ارسال: 1389/09/15 ساعت 14:48 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 6 نظر

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت / این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

...........

قافیه نداره اما واقعیت داره

تاریخ ارسال: 1389/09/14 ساعت 00:10 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 3 نظر

حوصله م سر رفته. هیشکی هم بیانیه نمیده بزنیم تو ذوقش

تاریخ ارسال: 1389/09/12 ساعت 23:37 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 3 نظر

من فقط یه یوزر و پسورد تو بلاگ اسکای نیستم.

تاریخ ارسال: 1389/09/11 ساعت 00:25 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 1 نظر

من با همه تون قهرم. دکترم گفته تا یه ساعت با هیشکی حرف نزن. به ساعت هم وقتی که من بخوام تموم میشه. درضمن، sms، کامنت، پی ام و مسیج رو هم شامل میشه.

پ.ن: چرا آدما دندون عقل درمیارن اصولن؟ وقتی قراره بکشنش؟

تاریخ ارسال: 1389/09/09 ساعت 20:03 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 9 نظر

بابای هنرمند من

بابای من خیلی هنرمند است. از عکسهای خیلی هنری ای که با موبایلش گرفته پیداست.

1- این یک عکس ضدنور خیلی هنری می باشد.


2- این انباری دبیرستان بابا اینها می باشد. و نمیدانم این صندلی دقیقا یعنی چی؟!


3- اینها شاگردهای بابام می باشند که درحال تمبک زدن و گیتارالکتریک نواختن می باشند. (منظور از گیتارالکتریک، جاروهای دسته بلند می باشد.)


4- این آقا اسمش در رکورد گینس دبیرستان بابام اینا ثبت شده است. ازبس کارهای عجق وجق میکند. در این تصویر وی در دفتر مدرسه درحال اعتراف کردن است. جسم در دست این آقا، نوع عظیمی از هندزفری است که با آن سر کلاس آهنگ گوش میکند.


5- روزی که یکی از شاگردهای مدرسه در اثر شیطنت پایش شکست، هنوز جزو هیجان انگیزترین خاطرات بچه های مدرسه است!


6- این عکس فشن استایل می باشد. پای حاضر در عکس، متعلق به یکی از شاگردهای خیلی فشن مدرسه ی بابام اینا می باشد.


7- این احتمالا شب است. شبش هم قطع یه یقین خیلی تاریک است!


8- هلاک این زاویه و کادربندی ام!


9- مثل وقتهایی که من از آدامس خرسی هایم عکس میگیرم!


10- البته تقصیر خودمان هم هست که سوژه دست بابای هنرمندمان میدهیم.


۱۱- این نی نی baby model خانواده ی مان بود. تا وقتی مامان بابایش فهمیدند بچه ی شان را سوژه میکنیم، دیگر اجازه ندادند ازش عکس بگیریم!


۱۲- اصلا دلیل ندارد عکاس به خودش زحمت بدهد جابجا شود. سوژه باید عقلش بکشد توی پوزیشن درستی باشد!


۱۳- حتی اگر قهر باشد، سرش پائین باشد. (ر.ک به تصویر قبلی)


۱۴- دروغ چرا؟ این را خودم گرفتم!

تاریخ ارسال: 1389/09/04 ساعت 20:29 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 15 نظر

پریود روحی ام
تاریخ ارسال: 1389/09/02 ساعت 14:15 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

پوران دوباره زائید. با ۱۹ روز اختلاف با زایمان قبلی!

wow

چه تحملی دارند این جک و جانورها. دلم سوخت براش. باید خیلی سخت باشد توی ۲۰ روز ۱۸ بچه زائیدن. فقط نمیفهمم چرا میخورندشان، وقتی اینقدر زجر میکشند برای پس انداختنشان. از صبح تا حالا ۳ تا از بچه هاش را خورده. دکترم میگوید کیست تخمدان میآورند این جانورها. باید رسمن بی خیالشان شوم.

no way

من عاشششق مموش ام. وقتی شل میشود توی دستم با آن نگاه معصومانه ی جذابش دلم میخواهد قورتش بدهم درسته. امکان ندارد به این راحتی بی خیال همسترهای نازنینم بشوم.

تاریخ ارسال: 1389/08/29 ساعت 16:32 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

آدم خدای منطق و عقلانیت هم که باشد، نمی تواند آدم یا آدمهایی را که با عشق باهاشون خوابیده  به سادگی شیفت دیلیت کند از مغزش. دیشب این دختره اینقدر خریت کرد دلم میخواست بزنمش. یعنی چه تو از فلانی خاطره داری یا فلان چیز یاد فلان آدم می اندازدت. همین که هنوز اینقدر درگیر گذشته ای، یعنی قرار نیست بروی next level

رفیق من آدم خراب و مریضی است. اینکه آخرین معاشقه ات با یک مرد متاهل  باشد، و اولینش نمود کامل یک بهره کشی جنسی، و بعد از همه ی اینها باز بنشینی با عشق از این آدمهای دوزاری حرف بزنی و گوشه ی چشمت خیس شود و آه بکشی، یعنی هم مریضی هم خراب.

رفیق من موهای بلند ژولیده ای دارد. دلت میخواهی گم شوی توی آشفتگی اش. قصه ی این موهای آشفته را من میدانم. برایش یک وقت دکتر گرفته ام. روانشناس ها معجزه نمیکنند اما قابلیتش را دارند.

تاریخ ارسال: 1389/08/28 ساعت 15:26 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

پوران دوباره حامله ست

جنینهاش رو میتونم حس کنم تو شیکم گنده ش

تاریخ ارسال: 1389/08/28 ساعت 15:09 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب

سرما ما را خورده

اتاقمان سوز دارد

ما خوب شدنی نیستیم

تاریخ ارسال: 1389/08/25 ساعت 12:41 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 6 نظر

قبلنا آدم حسابی تر بودم کلا

تاریخ ارسال: 1389/08/22 ساعت 23:41 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 6 نظر

این یک پست وبلاگ نیست.

امروز آخرین روز 23 سالگیم است.

thank GOD که امین اینجا را نمی خواند زرت بزند تو ذوقم که "لایی نکش. تو 24 سالته نه 23" پارسال این موقع سفر بودم با یه عالمه آدم غریبه که نمیشود بگویم دوست بودیم مثلا. فک میکردم اگه توی شهر خودم و بین دوستهای خودم باشم اتفاق خارق العاده ای قرار ایست بیفتد برایم، که نیفتاد. قدِ 365 روز بزرگتر شده م که بفهمم آدمها مختارند به دوست نداشتنت. 

جمعه ی گذشته بهنوش قرار گذاشته بود برویم دم ساحل بزنیم تو سر کله ی هم حرف بزنیم چرت پرت بگوییم. عینک نزده بودم. یهو صدای جیغ و دست چند تا آدم بلند شد و آقای موزیسین داشت برایم آهنگ تولدت مبارک میزد.

به زور سه ماه است این آدمها را میشناسم. بهنوش را، سنا و فروغ را، حتی سهیل را. مهم نیست قد یک مغازه ی اسباب بازی فروشی عروسک کادو گرفتم، یا اینقدر میشناسندم که دو کیلو لواشک و آلوچه و آدامس خرسی برایم خریدند؛ مهم این است که یک سال پیش همچین موقعی من بدترین ضربه ی زندگی ام را از دوستانی خوردم که همه ی دنیای من بودند. و حالا کسانی برایم سورپرایز پارتی گرفته اند و دارند بالا پائین می پرند و فشفشه میسوزانند و جیغ میکشند و قد یک اسباب بازی فروشی برایم کادو خریده اند و هله هوله، که همه ش سه ماه است میشناسمشان. what the hell? کجای محاسباتم غلط بوده؟

خدای خیلی بزرگ و احتمالا مهربان، آن مهره ی گمشده ای را که برداشتی بگذار سر جایش لطفن. به روی خودم نمی آورم تمام این سالها همه ی آدمهایی که گذاشتی سر راهم اشتباهی بودند. امشب که بگذرد، من به اندازه ی 24 سال تمام طلبکارتر از امشبم برای گرفتن همه ی سهمم از زنده گی، که عمری ست جانم را به لبم رسانده ای و نمی دهی.

تاریخ ارسال: 1389/08/19 ساعت 22:34 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 16 نظر

یعنی امکانش هست یه روزی موهای منم این شکلی شه؟

تاریخ ارسال: 1389/08/19 ساعت 16:17 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 2 نظر

همانا آبانی ها وارثان بهشتند.

تاریخ ارسال: 1389/08/18 ساعت 10:15 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 11 نظر

سَرِمان را نوشته اند از قبل. داریم الکی جان میکنیم به خدا.

برنامه ریزی چیز مزخرفی است. باید بگذاری همه چیز همینجوری الکی الله بختکی خودش بشود. وقتی تصمیم میگیری فلان کار را بکنی، دقیقا از همان لحظه هی دست و دلت نمی رود که فلان کار را بکنی. "من تصمیم ندارم کنکور ارشد بدهم. من دلم نمیخواهد نمایشنامه ام را تمام کنم. من کلاس تیراندازی نمی روم." و از این دست... اینقدر روزی هزار بار با خودم تکرار میکنم که گول زده باشم خودم را. و دل بدهم به یکی اش اقلا.

زندگی از قبل تعیین شده چیز مزخرفی است. اصلا ارزش جان کندن دارد این روالی که همه میدانند از قبل تعیین شده؟ اسم مسخره اش را هم میگذارند سرنوشت. خدای خیلی مهربان لطفن آن آخرش را نشانمان بده یک کم. ببینیم اگر ارزشش را دارد بنشینیم به تقلا. اگر قرار باشد زن یک کارمند خسته شوم سه تا بچه ی قد و نیم قد داشته باشم بلولم توی روزمرگی، از همین الان الکی جان نکنم برای بقیه اش.

درِ این وبلاگ با همه ی متعلقاتش را هم تخته کنم بنشینم منتظرِ آن چیزی که "سرنوشت" است اسمش، تا خودش با پای خودش بیاید سراغم.

تاریخ ارسال: 1389/08/17 ساعت 12:13 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 12 نظر

آقای اسمایل

افسردگی حاد گرفته بودم. از اینها که یک هفته قبل از تولد هر سالم می گیردم و ول نمی کند تا یک هفته بعد از تولدم. شعار امسالم این بود که "چرا آدمها به زور ۲۴ سالشان می شود در حالیکه واقعا ۲۴ سالشان نیست؟ لابد همینجوری پیش بروم همینقدر الکی الکی سال دیگر ۲۵ را هم رد میکنم."

بیخودی کله ام را فرو کرده بودم توی بالش داشتم گریه میکردم. چه میدانم چرا؟ جواد صبحش sms داده بود "اینجا (تهران) داره بارون میاد. از اون بارونهایی که آدم دوست داره زیرش راه بره." خیس و غمگین کله ام را از توی بالش آوردم بیرون. آقای اسمایل داشت لبخند میزد بهم از زیر تخت! از این لبخندهای لج درآری که دلت میخواهد طرف را خفه کنی. جواد دوباره sms داد "هنوز داره بارون میاد. دیگه شده از اون بارونا که آدم دوس نداره زیرش راه بره"

حق با آقای اسمایل است. خیلی وقتها باید به خیلی چیزها خندید.

آقای اسمایل دوست جدیدم است. همیشه همینقدر خنثی و اعصاب خردکن. با لبخند پهن گشاد مسخره ای روی صورتش. به همه چیز می خندد. وقتهایی که اصلا توقع نداری انرژی مثبت بهت می دهد. مثلا وقتی دراز کشیدی کف اتاق کله ات را فرو کرده ای توی بالش گریه میکنی یهو سرت را می چرخانی٬ میبینی از زیر تخت نیشش باز است برایت.

تاریخ ارسال: 1389/08/12 ساعت 17:10 | نویسنده: Sedi | چاپ مطلب 17 نظر
( تعداد کل: 816 )
<<   1      2      3     4     5      ...      28   >>
صفحات