X
تبلیغات
رایتل
1389/11/15

اصلا چرا کشاورز شدم؟

نوشته شده توسط Sedi در ساعت 15:39

یک گل تخم مرغی خریده بودم، مامان گیر داده بود که "بدبخت این بادمجونه، انداختن بهت." لابد بچه بادمجان ها زرد و گردالی اند من نمی دانم.

به این آقاهه میوه فروشیه میگویم "الان که فصل کاشت توت فرنگی نیس، بوته ش رو آوردین واسه فروش." اخم میکند که "منِ میوه فروش بهتر میدونم یا تویِ..." باید جفت پا توی صورتش می آمدم که "یا منِ مهندس کشاورز؟؟؟"

عطاریه یک مشت آت آشغال ریخته بود روی پیشخوان به اسم آلئوورا می فروخت. یک کلمه درآمدم که "حاجی اصلِشم بیارین بد نیس. اینا رو ندین دست زن و بچه ی مردم، وجدان درد نمیگیرین شما؟" قاطی کرد که "یعنی تو می فهمی من نمی فهمم؟"

فلفل زینتی خریده بودم برای روی اوپن. آقاهه گلفروشه محض خودشیرینی پراند که "این فلفل ها رو میشه خورد. واسه قشنگی هم خوبه." حالا یک کلمه بیا بگو "برادر مـــــــــــــــــــــــــــــن، تو خوب، تو حرفه ای، تو اینکاره. فلفل زینتی که دیگه از اسمش پیداس، زینتیـــــــــــــه. این میوه ش سمیه. نکن برادر من. با جون مردم بازی نکن. این اراجیف چیه می پرونی؟" چنان نصفت میکنند از وسط، انگار پای خوار مادرشان را کشیده ای وسط. جایش بود، اما هیچی نگفتم. پول یارو را دادم گلدانم را برداشتم.

اصلا چرا کشاورز شدم وقتی هیچ عطار و بقال و چغالی و حتی ننه بابای آدم حاضر نیستند کنار بیایند با این قضیه؟ چرا سبزیکاری و میوه کاری و گیاهان داروئی و گلکاری و کوفت و مرض خوانده م، وقتی قرار است آخرش بنشینم نمایشنامه ی کودکانه بنویسم؟

چرا فقط و فقط به خاطر زور و اجبار و اصرار زیرپوستی مامان بابام این کشاورزی لعنتی را تا اینجایش ادامه دادم که دست آخر بنشینند غرش را بزنند بعدِ 12 ترم بگویند "خوب چرا از همون اول نرفتی سراغ نوشتن، یا هرچی دوس داری؟!!!!!"

مامان جان، بابا جان

به خدا اگر اجازه داشتم این 12 ترم یک کم، فقط یک کم خودم باشم...


باران بارِ سه چار روزِ پیش، هرچی خسارت به بار آورد، خوش به حالِ گلدانهای من شد. گل تخم مرغی ام هم گل داد هم بچه. انارم که خشکِ خشک شده بود ازش قطع امید کرده بودم جوانه زده به چه خوشگلی. ایمان میاوری به خدا. گیلاس مجلسی هایم جان گرفته اند. قلمه های حسن یوسف و شمعدانی ام ریشه دار شده اند. شفلرای خوشگلم رنگ و روش باز شده. شاخ گوزنی و آلئوورا و دیفن ام هم از تو راه پله با حسرت باران را بو می کشیدند. 

مامان می گوید بادِ باران خورده هم بخورد به کله ی شان، جان می گیرند. این را ولی هیچ جای هیچ کدام از جزوه هام ننوشته بوده اند.از نظر علمی ثابت نشده، اما به دلِ مامان افتاده که قاعده اش این است. و من اصلا برایم مهم نیست که استادهام چه می گویند، یا بقال و چغال و عطار و گلفروش و میوه فروش پایشان را از توی کفشی که به زور پایم کرده اند درنمی آورند. و اصلا برایم اهمیت ندارد که دغدغه های الانم هیچ ارتباطی به کشاورزی ندارد.

گلدان هام را قدِ نوشته هام دوست دارم. همین کافی است...


نظرات (16)
1389/11/15
|+| نوشته شده توسط نارسیس در ساعت 17:06
منو یاد زنی میاندازی که به زور ازدواج کرده... به زور مادر شوهر و ناخواسته بچه دار شده... حتی وقتی حامله بوده تصمیم گرفته سقطش کنه.... اما حالا که بچه اش به دنیا اومده.. عاشقانه دوستش داره و به هیچ قیمتی حاضر نیست از دستش بده... !
پاسخ:
دقیقا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این یکی از بهترین کامنتایی بود که کسی واسم نوشته!
1389/11/15
|+| نوشته شده توسط آروین در ساعت 19:09
خوشحالم هنوز هستی
نمی دونم بعد از چند سال اومدم اینجا
لینکم رو هم نمی ذارم که بیای وبلاگم
فقط خواستم بگم دوباره اومدم اینجا
دوباره گذاشتمت توی لینک دوستام
یادمه قبلا خوب می نوشتی
الانم این آخری رو خوندم
بدک نبود...بحث تکراری همه کسانیه که مثل من حسابداری خوندن اما طراح گرافیک شدن....
و خوشحالم هنوز آپ می کنی
....قربانت آروین..می دونم اسمم هم یادنت نیست 0:
پاسخ:
چه کامنت خوشحالانه ای!
بعضی رشته ها اصولا باید باشند، تا آدم در کنارش قدر علایق خودشو بدونه
مث حسابداری
یا کشاورزی
1389/11/15
|+| نوشته شده توسط سحر در ساعت 19:43
وب داداشم رو باز کردم که برم به لینکاش سر بزنم و چندتا از وبایی که میخوند رو بخونم. همشون یا فیلتره یا دیگه آپ نشده یا بسته شده. تا الان فقط نارسیس سرپا بوده و این وب و یه وب طنز. اینجا رو که باز کردم یهو داد زدم سعید بیا اینجا. این همون وبیه که ۳.۴ سال پیش همیشه میخوندیش. هنوز همون شکلیه. راستی تا یادم نرفته بگم وب داداشم آی کیو هایی در حد سس مایونزه. تو هم باید خوب یادت باشه. من از ۳.۴ سال پیش دوست داشتم ببینم این وب راجعبه چیه. خیلی واسم خاطره بود. رنگش. نوشتش. عکس این دختره
پاسخ:
تو خواهر سعیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سحـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!
سعید زنده س هنوز؟
سلامشو برسوووووووووووون
1389/11/15
|+| نوشته شده توسط عمو پوریا در ساعت 21:22
بی ربط نوشت :
دوربینت عجب کیفیتی داره :-؟
عکاسیم می تونی ادامه بدی اگه خواستی :دی
پاسخ:
فدات
1389/11/16
|+| نوشته شده توسط . در ساعت 09:13
من از آغاز تاکید داشتم و دارم که تو نویسنده باید بشی و داری میشی و این عالیه
پاسخ:
:">
1389/11/16
|+| نوشته شده توسط ... در ساعت 09:20
عکاسها رو خودت انداختی؟
واقعاْ فوق العاده س
پاسخ:
بله بله
مرسی :">
1389/11/16
|+| نوشته شده توسط منا در ساعت 10:46
سلام

خدا گلدوناتونو براتون نگه داره. منم یه صبری خانم دارم(‌آلوورا)‌ کلی اولاد داره ... یه آقا یوسف هم هست ( حسن یوسف)‌ که اونم هی شاخ و برگاش و می دم به این و اون. حیف که تو دنیای مجازی نمیشه قلمه زد وگرنه گلدونارو با هم share می کردیم...
پاسخ:
والا
1389/11/16
|+| نوشته شده توسط نازنین در ساعت 12:41
وای چه محصولات رنگانگی کاشتی و برداشت کردی خانوم مهندس!
آفرین
به حرفهای چرت و پرت بقیه گوش نده اونها فقط بلدن انرژی منفی بدن از حسادت
یه زن دایی دارم رشته زیست شناسی گیاهی خونده و ۲۵ ساله دبیر دبیرستانه
همه خونه اش گل و گلدون و میوه و این چیزاست با عشق اونها رو پرورش میده هرکس هم زر مفت میزنه جوابش رو میده
دستش پر برکته همه گیاهانش سبز و گلدونهاش تر و تازه هستن
اینها رو نوشته بودی یاد زن دایی ام افتاده مثل شما باسلیقه است
پاسخ:
من در آینده دوس دارم یه زن دایی خوب بشم :D
1389/11/16
|+| نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:45
سلام.کیفیت عکسات خیلی خوبه.عکاسی هم که معلومه بلدی.
جایی کلاس رفتی یا خود اموخته ای؟
میشه بگی مدل دوربینت چیه؟
راستی نمایشنامه تو میدی بخونم؟؟؟!!!!
پاسخ:
سلام. مرسی
خودآموخته م
نه نمیشه (رو عکسه کلیک راست کنی نشون میده)
نه نمیدم
اجرا نشده هنوز که
1389/11/16
|+| نوشته شده توسط نازی در ساعت 15:51
وووووی ... چه اینا با نمکن ...
غصه حرف هیشکی رو نخور ... هممون اگه 1 کار خوب بلد باشیم حرف زدن و تو ذوق زدنه ... خودت و دل خودت با هم خوش باشین ... *** لق بقیه!!!!
والا! با این نوناشون!
پاسخ:
تو ذوق زدن؟!!!!!
والا
با این نوناشون
1389/11/16
|+| نوشته شده توسط kiyOOsk در ساعت 19:58
سلام صدی جون .
خوبی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه خبر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بیا کیوسک رو بخون .
1389/11/18
|+| نوشته شده توسط آذر در ساعت 17:05
من عاشق اون زرد تپله شدمممممممممممممم :X
1389/11/19
|+| نوشته شده توسط ابراهیم در ساعت 19:52
سلام دوست عزیز : من خانوم
چن وقت پیشا اتفاقی بهت رسیدم و اون لحظه اوضاع و جو و شرایطم طوری نبود که بتونم برات کامنتی بذارم و اظهار ارتباط دوستی کنم . ولی آدرست رو یادداشت کردم واسه ی یه روزی مثه امروز که با فراغ خاطر دارم توو وب میچرخم ...
وبلاگ جالبی داری - رشته ی درسیت رو خیلی دوست دارم - اونجور که با احساس در مورد گیاها و گلها و سبزیجات و میوه ها حرف میزنی رو دوست دارم و به نظرم آدم منحصر بفردی هستی و البته کمی هم متفاوت - از اینکه توو پروفایلت درباره نداری ناراحت شدم چون میخواستم بیشتر بشناسمت ...
اگه فرصت و حوصله داشتی بهم سر بزن و بخصوص در هر مبحثی که برات جالب تر اومد دوست دارم نظرت رو بدونم
ممنون و ایامت به کام
ابراهیم / سلیمانیه - کردستان عراق
پاسخ:
یلام
پروفایل به این پر و پیمونی!
جالبناک
تا حالا از کردستان عراق بازدیدکننده نداشتم
1389/11/22
|+| نوشته شده توسط دوست جون در ساعت 01:12
سلام صدی جونم
مثل همیشه شاکی
ولی دمت غی‍ژ خوب اومدی ایندفعه رو
برا یه بارم که شده این دوازده ترم به درد خورد.
یادت باشه دفعه بعد که اومدم خونتون این دلبرا رو نشونم بدی
خشکلن
دلم واسه فلفل زینتی خودم که پارسالا مرد تنگ شد!!
1389/11/22
|+| نوشته شده توسط پدربزرگ در ساعت 01:34
سلام
نگفتی بید مجنون تو بندر در میاد یا نه
پاسخ:
نپرسیدی
نمیدونم
درسمون نرسیده هنوز
1389/12/02
|+| نوشته شده توسط نصفِ ماه! در ساعت 05:40
شما به باران می گین: باران بار؟؟!
پاسخ:
آره
نظر بدهید
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد